دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

نسل دل داده های معصوم صادق

سرانجام دانستم اگر می خواهم بر لبان تو بوسه ای بگذارم، باید یقین ات دهم که از بوسه، بیزارم!‏

این رسم شگفتی ست در انسان؛ که هر چه را نزدیک دارد، قدر نمی گذارد و تو، چندان از عشقِ ام آگاه بودی، که نیاز نداشتی دوست ام بداری.‏

باید تو را می سوختم؛ ای عشق سوزنده ی رسواگر!‏

باید تو را می فروختم؛ ای قلبِ تپنده ی در به در!‏

کدام غرور؟ کدام غرور؟

اگر می خواستم عشق را به ترفندهای غرورینِ دروغین بیآلای ام، اینک تو در کناره ی من، ایستاده ـ تمام قد ـ به کوچک ترین تبسمی از من، خرسند بودی.‏

اگر می خواستم که قلب ام را بفروشم؛ سکه های قلبِ بسیاری در بازارِ مکاره ی داد و ستدِ عواطف بود، که هر گردن آویزِ بدلی را، به طلایی ناب، مبدل می ساخت.‏

افسوس!... باید تو را فریفت.‏

افسوس!... باید تو را به دروغ ترین شکل ممکن، دشمن بود، تا دوستی ات را به تماشا نشست.‏

و من... چه معصومانه ساده گی ی احساس ام را به پای آینه های شکسته ریخته ام!‏

و من... چه ناجوانمردانه به کشتنِ خویش، دشنه برداشتم؛ آن سان که هیچ کس به کشتنِ دشمنِ خویش، این گونه دژخیم نشد.‏

می دانی؟

گناه کارترین بزه کارانِ زندانی، صادق ترین مُجرمانِ تاریخ اند.‏

آن گاه که به اتهام صداقت، صراحتِ احساس خویش را متهم می شوی، هیچ چیز تکان دهنده تر از آن نیست که سلام ات را بی پاسخ بگذارد؛ و نگاه ات را به عبوری بگذرد؛ و غرورت را به نیش خندی، بگدازد.‏

می دانی؟

گناه کارترین بزه کارانِ عاشق و زندانی، صریح ترین نامه های عاشقانه را با خطوط نگاه شان نوشته اند؛ و چه بدبخت اند آن دل داده های ساده، که نمی توانند سخن های قلب شان را، انکار کنند.‏

می دانی؟

باید با تو به ستیز برخاست، تا تو را دست یافت. باید تو را شکست؛ تا پای بست ات نمود. باید تو را کشت، تا در تو زنده گی گرفت و باید به آشکاره ترین شکلی که می شود، دروغ گفت؛ تا صداقتِ احساس ات را، چشید.‏

آخر چرا؟

آخر چرا باید این گونه آوای قلب خویش را در گلو فرو خورد، تا صدای خواهش ماندن ات را به بلندترین و رساترین آوا، شنید؟

آخر چرا؟

چیست در بطنِ نامبارک این عشق، که همه ی تفسیرهای اش، بر بنیان تصویرهای باژگونه است؟

چیست در بطن ناخجسته ی این قلب، که باید برای دوست داشتن ات، به تو دشنام های سخت و کشنده داد؟

چیست در این زجر مزمنِ مضموم، که به نام مهر، پاره های روان یک دیگر را زیر دندان جدال های بی حاصل، می جَو ایم و آن گاه؛ نشخوارِ همه ی علاقه های دروغین مان را، به چهره ی زنده گی، تف می کنیم؟

ای احساس معکوسِ لبخند!‏

ای حس واژگونِ خوش بختی!‏

ای درکِ آینه وارِ سعادت!‏

در من صداقتِ ابلهانه ای ست که هرگز نمی گذارد تو را، به ترفندهای مرسوم عامیانه، فریب دهم.‏

و این خنجرِ صریح؛ هیچ گاه از پشتِ حقیقتِ عشق، بیرون نخواهد رفت.‏

برای دوست داشتن، نیازی به دو قلب نیست. تنها زبانی فریبنده، بسنده است، که تو را همواره در برهوتِ نیازمندی های کوچک ات، سرگردان کند.‏

برای دوست داشتن، نیازی به دو قلب نیست. عاشق ترین چشم ها را می توان با سترگ ترین دشنام ها، شیفته ی خود کرد.‏

و من... افسوس... هنوز از نسل دل داده های معصوم صادق ام.‏

 

 

با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

یقین کن که اتفاقی بدی افتاده ست

بعد از ظهرهای خنک؛ آوار غروب غریبی ست که نسیم، تنها بر روی شانه ی من تل انبار می شود. جالب است! نه؟... همیشه غروب، غم انگیزترین ترانه ی بدرود است که در پایان هر درود، چاره ای جز تن دادن به آن نداشته ایم.

بعد از ظهرهای خنک؛ آوارِ همه ی خاطراتی ست که تمام روزهای گذشته ات را سرشار از خوش باشی می کرد، ولی هر بار با هر غروب، رازی نهفته ست که حتا زیباترین خاطرات، تلخ ترین زخمه ها را بر روح ات، می نشانند.‏

عجیب نیست؟

ما امتدادِ خیابان ها را بارها و بارها با هم گذشته ایم و هر بار،  تمام چراغ ها، روشن و درخشنده بودند. پس این چه رازی ست در کوچه ی امروزِ غروب، که درخشنده گی های هیچ چراغی را نمی توان به شادباش و سُرور گرفت؟

عجیب نیست؟

آیا چراغ های خیابان قلبِ من، تاریک شده اند؟ یا رهگذرانِ کوچه ی احساس، دیگر برای نورانیّتِ چراغ ها، هیچ ارزشی قایل نمی شوند؟

جُرمِ تاریکی را، کدام گناه کارترند؟ چراغ ها یا عابران؟

بعد از ظهرهای خنک؛ عبور گاه به گاهِ خاطرات و سیگار و چای... و این برگه های به هم ریخته ی مخدوش، که هیچ مقصد و مقصودی را ندارند!... چه آوارِ خرابکارانه و وحشی و مسمومی ست؛ این آوارِ دیوارِ خاطرات!‏

پیش از این ها، گفته بودم ات که اگر شبی، چراغ های خیابانِ یادگاری هامان را خاموش دیدی، یقین کن که اتفاقی بدی افتاده ست. اتفاقی از دست سفر، یا چیزی شبیه به کوچ!‏

پیش از این ها قرار گذاشتیم که همیشه چراغِ کوچه ی خاطرات را روشن ببینیم و از هر رهگذری بخواهیم تا با ما در شادمانی ی دیدن روشنای آن، تبریک مان گوید.‏

بعد از ظهرهای خنک؛ همیشه غروب نبود.‏

دست کم، غروب های گذشته، این همه سنگینی را به دوش تنهای یک نفر نمی انداخت. شاید آوار دیوارهای قدیمی، اگر بین شانه های من و تو، سهم بسته می شد، من این همه احساس غریبی نمی کردم.‏

چرا این گونه ست؟

چرا همیشه تنهایی را وقتی تقسیم می کنیم، تنهاتر می شویم؟

و در بطن تنهایی هامان، چه رازی نهفته است که هر بار سراغ اش می رویم، چراغ ها خاموش می شوند؛ غروب می شود؛ خیابان از تکاپو می افتد و من... تنها؛ تنها؛ تنها؛ با استکان چای و سیگار، رو به روی دریچه ی خاطرات، خیال می کنم که شاید روزی همه ی تنهایی ام را به باد بسپارم!‏

عجیب نیست؟

آیا چراغ های خیابان قلبِ من، تاریک شده اند؟ یا رهگذرانِ کوچه ی احساس، دیگر برای نورانیّتِ چراغ ها، هیچ ارزشی قایل نمی شوند؟

با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

زن به روایت اهریمن

زن به اهریمن گفت:
ـ «مرد، با من به مهربانی و دوستی ست.»
اهریمن، اندیشید. زن ادامه داد:
ـ«مرد، هر صبح مرا به گشت و گذار در باغِ برین می‏برد و مرا هر روز، صدها گل و نسرین هدیه می‏آورد. روزی به گشتِ کوه‏ایم و روزی به دیدار دریا. روزی به باغ میوه می‏رویم و شبی، در آسمان تیره، ستاره می‏شمریم.»
اهریمن، هیچ نگفت. زن پی گرفت:
ـ «مرد، مرا می‏بوسد و هربار به گیسوان‏ام، گل‏های رنگ‏رنگ می‏گذارد. در هُرم بوسه‏های مرد، چیزی هست که دل‏ام را بی‏تاب می‏کند. حسی که می‏خواهد جداره‏ی قلب‏ام را بگشای‏اد و از تار و پودِ وجودم بیرون زند، وان‏گاه همه در تن او، در پیچد و با او یکی شود.»
اهریمن، سخت در هم رفت. لب بر لب گزید و دست بر دست فشرد. اما هیچ نگفت و خاموش ماند. زن باز گفت:
ـ «مرد، مرا می‏ستای‏اد. با وی آرامشی دارم که هرگز با هیچ چیز نداشته‏ام. خوش‏تر از هر بوی گل است و گواراتر از هر شمیم سحر. بر من زیباتر از هر بهاری ست. گویی در این بهشتِ خداوندی، هیچ نعمتی به شکوه و جلال او آفریده نشده و هیچ لذتی، بالاتر از حضور او نیست.»
گویی در دل اهریمن، آتشی شعله می‏افروخت. گدازان و دودآمیز. سنگین و داغ. لیک هیچ دم نمی‏زد و آرام به واگویه‏های زن، گوش فرامی‏داد. زن، ادامه داد:
ـ«مرا مرد، خدای‏واره‏ی زیبایی ست. زیبا و بر دَوام. هرآن چه در زنده‏گی خواهم، در وی بین‏ام و هر چه آرامش جوی‏ام، از وی بگزین‏ام. او مرا از آن خود می‏خواهد و من این همه را به او تقدیم کرده‏ام. مرا از همه پوشانَد و من در سِترِ اوی‏ام. بر من فرمان می‏رانَد و من از وی فرمان می‏پذیرم.»

اهریمن، تاب نیآورْد. دستی به مهر و عشق بر دستان زن بگذارْد و با آن چشم‏های تیره‏ی نافذ، در نگاهِ مسخ‏اش، خیره شد.

اهریمن گفت:
ـ«آیا تا به حال هیچ کس، تو را عاشق بوده است تا بدانی که عشق چی‏ست و چه رنگی دیگر دارد؟»
زن، اندیشناک، به بوته‏های گل سرخ، خیره گشت و پاسخ نداد.
اهریمن باز پرسید:
ـ«آیا تا به امروز، شده که وقتی دست‏های‏ات را به دستِ دل‏داده‏ای می‏دهی، از تبِ تندِ عشق‏اش، شعله‏ور شوی؟
شده آن‏گاه که بوسه‏ای بر لب‏ات می‏گذارَد، جداره‏ی لب‏های‏ات از شدّتِ سوزناکی‏ی آن بوسه، تاول بزند؟
شده تا به حال آن‏سان در آغوش عاشق‏ات فشرده شوی که حس کنی "هیچ‏"، میانِ شما ست؟
شده تا به اینک آن‏سان در تو نگاهِ آه‏آور و افسونگر کند که پایابِ شکیبایی‏ات نمانَد؟
شده تا به اکنون، هیچ قلبی تو را آن‏سان عاشق شود که جز تو دیگر هیچ ـ حتا خدا را ـ دوست نداشته باشد؟
شده تا به امروز یک تن، تنها به تو بیاندیشد و جز تو هیچ نخواهد؛ حتا اگرش از بهشت بران‏اند و از موهباتِ عدن، محروم‏اش سازند؟
شده تا به امروز، که دلی در تو آن چنان شعله برافروزد تا تمام درختان سرسبز پردیس را از ریشه بسوزانَد و بخشکانَد؟
شده آیا که بدانی هر روز، قلبی با طلوع خورشید از عشق تو روشن می‏گردد و با غروب آن، در عشق تو می‏میرد و با برآمدن ماه، ناله از سر می‏گیرد و بر مهتاب می‏نگرد تا روی تو را به تماشا بنشین‏اد؟... و از آفتاب، نام تو را می‏پرسد و هر سیبی که بر شاخ‏سار می‏بیند، می‏چیند تا به یاد لب‏های تو از آن بوسه بردارد؟...
آه!... تو چه می‏دانی که عشق چی‏ست؟
تو چه می‏دانی که عشق از کدامین فرازه‏ی بالابلند آمده؟ تو چه می‏دانی که عشق چی‏ست؟ و عاشق، کدام است؟ و لذتِ عاشقی چه طعمی را در ذایقه‏ی تو، به یادگار خواهد نهاد؟ تو از عشق چه می‏دانی؟
آن‏گاه که عاشق سر از بالش خواب بر می‏دارد، تنها نام معشوق است که بر لب دارد و تنها به امید او ست که روزِ تازه را می‏آغازد. در اطرافِ خانه‏ی معشوق می‏گذرد تا مگر او را ـ از دورتر فاصله‏ای ـ نظاره نمای‏اد و آرام گیرد. هرآن چه را که می‏اندیشد روزی دستان معشوق با آن آشنا شده؛ یا روزی آشنا خواهد شد؛ می‏بوسد و بر دیده می‏کشد.
آن گاه که عاشق، معشوق را با دیگری می‏بیند، از شدتِ خشم و حسادت و غیرت، چون آتش‏فشانی گُدازان و سوزان، طغیان می‏کند. اما هیچ نمی‏گوی‏اد و خاموشی در زبان می‏گیرد. نام معشوق را بر هر چه می‏گذارد و آن "هرچه" را به نام ـ بارها و بارها ـ می‏خواند تا مگر التهابِ دل‏اش فرو نشین‏اد!
آه!... ای زیبای بهشت!... تو چه می‏دانی که عشق چی‏ست؟»

زن، خیره و حیران در اهریمن نگریست.
در اهریمن نگریست که چه‏سان چشمان‏اش از شدتِ عشق، گریان و آبدار شده! و در اهریمن نگریست که چه‏گونه دستان‏اش از حرارتِ مهر، سُرخیده‏اند!
در اهریمن نگریست که تا چه پایه گونه‏های موّربِ خوش‏تراشی که داشت، در بُغض و بی‏تابی، چین برداشته‏اند!
اهریمن را نگریست؛ که چه قدر عاشقانه در چشمان‏اش نگریست!

زن، خاموش ماند. اهریمن گفت:
ـ«خدا؛ در این بهشتِ کذایی هیچ فرصت و رخصتِ عشق به ما نخواهد داد و این هوای تیره‏ی مسموم، تنها برای همان آدم پرداخته گشته تا با تو نردِ بوسه و هم‏خوابه‏گی ببازد و عشق را بر تو حرام آوَرَد. آدم از عشق چه می‏داند؟ که تو را مِلکِ خویش می‏خوانَد و بر تو مالک است. هیچ عاشق بر هیچ معشوقی مالک نیست و تنْ‏اندامِ هیچ معشوقی، مزرعه‏ی عاشق نخواهد بود. این بهشتِ مردانه بر همان خدای و آدم بسنده است که زن را در زیباتر ترانه‏ای، چون کِشتزار می‏خوانند و بر او هرآن چه که خود می‏پسندند، روا می‏دارند.
عشق؛ زاده‏ی اهریمن است و تنها من‏ام که می‏دانم چه پایه باید تو را دوست داشت؟... من‏ام که می‏دانم گیسوان تو را با چه گل‏هایی بیآرای‏ام! چه زیورها که بر گردن‏ات بیآویزم! چه مِهرها که به تو بوَرزَم و چه بوسه‏ها که بر تو میهمان کنم!
عشق؛ زاده‏ی اهریمن است و تنها من‏ام که می‏دانم تو را باید با کدام واژه سرود؟ و تنها من‏ام که می‏دانم دستان تُرد و ظریفِ تو را باید با کدام جام و شراب، شَست و در کدام بستری از گل‏های سرخ، پیچاند؟
تنها اهریمن است که عشق را درست می‏داند و تنها تویی که عشقِ اهریمن را به درستی خواهی دریافت.
نه آدم و نه خدای آدم، هیچ کدام از این آتشی که در دل من است، آگاهی ندارند و من آن سان تو را در شراره‏های محبت و مهر خواهم پوشاند که هیچ دوزخی بر تو حرارت نگیرد. هیچ آتشی بر تو شعله نیآورد و هیچ زمهریری، تنِ به‏اندام‏ات را سَردْآجین نگرداند.
من از تو بُتی خواهم ساخت و تو را خواهم پرستید که خدا، برای پرستیدن‏ام هیچ علاقه‏ای ننهاده است.
و خدا چه می‏داند که عشق چی‏ست؟ و خدا چه می‏داند که اهریمن چه گونه و تا به چه اندازه می‏توانست او را عاشق باشد؟ و خدا هیچ نمی‏دانست که اهریمن چه پایه در وی دل بسته!... اما تو می‏دانی. تو می‏دانی. چرا که تو، زیباترین شکلِ ممکنِ هستی، و زیباترین شمایلِ خدایی.»

زن، هیچ نگفت. گیج در معنای سخن اهریمن ایستاده بود. در وی می‏نگریست که دستان تب‏دار و کشیده‏اش را چه گونه در هم می‏فشارد و چه گونه ردای سپیدِ بلندش را به این سوی و آن سوی می‏کشد تا مگر به تنِ برهنه‏ی زن، عطرآگین شود!
زن پرسید:
ـ«و تو با من نخواهی خُفت؟»
اهریمن گفت:
ـ«هرگز. تنها تو را به بوسه‏ای میهمان خواهم کرد. که بوسه؛ بزرگ‏ترین نشانه‏ی عشق است.»
زن پرسید:
ـ«و تو مرا باردار نخواهی کرد؟»
اهریمن گفت:
ـ«هرگز. تنها به تو خواهم نگریست. که نگاه، زیباترین هم آغوشی‏ی با تو ست؛ و تو تنها مرا برای عشق ورزیدن، کفایتی.»
زن پرسید:
ـ«و تو بر من مالک نخواهی بود؟»
اهریمن گفت:
ـ«هرگز. تو از آنِ خودِ خویش خواهی بود. آزاد و رها و هرگاه که مرا بخوانی، با تو و در کنارت خواهم بود.»
زن پرسید:
ـ«و تو مرا بر هیچ کس، حرام نخواهی ندانست؟»
اهریمن گفت:
ـ«هیچ عشقی نیست تا تو را بر دیگری حرام کند. اگر جز من، کسی آمد که تو را عشقی بیش‏تر هدیه داد، من بر تو حرام خواهم آمد. که عشق، حلالیتِ ما ست.»
زن پرسید:
ـ«هدیه ام چه خواهی داد؟»
اهریمن گفت:
ـ«دل... دلی که حتا خدا نیز در آن جایی نخواهد داشت!»
زن گفت:
ـ«چیزی به من بده تا در تو رشته‏ی اطمینان ببندم و هرگز از تو نگسل‏ام!»
اهریمن، چنگ در سینه بُرد و قلبی سرخ و خونین و تپنده را از میانه‏ی آن بیرون کشید. چونان چون سیبی سرخ و رسیده!
و گفت:
ـ«این قلب من است که از آن تو ست. و من جز این دل، هیچ نخواهم داشت که همه را به تو پیش‏کش کردم...»
زن، سیب را ستانْد؛ که قلبِ اهریمن بود!

...
و آدم، هیچ نمی‏دانست.

آرش خیرآبادی / پونا/ هند/ 2006 / 24 اگوست

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

خدا؛ روی تابلوهای قدیمی، حساس است

یادم نیست؛ اوایل فروردین بود، یا اواخر شهریور؟ که من خدا را دیدم.‏

یادم نیست؛ اواسط بهمن بود، یا میانه ی اردی بهشت؟ که من خدا را فهمیدم.‏

کز کرده بود و مدام به نقاش ها می اندیشید. و از نقش هایی که روی تابلوی زنده گی زده اند، گلایه می کرد. مثل ابر بهار می گریست و آستین اش از اشک، خیس بود.‏

 

خدا، مثل همه ی روزهایی که کنار پله های حیاط خانه ی قدیمی ی ما می نشست، نشسته بود و آستین اش را به چشمان درشت و سیاه اش می کشید، مبادا که در عبور نا به هنگام فرشته ای ـ که شاید برای اجابت دعایی سر می رسید ـ غرورش جریحه دار شود!‏

 

خدا، همین گوشه؛ همین کنار؛ نشسته بود و مدام چای را سر می کشید، با استکانی که فقط مخصوص خودش بود، از آن استکان های دسته دار قدیمی ی کمر باریک، که پدربزرگ ام ـ خدابیآمرز ـ همیشه در آن چای اش را شیرین می کرد.‏

 

خدا، همین گوشه؛ همین کنار؛ نشسته بود و چای اش را با چوبی از درختِ معرفت، عسل آغشته می کرد، و شیرین شیرین، لاجرعه سر می کشید. انگار همین دیروز بود؛ یا شاید سال های سال پیش؛ یا شاید هزار سال، یادم نیست؛ ولی خدا هنوز همین کنار؛ همین گوشه؛ همین جا، روی پله ها نشسته بود و مدام به نقاشان می اندیشید.‏

 

حال اش زیاد خوش نبود. مثل این روزهای من که حال ام زیاد خوش نیست. و مدام به قاب عکس های دیواری ام نگاه می کنم و آرزوهای ساده ی زنده گی ام را به یاد می آورم که در چهارچوب قدیمی ی هر عکس، چه طور ثابت و صامت و ساکت، به من ـ یا به گوشه ای ـ خیره مانده اند!‏

 

حال اش زیاد خوش نبود. مثل این روزهای من. و ما هر دو نیاز داشتیم که چای مان را شیرین کنیم و من نیاز داشتم که سیگارهای پیاپی ام را مدام به آن سویی دود کنم که خدا، سرفه اش نگیرد. هر چند که گاهی حس می کردم، باد را فرمان می دهد تا از دیگر سوی بوزد، مگر دودِ غلیظ سیگارِ تیری که به قلبم می نشست، ریه های بهارانه ی او را نیز، نوازش کند.‏

 

حال اش زیاد خوش نبود. مدام گلایه می کرد و نقاش ها را متهم می ساخت. دل خور از آن بود که نقاش های چیره دست، نشسته اند و روی بوم های سپیدِ خیالات قشنگ شان؛ آفریده های او را زیباتر از او ترسیم می کنند و تمام تلاش شان این است تا به او بفهمانند که در خلقتِ زیبایی، می توان زیباتر از این هم عمل کرد!‏

 

حال اش خوش نبود. مثل من که این روزها گلایه ی نقاش زیبایی را روی تابلوی کاغذی ی شعرم آورده ام و سطر به سطرش را برای خدا، مرور می کنم. گاهی با واژه ای که می خوانم، از ته دل می خندد و گاه؛ آهی عمیق می کشد. انگار نه من؛ نه او؛ نمی توانیم میان عشق و رفتن، توازنی ایجاد کنیم.‏

 

سیگار که به آخر می رسد، چهره ی خدا روی گل های خزان گرفته ی باغچه ی کوچک حیاط، زمستانی ست. انگار هنوز دوست دارد که من، آن آخرین کام سیگار را به صورت اش بدم ام، و او با آن ریه های بزرگ بهارانه اش، اخم کند که: هوا چه قدر ابری ست!‏

 

چای، میان گفت و گوی ساکتِ ما؛ همین گوشه؛ روی پله های تراس حیاط خانه ی قدیمی ی ما، هی سرد می شود، و من هی او را قسم می دهم که احساس لطیف نقاش های آفرینشگر را درک کند. هی قسم اش می دهم که زیبایی را برای خودش تنها نخواهد و سهمی از آفریدگاری را نیز، به قلم موهای ایشان بسپارد.‏

 

خدا؛ روی تابلوهای قدیمی، حساس است. تابلوهای قدیمی یی که در آن، دختران روی پله های قدیمی نشسته اند و برای عاشقان قدیمی شان نامه های قدیمی می نویسند و گنجشک های فراوان قدیمی، دور تا دور نامه هاشان را آذین بسته اند.‏

 

خدا؛ روی تابلوهای قدیمی و زیبا، حساس است. هی فکر می کند که نقاش های هنرمند، مدام در کار آفرینش زیبایی های اش، دخالت می کنند و هی تلاش دارند که از او زیباتر بسازند و از او زیباتر ببینند و از او زیباتر بنمایانند. و این... حال خدا را هی بدتر و بدتر کرده است.‏

 

خدا؛ تمام روح لطیف و حساس اش را کنار باغچه ی کوچک حیاط خانه ی ما کاشته. یادم نیست، هزار سال پیش بود یا همین دیروز؟ که باغچه از انبوده گل های سرخ، سرشار شد و بوی عطرش تا هفت خانه آن طرف تر را گرفت.‏

 

گل های تابلو ـ ولی ـ بویی ندارند. حتا بوی تند سیگار تیر و بهمن مرا هم نمی دهند. حتا بوی چای هم نمی دهند. حتا بوی کاغذ هم نمی دهند. بوی جوهر خودکار بیک هم نمی دهند. بوی هیچ چیزی جز روغن و رنگ نمی دهند. و چه قدر برای خدا سخت است که بخواهد قبول کند: نقاش ها، روغن و رنگ را به جنگِ او فرستاده اند!‏

 

گاهی فکر می کنم که حسودی اش می شود. به این که می بیند آفرینش اش را به شکل زیباتری آفریده اند. تصویری از یک لحظه ی ثابت. مثل نوشتن چند خط روی کاغذ، کنار پله های قدیمی؛ در ازدحام گنجشک های سمج.‏

 

اما خدا؛ حسود نیست. خدا ـ فقط ـ نقاش ها را دوست ندارد. چون آن ها برای دیدن دنیا، زیباترین ها را خواسته اند و برای آفرینش این زیبایی، کوتاه نمی آیند. شاید اگر می شد نقشی را نوشت، کار از آن چه که هست، بهتر می بود!... نمی دانم!... شاید اگر می شد نقشی را نوشت، دست ِ کم می شد بوی گل ها را توضیح داد و هی رایحه شان را به چیزی شبیه کرد. مثل بوی قشنگِ بوسه؛ یا بوی زیبای تماشای یک لب خند؛ یا بوی دلپذیر چراغ خوابی سرخ!‏

خدا؛ حال اش این روزها خوب نیست. خیابان ها را گز می کند و عاقبت از هر کجا که خسته شود، دوباره همین گوشه؛ همین کنار؛ روی پله های حیاط خانه ی قدیمی ی ما، چای می خورد. و من هی سیگار می کشم.‏

 

خدا؛ حال اش این روزها اصلن خوب نیست.‏

و هی فکر می کند که نقاش ها او را هیچ وقت دوست نداشته اند.‏

یادم نیست؛ اوایل فروردین بود، یا اواخر شهریور؟ که من خدا را؛ فهمیدم!‏

با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

کوچه شلوغ تر از آن است که ناشناس بمانی

آن کس که ابر را می کُشت، معجزه ی باران را نمی دانست.‏

آن کس که به باران دشنام می داد، اعجاز رویش را، نمی فهمید.‏

آن کس که رویش را به سُخره گرفت، از رسیدن بهار می هراسید.‏

آن کس که بهار را سلاّخی کرد، آتش تابستان را نچشیده بود.‏

آن کس که در هُرم تابستان نسوخت، خبر از برگریزانِ زودهنگام اش نداشت.‏

***

دشنام ها و دشنه ها را بگذار!... خیابان ها بلندتر از آن اند که در ازدحام شان بتوانی خودت را گم کنی!... دشنام ها و دشنه ها را بگذار!... کوچه شلوغ تر از آن است که ناشناس بمانی!... دشنام ها و دشنه ها را بگذار!... که در هجوم این همه سپید، کسی سراغِ سیاهی را نخواهد گرفت و از آن سرخ ترین گلی که بر سینه ی فریادمان نشاندی، امروز، درخت تنآوری برآمده، که هر زمین خشکیده ای را گلستان است.‏

دشنام ها و دشنه ها را بگذار!... سلاخ ها برای بُریدنِ بال های قناری، به خنجرهایی بس بزرگ نیازمندند که ابعادشان، اندازه ی پرهای تمام سیمرغانِ افسانه را می طلبد.‏

تبر، حکایتِ محزون و مضطربی ست که تبرداران، در واپسین هنگامه ی یأس برای یاس های سپید می خوانند و همیشه و هم واره چنین بوده و هست که باغ، حضورِ بهارانه اش را به باغبانانِ ناشایست، فرمان خواهد راند.‏

***

باغ را نه برای چریدن، که برای روییدن ساخته اند.‏

باغ را نه برای چیدن، که برای چمیدن ساخته اند.‏

باغ را نه برای هراس و داس، که برای احساس و یاس ساخته اند.‏

باغ را نه برای تهدید و تحدید، که برای تطهیر و تحریر ساخته اند.‏

***

به باغبان بگو؛ که درختان برای رویشِ دیگربار، نه جواز خواست اند و نه پروانه ی رویش. و اگر چنین بود، هر درختی که از زمین رُسته، ترانه ی پرواز و طلایه دارِ شورش است...‏

به درختان بگو؛ که دسته های تبر ـ این چوب های خشکیده و تراشیده ـ همه؛ خویشاوندانِ قدیمی ی درختان کهن سال باغ اند، که روزگاری بر شاخسارهای سبز، سرودِ بودن و ماندن و پروراندن، می خواندند. اینک ـ اما ـ به جُرم هم آهنگی با آوای آهنینِ تیغه هاشان، به ریشه هاشان هرگز؛ هرگز؛ هرگز؛ ضربه ای فرو نخواهند آورد.‏

تبرها را بگو؛ که تیغه های پولادین تان، روزگاری، فرزندان فرو خفته در دامان کوهساران بودند. فرزندانی که در تَلْ آتشِ آهنگری های سختْ بی رحم، آبدیده ترین تیغه های بُرّان شدند. چه گونه می شود آخر، تیغه ها ـ این فرزندانِ معدن و کوه ـ به فرزندانِ زمین ـ درختان برآمده ـ مرگ را هدیه آورند؟

مگر کوه، مرگ درخت را تاب خواهد آورْد؟

***

بی هوده می کوشی؛ تبردار!...‏

نه درخت؛ نه آتش؛ نه زمین؛ نه باغ؛ نه ابر؛ نه بهار؛ نه ازدحام بی شمار برگ های توفان دیده ی همیشه جاودان؛ هیچ یک، در فرمانِ دست های ریزشگر تیشه ی تو، نیست. تراشیدن ریشه ها را فرو بگذار!... دشنه ها و دشنام ها را، فرو بگذار!... برای بُریدن سر از سیمرغ های سیّال، نبردافزاری به وسعت یک آسمان، نیازت هست.‏‏

***

آن کس که در برابر بهار ایستاد، معجزه ی باران را ندانست.‏‏

و آن کس که به اعجاز باران، کافر شد؛ در آتش تابستان، سوخت.‏

و این قانون بهار است که باغ، حضورش را به باغبانانِ ناشایست، فرمان خواهد راند.‏

با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی