Thursday، April 30، 2009

سرودِ آشیانه و آشنا

 

ما به اندک جایی قانعیم. به اندک بوسه ای که میان لب هامان به اشتراک می گذاریم و اندک غذایی که در سفره ی ساده ی ماست. ما شب ها زود می خوابیم تا صبح را با باران و ترانه و کار، بیآغازیم و روزها زود از خواب برمی­خیزیم تا شب­هامان را با نان و پنیر و عشق، تزیین کنیم.

ما به اندک آغوشی قانعیم. به اندک نوازشی و درودی و بدرودی. به سرانگشتی که روی گیسوان تو می­لغزد و پوستِ تـُردی که روی گونه­ی سرخ از علاقه­ی ما ست.

ما به اندک شعری، شاعریم.

ما در نزدیک­تر زمانی، پیوندِ نگاه­های­مان را می­فهمیم. ما لب­خند می­شویم آن زمان که سهمگینی­ی زنده­گی در برابرمان می­ایستد. و اشک می­شویم آن گاه که در کوچ شادمانه­ی بهار، به عید و شکوفه و درخت، می­نگریم.

ما به سیب­ترین شکل ممکن، نوروزیم.109075_384

ما در دورترین منزل، هم­سفریم. هم­سفر و هم­سفره. هم­آغاز و هم­آغوش. هم­سر و هم­اسرار. ما در دورتر منزل، هم­خانه­ایم. زیر سقفی که به رنگِ مشبک­های شیشه­ای­ی ضریحی مقدس است. سبز و سپید و آینه. و دخیل می­بندیم به پنجره­ی فولادِ استغاثه و سعادت تا خوش­بختی را از خدای عشق، هدیه بگیریم.

ما نمازترین شکرانه­ی پس از استجابت­ایم.

ما در بلندتر شبی، شراب و شیرینی و شـُکریم. و قلب­هامان را برای هم، به ساده­تر زبانی، ترجمه کرده­ایم. به خط ساده­ی بودن و بوسه و بوتیمار. که تیمارگران هم­ایم. با نوازش و نور.

ما در آغازترین روز بلندِ خدا، از خواب برمی­خیزیم و در یلداترین شبِ آرامش، سر در کنار هم، به حدیثِ خسته­گی و کار روزانه­ی یکدیگر، گوش می­کنیم. با دست­هایی که بوی ریحان و نان می­دهند و اندکی پنیر و ماست.

ما در آواز ِقناری­های کوچه­ی کوچکمان، به بطن پرواز می­رسیم و با کبوترانی که پشتِ پنجره­ی خانه­ی­مان لانه دارند، به اشتراک مهربانی و لانه، رسیده­ایم.

ما آشیانه­مان را با قلب­هامان ترجمه می­کنیم.

ما روی تمام جاده­هایی که مسیر همیشه­ی ما ست، نقش ِکفش­هامان را کشیده­ایم که مبادا در گذر از خیابانی که هر روز می­رویم، پاهامان، بوی عبور غریبه­ای را بگیرد.

ما در کنار هم­ایم. نه پیشاپیش نه پساپس. ما برای هم آرزو می­کنیم تا سعادت را از دیگری به بوسه و گل، دریابیم. ما در برابر هم، آینه­ایم. رو در رو و بی­نهایت و ژرف. ما آغاز هم­ایم. و هر روز که از کنار شمشادهای پارک می­گذریم، به قلب­هایی که روی درختِ سپیدار حک شده، می­نگریم تا ابعاد عشقمان را بسنجیم. هر روز داغ و کودکانه و دیگربار. درست مثل نان سنگکِ صبحانه، تازه و عطرآمیز و قدیمی.

ما به رنگ پدران و مادرانمان عاشقیم. به سبکِ سنت و آیینه و شمع­دان. به رسم شلیته و ردا. چهارقد و جلیقه و دستار. ما سه­تار و دف و تار را در موسیقی­ی روزانه­ی زنده­گی می­نوازیم و عصرها ـ دم غروب ـ روی بهارخواب، با چای و قند و قلیان، به حافظِ حظ، تفأل می­زنیم.

ما به رسم مردمان قبیله­ی صحرا، خورشید را آسان می­نوشیم که «خورآسان»ی هستیم.

ما ساده­ایم. ساده و صمیمی و تازه. درست به شکل شعرهایی که زمزمه می­کنیم. و هیچ بیتی از ابیاتِ مثنوی­ی ما، قافیه­ای به تکرار نخواهد داشت. ما به اندک شعری، شاعریم.

ما؛ یکدیگریم.

.

با پیش­کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

Thursday، March 12، 2009

خانه‏ای از مکعب‏های کوچک

La Maison en Petites Cubes

خانه‏ای از مکعب‏های کوچک

کارگردان: کونیو کاتو || موسیقی: کِنجی کوندو || فیلم‏نامه: کنیا هیراتا

زمان: 12 دقیقه ||

برنده‏ی جایزه‏ی اسکار بهترین پویانمایی‏ی کوتاه 2009‏

***

مهم‏ترین چیز برای نقد کردن یک اثر هنری، از هر دسته‏ای که باشد، یعنی چه نقاشی، چه موسیقی، چه سینما یا تآتر، این است که نه باید شیفته‏ی آن اثر شد.‏‏

نقاد برای نقد بی‏غرض و آزاد یک اثر هنری، نخست باید شیفته‏گی و کشش به آن اثر را در خودش بکشد و آن گاه دست به قلم ببرد تا درباره‏ی آن، نظر دهد.‏‏

 

خانه‏ای از مکعب‏های کوچک، یکی از آن آثاری ست که شما را بدون دل‏بسته‏گی و شیفته‏گی‏ی به خودش، رها نمی‏گذارد. این انیمیشن ـ[پویانما  کوتاه، به راستی، هر منتقدی را نخست مجذوب ساده‏گی، عمق، ژرفای فلسفی و البته ایجاز خود می‏کند و بعد به او اجازه‏ی اظهار نظر می‏دهد. هرکس، پیش از نقدِ آن، باید اعتراف کند که کاری متفاوت، پیش‏رو ـ[آوانگارد]ـ و به شدت سنگین و در عین حال ساده را تماشا کرده است.‏

 

خانه‏ای از مکعب‏های کوچک، داستان شهری ست که دارد کم‏کم زیر آب می‏رود. هر روز، آب، بالاتر آمده و مردمی که در این شهرند، لاجرم باید خانه‏ای کوچک روی پشت بام خانه‏ی قبلی‏شان بسازند تا از آسیبِ آب‏گرفته‏گی، رهایی پیدا کنند.‏‏

پیرمردی که داستان حول شخصیت او شکل می‏گیرد، مردی تنها ست که عادت به کشیدن پیپ دارد. پیپ کهنه‏ای که گویا یادگار هم‏سر مرحوم او ست. روزی از خواب برمی‏خیزد و می‏بیند که کف بالاترین اتاقک خانه‏ی چندین طبقه‏اش را نیز، مثل طبقات پایین‏تر، آب گرفته! این به آن معنا ست که آب، باز هم بالا آمده و این طبقه را نیز مثل طبقات زیرین، باید تخلیه کرده و به چهاردیواری‏ی دیگری نقل مکان نمود. پس اجبارن باید مصالح ساختمانی‏ی تازه‏ای را از قایق‏های عبوری تهیه کند، و اتاقک دیگری را روی سقف این اتاقکی که هست، بنا بگذارد تا از گزند آب، در امان بماند. اتاقک‏هایی که همه به وسیله‏ی دریچه‏ای در کف‏شان، به هم متصل‏اند و با باز شدن آن‏ها، طبقات یکی پس از دیگری تا پایین، به هم اتصال می‏یابند.‏

 

زمانی که چهار دیواری‏ی طبقه‏ی بالا تمام شد، برای اسباب کشی به طبقه‏ی پایین‏تر می‏آی‏اد. و درست زمانی که می‏خواهد اثاثی از خرت و پرت‏های منزل قدیمی را بردارد، پیپ یادگاری، از دست‏اش رها شده و درون همان دریچه‏های ارتباطی بین طبقات، می‏افتد و در قعر آب‏‏ها، سقوط می‏کند.‏

 

اول تصمیم می‏گیرد که یک پیپ از قایق دست‏فروشی که در حال عبور است، بخرد. ولی پیپ‏های تازه، انگار به دل‏اش نمی‏نشینند. پس یک دست لباس غواصی تهیه کرده و خودش راهی‏ی قعر آب‏ها می‏شود تا از طبقات پایین‏تر خانه‏اش که حالا زیر آب فرو رفته، پیپ یادگاری را پیدا کند!‏

پیپ، یکی دو طبقه پایین‏تر، روی دریچه افتاده است...‏

 

داستان از این جا فلش‏بک ـ[برگشت]ـ به خاطرات قدیم او می‏زند. و حال و هوای فلسفی‏ی داستان از این جای قصه، رنگ و بوی دیگری می‏یابد.‏

 

به‏تر است این پویانمای دوازده دقیقه‏ای را در همین تارنویس و پایین همین سطر، ببینید تا بعد به ادامه‏ی نقد آن، بپردازیم.‏

 


La Maison en Petites Cubes from dorsumi on Vimeo.

 

خانه‏ای از مکعب‏های کوچک، قصه‏ی همه‏ی انسان‏‏ها ست. انسان‏هایی که نرمه نرمه کاخ آرزوهاشان، زیر آب فرو می‏رود و زنده‏گی، کم کم، همه‏ی داشته‏هایی را که با هزار امید، پی‏ریزی کرده‏اند، در خود فرو می‏بلعد. و هر روز که ما به خانه‏ی آخر نزدیک‏تر می‏شویم، باید چیزهایی را در خانه‏ی قبلی جا بگذاریم. همین طور این خانه‏ها روی هم سوار می‏شوند تا سرانجام یک روز، آن آخرین چهاردیواری هم، زیر آب برود!‏

 

در داستان خانه‏ای از مکعب‏های کوچک، چند عنصر ـ[المان]ـ به عنوان نماد و سیمبل به کار گرفته شده که تک به تک، آن‏ها را بررسی می‏کنیم:‏

 

پیپ:‏

پیپ، نشانی از سوختن و به نوعی یادگاری از گذشته‏ی پیرمرد است. سوای ارتباط تنگاتنگ ملوانان با پیپ، در دنیای تصویر، این داستان، از پیپ، به عنوان تنها یادگار پیرمرد از گذشته‏ی دور و درازش استفاده نموده. جالب است که این پیپ، جز در صحنه‏ی اول، هیچ کجای قصه، دود ندارد. یعنی همیشه خاموش است و مرد، فقط به آن عادت کرده. در صحنه‏ای از فیلم می‏بینیم که پیرمرد به محض بیدار شدن از خواب، دنبال پیپ‏اش می‏گردد و وقتی آن را به دهان گذاشت، روزش را آغاز می‏کند.‏

افتادن پیپ در قعر آب، نشانی از بازگشت به گذشته و ارتباط یادگاری‏ها با خاطرات خوش پیشین است.‏

شراب:‏

نمی‏توان فرانسوی‏ها را بدون شراب تصور کرد. یکی از نمادهای سنتی و شاخص‏های فرهنگ فرانسوی، سِروْ کردن شراب در هنگام ناهار و شام است. شراب نیز نمادی از کهنه‏گی، قدمت و کهن‏سالی ست. جالب این جا ست که پیرمرد داستان، عادت به گرداندن شراب در گیلاس‏اش دارد. به نوعی نشانی از آن است که این شخصیت، با چرخیدن در خاطرات کهنه‏اش، لذت برده و از دیرباز هم چنین خصلتی را دارا ست. نگاه کنید به صحنه‏ای از دوران جوانی‏ی مرد، که با هم‏سرش سر یک میز نشسته‏اند و مرد، شراب‏اش را در گیلاس خود، اول می‏چرخاند و بعد می‏نوشد.‏

پرنده:‏

پرنده‏گان در این پویانمایی، استعارات متفاوتی دارند. در بخشی نماد از عشق و زنده‏گی و در بخشی، نماد از گذر و مرگ‏اند. ولی ما دو دسته پرنده داریم. یکی کبوتران که نشان عشق و زنده‏گی‏اند و دیگری مرغان دریایی که نشان مرگ و عبورند.‏

شاید بی‏راه نباشد اگر بگوی‏ایم که کارگردان و فیلم‏نامه‏نویس، ممکن است نگاهی هم به شخصیت ـ«جاناتان»ـ مرغ دریایی داشته باشند. مرغی که از مرز زنده‏گی عبور کرد به کرانه‏ی مرگ رسید تا جاودانه شود.‏

در صحنه‏ای که مرد و زن، دور درختی تنآور می‏چرخند، و طی آن گردش، از کودکی به جوانی می‏رسند، ما شاهد چرخش زمان و گذار عمر هستیم. تا آن جا که دوربین به سمت بالا تیلت شده و پرواز دسته جمعی‏ی گروهی کبوتر سفید را می‏بینیم. این جا پرنده‏گان، نشانی از عشق‏اند.‏

ولی در یک شات کوتاه، لوله‏ی دودکش خانه‏ای را می‏بینیم که کاملن زیر آب فرو رفته و فقط بخش کوچکی از دودکش، بیرون آب مانده. ـ[یعنی صاحب آن خانه، مرده است]ـ در این شات، پرنده‏ای که روی لوله‏ی دودکش نشسته، پرواز می‏کند تا وقتی دوربین دنبال‏اش می‏کند، از روی خانه‏ی پیرمرد بگذرد. این نشانی از نزدیک بودن مرگ پیرمرد است. نمادی از این که چهاردیواری‏ی او نیز به زودی کاملن زیر آب خواهد رفت. آن پرنده را در شات بعدی می‏توانید از نمای داخلی‏ی خانه‏ی پیرمرد و از دریچه‏ی پنجره‏ی او ببینید. یعنی این سرنوشت محتوم همه است.‏

دریچه:‏

دریچه، پل ارتباط چهاردیواری‏ها به هم و نمادی از خاطرات پیوسته‏ی زنده‏گی ست که هر یک، گرچه زیر آب محو و ناپدید می‏شوند، ولی هیچ گاه ارتباط و تاثیرشان را با امروز ما، قطع نمی‏کنند. ما فقط این دریچه‏ها را می‏بندیم و به خانه‏ی بالاتر می‏رویم. یعنی خاطرات‏‏مان را فراموش می‏کنیم و شرایط تازه‏تری را ایجاد می‏نمای‏ایم.‏

کافی ست دریچه‏های خاطرات را باز کنیم تا به گذشته برگردیم.‏

این نماد در صحنه‏ای که مرد، دارد از خانواده‏اش عکس یادگاری می‏گیرد، کاملن رمزگشایی می‏شود. دقت کنید!... مرد روی دریچه ایستاده و پایه‏های دوربین عکاسی‏اش هم روی دریچه است.‏

خانه:‏

خانه‏ها ـ[مکعب‏ها/ چهاردیواری‏ها]ـ نمادی از زنده‏گی و سرگذشت هر انسان‏اند. اگر دقت کرده باشید، در این داستان، برخی خانه‏های زیر آب، تنها یک طبقه دارند و همان طور کوچک و بدون پیش‏رفت، زیر آب فرو رفته‏اند. برخی از خانه‏ها اما وسعت یافته و بالاتر و بالاتر رفته‏اند. خانه‏ی مرد، نماد زیبایی دارد. اول او و هم‏سرش بنای یک خانه‏ی کوچک را می‏گذارند و بعد با آمدن بچه، خانه، وسعت بیش‏تر و چهاردیواری‏های بیش‏تری می‏یابد. بنای خانه‏ی مرد، درست از زمان مرگ هم‏سرش ـ[دو طبقه پایین‏تر]ـ دوباره رو به کوچک شدن دارد. تا آن جا که آخرین اتاقک، یک چهاردیواری‏ی تنگ و تاریک است که فقط برای حضور خودش کافی ست.‏‏

آب:‏

شاید نماد آب، و رمزگشایی از آن، کار بی‏هوده‏ای به نظر آی‏اد. چرا که همه تقریبن از رمز آب، در فرهنگ‏های مختلف آگاه‏ایم. تنها نکته‏ای که می‏توان به این دانسته‏ها افزود، همان مثل معروف ایرانی‏ها ست که ـ«نقشه‏های کسی بر آب می‏شود»ـ و آن، همان نقش شوینده‏گی و از بین بَرَنده‏گی‏ی آب معنا می‏دهد.‏

دودکش:‏

به قسمت‏های اول فیلم باز گردید! می‏بینید که سقف خانه‏ی پیرمرد، هنوز دودکش ندارد. ولی وقتی مکعب ـ[چهاردیواری]ـ ی آخر را می‏سازد، هم سقف خانه را شیروانی طراحی کرده و هم دودکش می‏گذارد.‏ ‏

یعنی: ـ«این خانه‏ی آخر است و دیگر روی این مکعب، اتاقک دیگری ساخته نخواهد شد!»ـ‏

در نمایی که از باقی‏ی خانه‏ها داریم نیز می‏بینیم هر اتاقکی که کاملن زیر آب رفته، سقفی شیروانی با دودکش دارد. یعنی همه‏ی صاحب‏خانه‏هایی که رفته‏اند، اتاقک آخر را طوری طرح ریختند که نمی‏شده بالای آن، خانه‏ی دیگری بنا گذاشت!‏

چتر:‏

چتر، پیپ، قاب‏های عکس، دریچه‏ها، همه و همه نشان از یادگاری‏ها و خاطرات‏اند. این فیلم اشاره‏ای زیبا و احساسی به گذر خاطره‏انگیز زنده‏گی ست و نمادهای پیاپی از کسانی که در آخر عمر، تنها با خاطرات‏شان زنده‏اند و از مرور آن‏ها، امید می‏گیرند.‏

فیلم علی‏رغم ظاهر غم‏انگیزش، سراسر نشان از زنده‏گی و امید دارد. پیرمردی که همه چیزش را از دست داده، یک روز صبح که می‏بیند آخرین اتاقک‏اش هم دارد زیر آب می‏رود، باز هم بنای تازه‏ای را می‏ریزد و باز هم با یادگارهای‏اش خوش است. ‏

خانه‏ای از مکعب‏های کوچک، عکسی یادگاری و نقشی خاطره‏انگیز از گذشته‏های دور و نزدیک ما ست. گذشته‏هایی که همه شادمانه‏گی و شور و عشق و زنده‏گی را به یاد ما می‏آورند.‏

جالب است که در این داستان، ما هرگز به خاطره‏ی تلخی برخورد نمی‏کنیم. حتا بازگشت به دوره‏ی بیماری‏ی زن که منجر به مرگ او شده، هم‏راه با چهره‏های متبسم و خندان هر دو زن و شوهر است. ‏

مربع؛ مثلث:‏

مربع در نمادشناسی، نشانه‏ی منطق و مثلث، نمادی از تکامل است.‏

اگر دقت کنیم می‏بینیم که خانه از مکعب‏ها و چهارگوش‏هایی ساخته می‏شود که در نهایت به سقفی مثلثی شکل ـ[شیروانی]ـ منتهی می‏شود. یعنی مرگ، به عنوان آخرین منزل، تکامل و کمال را در پی دارد.‏ ‏

دقت کنید به صحنه‏ای که مردی از هم‏سایه‏های پیرمرد، وقتی خانه‏اش به مثلث ـ[شیروانی]ـ رسیده، سوار قایقی شده و اثاث‏کشی می‏کند تا به دنیای دیگری رخت بربندد.‏

دو جا، مثلث را روی سقف خانه می‏بینیم. یعنی در دو نقطه، انسان به تکامل می‏رسد. یکی در زمانی که خانه‏ی مشترک‏اش را با هم‏سرش پایه می‏گذارد و یکی در زمان مرگ. دقت کنیم به خانه‏ی اولی که توسط مرد و زن درست شد. آن خانه هم سقفی شیروانی ـ[مثلثی]ـ داشت.‏

کودکی؛ بازگشت:‏

وقتی پیرمرد، لباس غواصی می‏خرد تا به طبقات پایین‏تر برود ـ[یعنی تصمیم می‏گیرد که به گذشته‏اش رجوع کرده و یادگارهای‏اش را مرور کند]ـ دریچه را می‏گشای‏اد و دقیقن به حالت چمبره زده ـ[درست مثل حالت جنین یک نوزاد]ـ در می‏آی‏اد و به داخل دریچه می‏پرد.‏

گرچه این شیوه‏ی همه‏ی غواصان برای ورود به قعر آب‏ها ست، ولی اشاره‏ی کارگردان و تاکید او به استفاده از چنین روشی برای بازگشت به گذشته، نمادی زیبا از دوباره کودک شدن معنا می‏دهد.‏

پنجره:‏

دقت کنیم که اتاق‏های آخر پیرمرد، دارای یک دریچه است. در حالی که اتاق او در زمانی که زن‏اش زنده است، دارای دو پنجره و زمانی که به طبقات پایین‏تر و موقع حضور تنها فرزندشان می‏رسد، اتاق دارای سه پنجره است.‏

در نمای بعدی ـ[نمای عکاسی از خانواده]ـ تعداد پنجره‏ها با احتساب اتاقی که به اتاق اصلی وصل شده ـ[یعنی خانواده‏ی تازه‏ای که دخترش به جمع سه نفره‏شان اضافه کرده]ـ چندین دریچه را نشان می‏دهد.‏

.

حضور پررنگ قاب‏ها بر دیوار که در تمام طبقات به چشم می‏خورد، خود گواه بر این است که این داستان، دفتر خاطرات و مرور زنده‏گی به روایت یادگارها ست. پیام اصلی‏ی داستان نیز همین است: ‏

ـ«این خاطره‏ها هستند که زنده‏گی را می‏سازند.»ـ‏

.

دوازده دقیقه مرور خاطراتی که یادگار مشترک همه‏ی ما ست، دوازده دقیقه‏ی شیرین بود. دیدن این اثر زیبا، که بیانیه‏ای در بزرگ‏داشت ـ«زنده‏گی‏ی مشترک»ـ نیز به شمار می‏رفت، تاثیر خوبی در ذهن من به جا گذاشت. امیدوارم شما هم از دیدن آن، لذت برده باشید.‏

.

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

Friday، February 13، 2009

مردم لالایی‌های آرزومندانه

   یادت هست؟ اوایل خرداد بود. باران بود. تاب بود. تب بود. عبور گاه‌گاه تردید بود. شک بود. شب بود... و ما منتظر بودیم.

   و ما منتظر بودیم. می‌دانستیم کسی می‌آید؛ ولی نمی‌دانستیم آن که می‌آید از کدام تبار است؟... می‌دانستیم که تو در حوالیِ لب‌خند و آینه هستی، اما کجای آن حوالی؟... نمی‌دانستیم.

   و ما منتظر بودیم. منتظر سهمی از نان، سهمی از آب، سهمی از پنیر، سهمی از ریحان، و سهمی از «بودن». ما به سهم اندکی از بودن، قناعت داشتیم؛ که ما مردمانی قانع و آرزومندیم.427780_orig

   ما سال‌ها بود که آرزوهای خود را شعر می‌کردیم و از آن زمان که به جُرم اندیشیدن، قلم‌هامان را پشت دیوارهای سنگی و بلند، نگه می‌داشتند، یاد گرفته بودیم که آرزوهامان را از بر کنیم. لالایی کنیم. و لالایی را برای کودکان‌مان بخوانیم و صبوری کنیم تا آن‌ها هم، پدران و مادرانی شوند که آرزوهای‌شان را برای بچه‌های‌شان، لالایی کنند.

   و به این سان بود که ما، مردم لالایی‌های آرزومندانه‌ی غمگین شدیم.

   لالا، لالا، گل گندم؛ چی اومد بر سر مردم؟

   لالا، لالا، گل زیره؛ بابات در قفل و زنجیره...

   ما سال‌ها بود که قصه می‌نوشتیم. و در میان قصه‌های مادربزرگ‌هامان، پیِ کسی می‌گشتیم که بیاید و نان را به مساوات تقسیم کند و به عابرهای خیابان یاد دهد که چه طور از کنار یک‌دیگر رد شوند بی آن که روی سایه­ی هم، پا بگذارند، و مدارا کنند، و سلام کنند، و صبوری کنند، و تحمل کنند، و چراغ‌هاشان از نفت، سرشار باشد.

   تا این که یک روز، یک روز که باران بود و خیابان شلوغ؛ کسی آمد. کسی که تمام آرزوهای ما را در قلبش داشت و برای ما از نان و پنیر و ریحان گفت. و گفت قصه‌های مادربزرگ را فردا می‌شود توی روزنامه‌ها خواند.

   گذشت. گذشت. گذشت و باران آمد. تب و تاب آمد و می‌گفتند پروانه‌ها برای سوختن، شمعی پیدا کرده‌اند که تن‌شان را نمی‌سوزاند ولی روشنایی دارد.... ما؛ ما که هزاران هزار پروانه بودیم، ما که پرواز را نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن آموخته بودیم، به سوی آخرین شمع روشن، پریدیم. پریدیم. پریدیم. و تو در آن حوالی، با ردایی به رنگِ سپید، انگشتری به رنگِ فیروزه، چشمانی به رنگِ ادراک و لب‌خندی به وسعت اشراق، ایستاده بودی.

   یادم نیست، من اول عاشق شدم یا تو؟ اما هر دو می‌دانستیم که عشق یعنی رنج. به اندازه‌ای که سهم ما از رنج بود و به اندازه‌ای که رخصت می‌دادند و به قدری که فرصت داشتیم، عاشق شدیم. و هر دو در اندیشه‌ی هم بودیم. تو می‌‌خواستی که من آزادانه‌تر بپرم، من می‌خواستم که تو روشن‌تر باشی. من از تو بارها و بارها و بارها خواستم که روشن‌تر و روشن‌تر و روشن‌تر باشی و تو تنها از من خواستی که بال‌هایم را تا جایی که آسمان اجازه می‌دهد، بگشایم.

   این شد که من پرواز را آموختم، ولی تو... سوختی!

   455017664_6eacbbe3be حالا دوباره پروانه‌هایی که ایثارِ سوختنِ سخت‌ات را تجربه دارند، در ازدحام انبوه چراغ‌های خاموش، پرپر می‌زنند. آن‌ها که روزگاری به نور و طلوع تو عادت کرده بودند، سخت است ببینند تا در حوالیِ لب‌خند و آینه، دیگر کسی برای سهم‌شان از نان، خودش را به آب و آتش نمی‌زند. پروانه‌ها برای سوختن، کسی را می‌خواستند که دلش مثل شمع بسوزد و لبش مثل باران، از آب و آینه و عشق، آواز دهد. اما حالا...

   حالا دوباره پروانه‌ها - پروانه‌هایی که تو پرواز را برای‌شان معنا کردی - آهنگِ روشنایی کرده‌اند. حالا دوباره باران است. تاب است. تب است. عبور گاه‌گاه تردید است. شک است. شب است... و ما منتظریم. منتظریم که باز بیایی و این بار به تو ثابت کنیم، فریادِ سوختن‌ات را شنیده‌ایم.

   ما، ما پروانه‌هایی که در قحطی باران سوختیم؛

   پرواز را نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن آموختیم.

با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

Monday، February 9، 2009

باز هم خاتم فیروزه، ز بو اسحاق است

042

یاد باد آن که تو را وقتِ سفر، یاد نکرد
باز یاد از اثرِ دوم خرداد نکرد

یاد باد آن که زمانی چو تو را می دیدیم
مثل لب خند تو، بر حادثه می خندیدیم

ما زمان تو به اندیشه ی نو، خو کردیم
مدتی آمده بودی و به تو، خو کردیم

ما یکایک به حضورِ نفس ات زنده شدیم
گریه بودیم که با آمدنت، خنده شدیم

پیش از آن، اشک، بر آیینه حکومت می کرد
یأس بر جاده ی آدینه، حکومت می کرد

یاس چشمان تو آمد که ز ما، یأس گرفت
جمعه ها را همه جا، عطر گل یاس گرفت

آفتاب از تو و دستان تو چون جاری شد
ملتی پیش حضور قدم ات، «آری» شد

ما به لب خنده ی آیین تو، آری گفتیم
ما به اصلاح تو و دین تو، آری گفتیم

آن که عمری همه از دشنه روایت می کرد،
کیش مهر از مدد خشم، قرائت می کرد

خارزارش به قدوم تو، تمامی پوسید
پیش پای تو، زمین ادب ات را بوسید

جمله آنان که فراروی تو، قد راست شدند
همه تسلیم تو و آن چه خدا خواست، شدند

نوبت کم شدنِ زخمه ی تسلیحات است
باز بر جرح زمین، نوبت اصلاحات است

مدد از خاطر رندان طلب، اینک ای عشق
آشنای ایم به این بادیه، بی شک ای عشق

ما ز تردید تو و دغدغه ات، آگاه ایم
نیمه راهی ست که تا آخر آن همراه ایم

قلب هایی که در این مرحله، تقدیم تو، اند
بی گمان مُطّلع از سختی ی تصمیم تو، اند

پشت در پشت، بیا مشت بر این مشت زنیم
ما محال است که خنجر به تو از پشت زنیم

فتنه هایی که فراپیش تو پُر تعداد است
همه از واهمه ی دوم آن خرداد است

ما همان ایم که دیروز تو را خواسته ایم
نیز، امروز به یاری­ی تو برخاسته ایم

تک به تک تا به تو آییم، چو سی مرغ شویم
بال در بال تو آریم که سیمرغ شویم

روزگار خوشی در آینه­ی آینده ست،
نقش خورشید تو بر تارکِ جان، تابنده ست

بوی خیر آمدن از وضع زمان، محسوس است
آسمان منتظر آمدنِ ققنوس است

خیز و دیهیم کیان بر کف ات این بار بگیر
زحمتِ ساختنِ تازه ی ایران، بپذیر

نقش نیلوفر جاوید، چو تخت جمشید
باز باید همه جا بر تن این مرز، کشید

بیش از این خواب، نه شایسته ی کوروش باشد
باش بیدار! که ایران همه سرخوش باشد

چند، آن دولت مستعجل اگر رفت ز کف،
بخت پاینده به همّت رسد از شاه نجف

گرچه رندان همه در کوچ، به زندان بروند،
صبح فردا ست که در کوچه­ی رندان بروند

باز بر شاخ طرب، بلبل دل، خواهد خواند،
خضر فرخ­پی­ی ما، بر سر گل، خواهد ماند

باز حق، منتظر رجعت استحقاق است
باز هم خاتم فیروزه، ز بو اسحاق است

باز هم مِهر هنر، سر به تساهل بکشد
و غزال غزل از طعم تسامح بچشد

کم کم از بند رها می شویم ان شاءالله
همه هم­راهِ شما می­شویم ان شاءالله

نقش بستان خزان دیده، بهارانه شود
یک قدم مانده به صبح است؛ علی! باز مدد

با پیش کش درودهای آرش خیرآبادی

Friday، January 30، 2009

مروارید بانو!

082

رود از کوه؛ من از تو جاری شده­ام. رود به دریا؛ من به تو می رسم.

میان جریان توفنده­ی عبور، که از بستر روزها و حوادث می گذرند، من از پیچاپیچ بسیاری خواهم گذشت، تا تو را به زیباترین ترانه­ای که می توان سرود؛ سرود. و در این راهِ ناهوار، فرازها و فرودهای بسیاری ست که در پیشِ رسیدن، نهاده شده تا هنگامه­ی اتصال را، شیرین­تر و کامرواتر کند.

و دریا، حکایت تازه­ای از تو ست؛ آرام، با شکوه، پابرجا و زیبا.

بوی خوش دریا را، تا بی کران­ترین مرزهایی که می­شناسم، می­شناسم. من با بوی ساحل و ماسه، مروارید و صدف، موج و خزه، آشنای­ام. من خو گرفته­ی شن­های داغ و ریزی هستم که حد فاصل خشک و خیس را پراکنده­اند. و اگر تن در آغوش آن بیاندازی، نقش اندامت، وسیع­ترین و نرم­ترین بستر برای خفتن و آسایش است.

دریای من!

در این کرانه­های نامتناهی ـ که تا رسیدن به آسمان امتداد دارد ـ چیزی جز تو نمی­بینم. چیزی جز رسیدن؛ رسیدن و آن گاه...، بوسه و سعادت!

در آن راه­های پیچاپیچ که از مرزهای دامنه­های کوه، تا دریایی که تو هستی، می آمدم؛ عبور نرم پرنده­گان مسافر می­گفت که: «تا رسیدن، بسیار راه است.» و من تنها می­دانستم که رسیدن، آخر کار، نی­ست. رسیدن، تازه شروعی برای در تو پیوستن بود. نرم نرم و آهسته آهسته، تا در تو و بطنِ مطمئنِ تو، جای گیرم، و مرواریدهای تازه­ای را در صدف دست­های تو، بکارم.

مروارید بانو!

دریا، حاصل جمعِ نیازمندی­ی من، و نازآلوده­گی­ی تو ست. دریا، حاصل تمام روزهایی ست که آمده­ام تا به تو برسم. با من ـ دریا ـ از مروارید و موج، بگو!

رود، از کوه؛ من از تو جاری­ام. رود به دریا، من به تو خواهم رسید!

...اگر خدا بخواهد.

با پیش­کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی