سرانجام دانستم اگر می خواهم بر لبان تو بوسه ای بگذارم، باید یقین ات دهم که از بوسه، بیزارم!
این رسم شگفتی ست در انسان؛ که هر چه را نزدیک دارد، قدر نمی گذارد و تو، چندان از عشقِ ام آگاه بودی، که نیاز نداشتی دوست ام بداری.
باید تو را می سوختم؛ ای عشق سوزنده ی رسواگر!
باید تو را می فروختم؛ ای قلبِ تپنده ی در به در!
◙
کدام غرور؟ کدام غرور؟
اگر می خواستم عشق را به ترفندهای غرورینِ دروغین بیآلای ام، اینک تو در کناره ی من، ایستاده ـ تمام قد ـ به کوچک ترین تبسمی از من، خرسند بودی.
اگر می خواستم که قلب ام را بفروشم؛ سکه های قلبِ بسیاری در بازارِ مکاره ی داد و ستدِ عواطف بود، که هر گردن آویزِ بدلی را، به طلایی ناب، مبدل می ساخت.
افسوس!... باید تو را فریفت.
افسوس!... باید تو را به دروغ ترین شکل ممکن، دشمن بود، تا دوستی ات را به تماشا نشست.
و من... چه معصومانه ساده گی ی احساس ام را به پای آینه های شکسته ریخته ام!
و من... چه ناجوانمردانه به کشتنِ خویش، دشنه برداشتم؛ آن سان که هیچ کس به کشتنِ دشمنِ خویش، این گونه دژخیم نشد.
◙
می دانی؟
گناه کارترین بزه کارانِ زندانی، صادق ترین مُجرمانِ تاریخ اند.
آن گاه که به اتهام صداقت، صراحتِ احساس خویش را متهم می شوی، هیچ چیز تکان دهنده تر از آن نیست که سلام ات را بی پاسخ بگذارد؛ و نگاه ات را به عبوری بگذرد؛ و غرورت را به نیش خندی، بگدازد.
می دانی؟
گناه کارترین بزه کارانِ عاشق و زندانی، صریح ترین نامه های عاشقانه را با خطوط نگاه شان نوشته اند؛ و چه بدبخت اند آن دل داده های ساده، که نمی توانند سخن های قلب شان را، انکار کنند.
می دانی؟
باید با تو به ستیز برخاست، تا تو را دست یافت. باید تو را شکست؛ تا پای بست ات نمود. باید تو را کشت، تا در تو زنده گی گرفت و باید به آشکاره ترین شکلی که می شود، دروغ گفت؛ تا صداقتِ احساس ات را، چشید.
◙
آخر چرا؟
آخر چرا باید این گونه آوای قلب خویش را در گلو فرو خورد، تا صدای خواهش ماندن ات را به بلندترین و رساترین آوا، شنید؟
آخر چرا؟
◙
چیست در بطنِ نامبارک این عشق، که همه ی تفسیرهای اش، بر بنیان تصویرهای باژگونه است؟
چیست در بطن ناخجسته ی این قلب، که باید برای دوست داشتن ات، به تو دشنام های سخت و کشنده داد؟
چیست در این زجر مزمنِ مضموم، که به نام مهر، پاره های روان یک دیگر را زیر دندان جدال های بی حاصل، می جَو ایم و آن گاه؛ نشخوارِ همه ی علاقه های دروغین مان را، به چهره ی زنده گی، تف می کنیم؟
◙
ای احساس معکوسِ لبخند!
ای حس واژگونِ خوش بختی!
ای درکِ آینه وارِ سعادت!
در من صداقتِ ابلهانه ای ست که هرگز نمی گذارد تو را، به ترفندهای مرسوم عامیانه، فریب دهم.
و این خنجرِ صریح؛ هیچ گاه از پشتِ حقیقتِ عشق، بیرون نخواهد رفت.
◙
برای دوست داشتن، نیازی به دو قلب نیست. تنها زبانی فریبنده، بسنده است، که تو را همواره در برهوتِ نیازمندی های کوچک ات، سرگردان کند.
برای دوست داشتن، نیازی به دو قلب نیست. عاشق ترین چشم ها را می توان با سترگ ترین دشنام ها، شیفته ی خود کرد.
و من... افسوس... هنوز از نسل دل داده های معصوم صادق ام.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی



