![]() |
| تخت جمشد؛ مبارزه ی شاه نُمادین و نیروهای اهریمنی |
.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
![]() |
| تخت جمشد؛ مبارزه ی شاه نُمادین و نیروهای اهریمنی |
شده آن قدر از خودت بیزار باشی که سرنگونیی سرنوشت را، گردن بگیری؟
شده آن سان از طبیعت منزجر باشی که گناهِ یخآگینِ زمستان را، بپذیری؟
شده آن قدر سرگشته و حیران باشی که ندانی کدام راه، کدام راه، کدام راه به منزل میرسد؟
شده در برهوتِ سایهی خودت، از گناهی که نکردهای، پشیمان شوی؟
راستی که کدامین گناه را باید به گردن میگرفتم تا از این مخمصهی تنگِ مُردار آفرین، رهایی یابم؟
راستی باید به کدام آیه از آیاتِ نذر و استغاثه و تسلیم میآویختم که پنجرههای اجابت گشوده میشد؟
راستی با کدام خدا باید سخن گفت که تنهاتر از تو نیست؟
این داستانِ تکراریی کژآهنگ، این قصهی بدشگونی که به نامِ «من»اش آفریده شده، با هیچ سازی، بهساز نخواهد گشت. من این داستانِ دوباره را سالها ست که از برم. من این قصهی ابلهانهی شوم را، قرنها ست که زمزمه میکنم. و دیگر جز این چه هستم، چه باید باشم؟
چهگونه میتوان از خودِ خویش بیرون آمد و دیگری شد؟
چهگونه میشد اگر این من، نه هنرِ نوشتن داشتم، نه یارای سرودن، نه حتا فهمی برای درکِ هستیی اطراف؟
چه خوب بود اگر این مغزِ اندهگینِ مرا، به گِل میسرشتند و از کاه، میانباشتند. آه!... چه دنیای سادهلوحانهی شیرینی بود!... چه فضای تهوعانگیزِ سرشاری!... چه بلاهتِ ناب و دیوانهواری!
و خدا؛ در پسِ هر چه که میآموزیم، اندوهی نهفته است. اندوهی از دانستن، اندوهی از شعور...
و غمگینترین مردمانِ روزگار، آناناند که تنهاترینِ ثانیههاشان را، در آگاهانهترین ساعتها، میگذرانند. آنان که از حماقتِ اطراف، رنج میکشند، از دروغگوییی خلایق بیزارند و از فسادِ دنیای پیرامونشان، جز گوشهای امن و آرام، هیچ نمیخواهند.
آن کس که تنهایی را به سخره میگیرد، میداند که باید دیوانه بود.
آن کس که دانستن را ریشخند میکند، میداند که هنر، غمگین است.
آن کس که پرواز را میآموزد، حسِ قفس را ترجمه خواهد کرد.
و سهمِ من از درکِ دنیای شادمانهی مسموم، چیزی جز اندیشیدن و اندوه نیست. چه بدبختاند آنان که از اندوهِ خویش شادماناند. چرا که اندکی از تنهایی را میدانند...
برزخ، برای رسیدن به بهشت، مغزها را خواهد خورد!
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
| واکنش ها: |
تمام شد.
تمام شد و آن جملهای که همیشهاش میترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق میکند؟»
دیگر چه فرق میکند که دستهای تو سرشارند؛ یا چشمهای سیاهِ شب، ستارهبارانِ اشکاند؟
دیگر چه فرق میکند که تفاهم –این واژهی قدیمی و کمیاب- در هیچ کجای فاصلهها، تاثیری نخواهد داشت؟
دیگر برای بازگشت؛ راهها را گم کردهایم.
خانههایی که من میشناختم، سیمانهای سخاوت بود و ساروجهای سعادت. زیرِ سقفی که مینشستیم، گلدانها بوی بنفشه میداد و میخک و لبخند. آسمان، پروانهها و پرستوهایاش را نمیفروخت؛ و کتابهای سفیدِ دوستی، حرف به حرف، حکایتِ اشراق داشت.
من از شهری میآمدم که بر لبِ مرزِ باور و باروری، بنا کرده بودند و مردماناش، در سادهترین شکلِ داد و ستدهاشان، «آفرینش» را مبادله میکردند. اما در این برهوتِ ماسهآسا، چیزی جز تنازع و تدفین به ارمغانات نمیآورند. و برزخِ سرگشتهگیات را با هیچ سلامی، کلامی یا پیامی، نمیشکنند.
شهری که از آن میآمدم؛ تنپوشهای بلندی از شرافت داشت. تنپوشهایی که سرمای تنهایی را از محبت، گرم میکرد و داغنای خشم را، از آرامش، بهارانه میساخت.
شهری که من از آن میآمدم؛ آسماناش به وسعتِ چشمها نبود. به وسعتِ اندیشهها بود. دشتهایاش به گستردهگیی واژهها نبود، به فراخناکیی پندارها بود.
همیشه آن زمان که میاندیشی یکی برای اشتراکِ تو هست؛ تنهاترین ثانیهها را تجربه خواهی کرد...
همیشه آنجا که میپنداری شانهای برای گریههایات پیدا شده؛ در برزخی از نافهمی و سکوت، گم خواهی شد...
همیشه آن لحظهی سرشار که تو پُر از گفتن و گفتن و گفتن و گفتن هستی؛ گوشها برای شنیدن، خستهاند...
همیشه یک جای کار، برای آن که فقط به دنبالِ شعور است، میلنگد!
و این داستان، هرگز پایانی نخواهد داشت. ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که میْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغگو ست!
انسانها یکدیگر را نمیجویاند، یکدیگر را میجَوَند.
انسانها یکدیگر را نمیبوسند؛ در یکدیگر میپوسند.
انسانها یکدیگر را درک نمیکنند؛ یکدیگر را ترک میکنند.
آه!...
چه دنیای واژگونهی مغمومی!... چه سرنوشتِ کسالتبارِ محتومی!... و چه آوازِ غمانگیزی که در گوشِ ما، مدام؛ مدام؛ مدام؛ زمزمه میکنند.
این رسمِ شادمانی نبود که ما را در مسلخِ لبهایمان، به گریه وا دارند و این آیینِ شعف نبود که ما را در مذبحِ چشمهامان، به سوگ بگذارند.
دنیا در آن دنیایی که من میشناختم، رسمِ دیگری داشت؛ «کیشِ مهر»...
و همیشه در پشتِ پنجرهی اتاقام خاطرهای ست که مرا به سوی کودکیهایام صدا میزند. آن جا که من و خواهرم، هرگز از یکدیگر دور نمیشدیم و همیشه جایی برای گفتوگوهای شادمانهی ما بود. جایی برای مادرم –که دستهایاش از سعادت، سرشار است- و جایی برای پدرم –که نگاهاش را به شعر و شعور و شراب پیوند زده- و جایی برای برادرانام –که دستانشان را هرگز گم نخواهم کرد-.
نشانیام را کسی به یاد ندارد؛ آیا؟
میپرسم؛ و جواب، همواره خاموشی ست.
ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که میْگوید تو را یافته، تردید نکن که دروغگو ست!
تمام شد.
تمام شد و آن جملهای که همیشهاش میترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق میکند؟»
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
| واکنش ها: |
برای تو مینویسم!... برای تو که میخواستی تازه باشی، ولی تنپوشِ کهنهگیات را دوست داری. برای تویی که در این کهنهبازارِ تنهایی فروش، تنها نصیبات، ردای عریانی ست... تویی که مثلِ من کهنه شدی، اما هنوز در انتظارِ تازههای قدیمی، سرگردانی...
دارم پوست میاندازم. درست مثلِ کرمِ ابریشمی که در انتظارِ پروانه شدن، پوست میاندازد. یا مانندِ جیرجیرکی که برای سرودنِ آوازهای غریزیاش، پوست میاندازد و سر از خاک بیرون میآورد.
دارم به شکلِ دیگری دچار میشوم. شکلی که دیگر، آن منِ قدیمام نیست. حتا نام و نشانهای قدیمیام را انگار از من گرفتهاند. آدمی بدونِ خاطرات. آدمی بدونِ یادگارها. آدمی بدونِ تاریخچهای که دوستشان میداشت.
دچارِ دگردیسی شدهام. دچارِ هویتی تازه که با پیشترهایام، بسیار تفاوت داشت.
به آینه که مینگرم، دیگر این «من» نیستم. یکی دیگر است. یکی دیگر که تنها چهرهای قدیمی از من را یدک میکشد و گاهی شباهتهای اندکی با گذشتهام دارد.
خاطراتِ دوری در ذهنام مرور میشوند. درست مثلِ بچههایی که در برابرِ چشمام، بازی میکنند. و من نشستهام تا بازیی آنها را تماشا کنم، بدونِ آن که بدانم کدام یکی از آنها، منام؟
یادم نیست که کِی عاشق شدم؟ کِی دل کندم؟ کِی تنها شدم؟... هیچ چیز انگار آن طور که من فکر میکردم نبوده و نیست. درست مثلِ خوابی طولانی، که بعد از آن، نمیدانی کجایی و چه هنگامی ست؟
به آینه نگاه میکنم... این «من»ی که در آینه ست، انگار از قعرِ هزاران سال تاریخ بیرون آمده و مسخ و خاموش و گیج، همهی پیشینهاش را به بادِ فراموشی سپرده. نیاکاناش را از یاد برده، اجدادش را به خاطر نمیآورد و باستاناش را هرگز در ذهن، مرور نمیکند.
زبانِ تازهای –انگار- در دهانام گذاشتهاند. زبانی که پدرانام و پدرانِ پدرانام به آن آشنا نبودهاند. در برهوتی افتادهام که هیچ خبری از بوستانهای اساطیریام نیست. در برزخی گرفتار شدم که هیچ خطی از داستانهای قدیمیام به چشم نمیخورد.
من کیستم؟... شاید آوارهای در میانِ همهی آوارهگانِ قرن... شاید بازماندهای از قافلهی غریبههای آسمانی... شاید انسانی که تنها هویتاش، انسان بودن است!... و چه انسانی؟... که دیگر در حوالیی ما، انسانی یافت نمیشود.
یادم نیست با کدام خاطراهام زندهگی میکردم؟... این خانهی تازه که در آن هستم، کجا ست؟ آیا کسی هست که مرا به خانهی پدریام راهنمایی کند؟... این اثاثِ اطراف را نمیشناسم!... آیا کسی هست که چیدمانِ سلیقهی مادریام را به یادم بیآورد؟... من کجا زندهگی میکردم؟... در کوچهی اطلسی... پلاکِ عشق!
در کوچهی قدیمیی ما، بچههای همسایه همیشه شادمانه بودند. انگار هزار سال پیش بود که چهارشنبه سوری را در میدانگاهیی رو به روی خانهی قدیمیمان ایستادیم و با همهی همسایههای شادمانهمان، آتشِ شادی روشن کردیم و همه رقصیدند. حتا آن همسایهای که نمازِ شباش هم ترک نمیشد. حتا آن همسایهای که همیشه از دردِ زانوهایاش مینالید... و آتش... و آتش مثلِ آب، همهی رنجهای ما را آن شب میشست.
حالا آن خاطراتِ دور و دیر، کجا ست؟ آن خندهها کجا ست؟ آن همسایههای شاد، کجا رفتهاند؟... آنهایی که هستند، چرا دیگر نمیخندند؟... چرا سبدهای خریدشان، هر روز کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر میشود؟ و چرا آن کسی که نمازِ شباش ترک نمیشد، این روزها دیگر به مسجد نمیرود؟
دوستانام جا هستند؟... دوستانِ قدیمیام!... همانها که با هم مینشستیم و تا دیرگاه، از آینده سخن میگفتیم. حالا باید تنها بنشینم و از گذشته به یاد آورم!... آه!... چه دنیای زودگذر و تلخ و تنهایی!
دارم پوست میاندازم... مثلِ ماری که پوست میاندازد تا دوباره شود... مثلِ درختی که از کهنهگی پوست انداخته است.
هنوز هم میگردم... هنوز هم جستوجو میکنم. از نسلِ قدیمِ من، کسی باقی نیست. کسی که یادش بیآید «عشق» یعنی چه؟ و یک عمر سوختن و ساختن به چه معنا ست؟... کسی که تو را برای خودت بخواهد و هر بار که خواستی پوست بیاندازی، با تو گریه کند...
دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پروانه شدن، باید تنها، مُرد.
دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پریدن، باید تن به تارها سپرد.
...
غربت؛ پوستی ست که بر تنام کشیده شده!
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
| واکنش ها: |
یادت هست؟ اوایل بهار بود. باران بود. تاب بود. تب بود. عبور گاهگاه تردید بود. شک بود. شب بود... و ما منتظر بودیم.
و ما منتظر بودیم. میدانستیم کسی میآید؛ ولی نمیدانستیم آن که میآید از کدام تبار است؟... میدانستیم که تو در حوالیِ لبخند و آینه هستی، اما کجای آن حوالی؟... نمیدانستیم.
و ما منتظر بودیم. منتظر سهمی از نان، سهمی از آب، سهمی از پنیر، سهمی از ریحان، و سهمی از «بودن». ما به سهم اندکی از بودن، قناعت داشتیم؛ که ما مردمانی قانع و آرزومندیم.
ما سالها بود که آرزوهای خود را شعر میکردیم و از آن زمان که به جُرم اندیشیدن، قلمهامان را پشت دیوارهای سنگی و بلند، نگه میداشتند، یاد گرفته بودیم که آرزوهامان را از بر کنیم. لالایی کنیم. و لالایی را برای کودکانمان بخوانیم و صبوری کنیم تا آنها هم، پدران و مادرانی شوند که آرزوهایشان را برای بچههایشان، لالایی کنند.
و به این سان بود که ما، مردم لالاییهای آرزومندانهی غمگین شدیم.
لالا، لالا، گل گندم؛ چی اومد بر سر مردم؟
لالا، لالا، گل زیره؛ بابات در قفل و زنجیره...
ما سالها بود که قصه مینوشتیم. و در میان قصههای مادربزرگهامان، پیِ کسی میگشتیم که بیاید و نان را به مساوات تقسیم کند و به عابرهای خیابان یاد دهد که چه طور از کنار یکدیگر رد شوند بی آن که روی سایهی هم، پا بگذارند، و مدارا کنند، و سلام کنند، و صبوری کنند، و تحمل کنند، و چراغهاشان از نفت، سرشار باشد.
تا این که یک روز، یک روز که باران بود و خیابان شلوغ؛ کسی آمد. کسی که تمام آرزوهای ما را در قلبش داشت و برای ما از نان و پنیر و ریحان گفت. و گفت قصههای مادربزرگ را فردا میشود توی روزنامهها خواند.
گذشت. گذشت. گذشت و باران آمد. تب و تاب آمد و میگفتند پروانهها برای سوختن، شمعی پیدا کردهاند که تنشان را نمیسوزاند ولی روشنایی دارد.... ما؛ ما که هزاران هزار پروانه بودیم، ما که پرواز را نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن آموخته بودیم، به سوی آخرین شمع روشن، پریدیم. پریدیم. پریدیم. و تو در آن حوالی، با ردایی به رنگِ سپید، انگشتری به رنگِ فیروزه، چشمانی به رنگِ ادراک و لبخندی به وسعت اشراق، ایستاده بودی.
یادم نیست، من اول عاشق شدم یا تو؟ اما هر دو میدانستیم که عشق یعنی رنج. به اندازهای که سهم ما از رنج بود و به اندازهای که رخصت میدادند و به قدری که فرصت داشتیم، عاشق شدیم. و هر دو در اندیشهی هم بودیم. تو میخواستی که من آزادانهتر بپرم، من میخواستم که تو روشنتر باشی. من از تو بارها و بارها و بارها خواستم که روشنتر و روشنتر و روشنتر باشی و تو تنها از من خواستی که بالهایم را تا جایی که آسمان اجازه میدهد، بگشایم.
این شد که من پرواز را آموختم، ولی تو... سوختی!
حالا دوباره پروانههایی که ایثارِ سوختنِ سختات را تجربه دارند، در ازدحام انبوه چراغهای خاموش، پرپر میزنند. آنها که روزگاری به نور و طلوع تو عادت کرده بودند، سخت است ببینند تا در حوالیِ لبخند و آینه، دیگر کسی برای سهمشان از نان، خودش را به آب و آتش نمیزند. پروانهها برای سوختن، کسی را میخواستند که دلش مثل شمع بسوزد و لبش مثل باران، از آب و آینه و عشق، آواز دهد. اما حالا...
حالا دوباره پروانهها - پروانههایی که تو پرواز را برایشان معنا کردی - آهنگِ روشنایی کردهاند. حالا دوباره باران است. تاب است. تب است. عبور گاهگاه تردید است. شک است. شب است... و ما منتظریم. منتظریم که باز بیایی و این بار به تو ثابت کنیم، فریادِ سوختنات را شنیدهایم.
ما، ما پروانههایی که در قحطی باران سوختیم؛
پرواز را نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن آموختیم.
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
| واکنش ها: |