دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

بُرشی از نمایش نامه ی «برهنه سیامک»؛ برای خوانش

تخت جمشد؛ مبارزه ی شاه نُمادین و نیروهای اهریمنی
***
... و من، اینک؛ به برهنه‏ی تن، در برابرِ تو ایستاده‏ام؛ بر پا. با گیسوانِ سیاهِ شلالِ تاب‏دار و بازوانی به ستهمی‏ی اسبان. سینه‏ای فراخ و دو بالا بر. چرمینه‏ای از پوستِ پلنگ؛ پای‏افزار و پاره‏ای پوستِ شیر، دست‏بند و پاتاوه. چشمان‏ام این دو نگارخانه‏ی روشنِ دُرَخشان- تو را می‏بیند رو به روی و چهره در چهره- ای هریمنِ بدسگال! که هزار بیوَر اسب، در اسب‏خانه‏ی نیرنگِ تو می‏تازد و هزار بیوَر آدمی در زندانِ فریبِ تو گرفتارند. ای هریمنِ بد سگال! که دور باد از من‏ات، آن همه سیاهی و تباهی و گناهی که داری و پاک و بی‏آک باد روانِ من پسرِ کی‏اومرس- و پدرم کی‏اومرس- و پدران‏اش که مزداشان بیامُرزاد!- از گزندِ افسون‏های تو ؛ تا جهان بر جا ست.
... و من، اینک؛ به برهنه‏ی تن در برابرِ تو ایستاده‏ام؛ بسیجیده. نه تیغِ آبگونِ بُرّانِ درخشانی‏م در دست؛ نه سپرِ ستبری از پوستِ کرگدن. ژوبین‏ام بر کناری نهاده و گرزم، بر گوشه‏ای افکنده. تنها و تنها- به آوردِ تو می‏آیم با افزارِ اندیشه و خردِ نیک؛ و آن آیین‏های پاک و اَشه که پدران‏ام بر من یادگاران نهاده‏اند: کیشِ مهر.
نگاه‏دارم باد؛ آب‏بانوی آب‏های روشن و روان. بانوی بلندِ سپید؛ اناهیتا بانو. که دو گوشوارِ سیمین از ستاره در گوش و گردن‏آویزِ تلای خورشید در گردن و گِرده‏ی سیماب فامِ ماه بر سینه دارد. ران‏های‏اش به ستهمی‏ی اسبان. بازوان‏اش، همه، به تراشیده‏گی و گیسوان‏اش به درازای شبِ یلدا و چهره‏اش به روشنای روزِ نخستِ امرداد. آب‏بانو اناهیتا مرا نگاه‏بان و نگاه‏دارنده باد! که یاورِ مردانِ جنگی ست در هنگامه‏ی نبرد و پشتی‏ی رزم‏آورانِ بستیزه ست در آوردگاهِ سخت.
... و من، اینک؛ به برهنه‏ی تن در برابرِ تو ایستاده‏ام: ای اهریمنِ بدسگال! که سر تا پای در توپال و مفرغ‏ای. که گُرزِ سنگی‏ات را هزار مردِ به‏اندام نتوانند برداشت و بازوانِ پوشیده‏ات از موی، کمرگاهِ مرا برابر است. خُودِ آهنین بر سر؛ خدنگِ نُه پَرِ پولادین در ترکش و کمانِ بزرگی به اندازه، دو بالای مرد- با زِه‏ای از روده‏ی گُرگ، داری. تو سراپا نبردافزار و من برهنه‏ی تنها. همآوردانِ ناهم‏گونِ پیشاروی. در آوردی بر سرِ پاکی و پلشتی. زنده‏گی و مرگ. هستی و نیستی. پاکی و آکی. بد و خوب. پریشتک و دیو. بالا و پست. من سخن‏های فرایین بر زبان دارم و تو هیچ‏ات گوشی با سخن نیست. سر تا پای خشمی و جنگ. کینه و بدآیند. و تنها به آن می‏اندیشی که در این سِپنجه سرای، گاهی بیش‏تر، فرمان فرمایی.
این است که بایست با تو به برهنه‏ی تن ایستاد؛ بی هیچ نبرد افزارِ کشنده‏ی مرگ‏آور. چرا که آموخته‏ام پاسخِ مرگ را هرگز نمی‏توان با ابزارِ مرگ‏آفرین داد.
چون تو، بی‏افزاری‏ی مرا می‏بینی، هیچ دل سبُک نکنی. پس گُرزِ بزرگِ سنگینِ خویش را در هوا به گردش آورده و با بانگی که به آوای گوش‏خراشِ تراشیدنِ سنگ می‏ماند، هراسم می‏دهی که:
-«های!... جوانکِ خودبینِ خودخواه!... چندان‏ات به خویش چشم داری و توانایی‏ی خود را به باور ایستاده‏ای که نیروی من منِ سد مَرده توان- را به هیچ می‏انگاری!... دریغا، جوانا، که تو بودی!... دریغا، گیسو شلالا که تو بودی! و پدرت بر پیکرِ چاکاچاکِ تو، چه زارها که خواهد گریست!... کیستی که با من این گونه به ستیخت سخن می‏رانی؟ تو ای آدمی‏زاده‏ی کانا- چه بهره از خرد داری تا بازوی بی زورِ خویش را با من برابر نهی؟ می‏دانی‏ام کیست؟ من‏ام!... من!... آن کس که پهلوانانِ بسیار را گردن شکسته و دست‏های فراوان از دستِ من بسته. آن کس که چون گُرزِ توپالین بر دارد، خورشید روی در میغ کشد و ماه، سر در سیاهای شب فرو کند. من‏ام من؛ فرو شده در آهن و پولاد. نیروی‏ام هزار مردِ جنگی را براندازد و ماهیچه‏ی ساقِ پای‏ام، سد اسبِ تیزتک را دراندازد. پهلوانان، چون نامِ مرا نیوشند، از ترس، کالبد تهی کنند و سپر اندازند. زنانِ باردار، اگر بوی مرا ببوی‏اند، در دم، بارِ خویش مُرده- فرو گذارند.
سُرخینه‏ی چشم‏خانه‏ام چنان چون آتش می‏سوزاند که هر تماشاگری‏م، خیره در من خواهد ماند و توانِ گفت و شنیدش از کف خواهد رفت. بسیار بسیار که از هوای دَمادَم‏ام، اخگرهای سوزان، دُمادُم فرو ریزند و دشمنانم را خاکستر کنند. من آن‏ام که بیننده‏ام با ترس در من نگرد؛ و شنونده‏ام با ترس از من بشنود؛ و دوست و دشمن‏ام، با ترس از من یاد کند.
آن روانِ هماره‏ی جاویدم که بر بلندای هستی ایستاده‏ام. و تو ای جوانِ برهنه‏تن- با چون منی نبرد خواهی کرد؟... سال‏ها بود که در میانِ آدمی‏یان، این‏همه نابخردی و بادِ بُروت را یک‏جا ندیده بودم. راستی نگفتی، پدرت کی‏اومرس- کجا ست؟... آن کس که دَم از بی‏باکی می‏زد و نیروی خویش را هم‏پایه با خورشید می‏گرفت، چه شد که اینک فرزندِ جوانِ ناکارآزموده‏اش را به آوردگاهِ نبرد فرستاده است؟»
پُتکِ پولادینِ سنگین‏اش را چنان بر زمین کوفت که کوه، از پسِ آن لرزید. دیوهای لشگرش، همه، بانگِ پیروزی کشیدند و مرا به ریش‏خند گرفتند. دیوِ بزرگ، سر سد منی را به کُندی چرخاند و لب‏خندِ کم‏رنگی که زیرِ آن همه موی‏ها پنهانیده بود، بر ایشان فرستاد تا باز هم سپاهی‏یان، به پُشتی‏اش بانگ بردارند. که برداشتند. و کوه باز هم لرزید.
-«تو ای نکوهیده‏ی سالیانِ بی‏شمار!- را من، خود، به تنِ تنها از پای در خواهم افکند. ولی پیش‏تر، گفتم تا مگر از درِ آشتی درآییم و خاک را از خونِ یک‏دگر نیآلاییم. گفتم که سخن در برابرِ سخن کنیم و اندیشه فراروی اندیشه گذاریم، مگر آن کس که خرد اَش افزون‏تر و دانش‏اش کارآتر است، بر دیگری کُرنش کند و سر بر آستانِ پیروزی‏ی دیگری، نگون‏سار نماید. آدمی‏یان را بیش از نیروی بازو، توانِ زبان است و توانِ زبان، از فرزانه‏گی برآید. فرزانه‏گان هرگز در برابرِ سخنِ درست، بر نیآشوبیده‏اند و آن سخن که به گوشِ جان‏شان بهتر و نیک‏تر آمده، به بهای آشتی و پذیرش، نیوشیده‏اند.
سخن بگو؛ سخن خواهم گفت. گفت در برابرِ شنید. شنید رویاروی گفت. و چیست بهتر از آن که دو اندیشه، هر چند ناهم‏خوان و ناساز، پروانه‏ی بروز یابند و در پیشگاهِ هم، به نمایش درآیند. تا آن گفته که خردورزانه‏تر است، نزدِ شنونده‏گان به گوشِ پذیرش شنیده گردد؟... آن جا که نبردافزار، دهان و زبان است، دیگر چه نیاز به پیکان و کمان است؟»
دیو، تلخنده‏ای کوتاه زد که:

-«بی‏شماره سال بود این سخن‏ها نشنیده بودم. گویی یکی از ژرفای خواب‏آلوده‏ی روزگار، کارنامه‏ی خاک‏خورده‏ی کهنی را گشوده که هیچ‏گاه برگ‏های دفترش، خوانده نگشته‏اند... تو از کجای گاهنبارِ سال‏مَه به امروز آمده‏ای که زبانِ امروزینِ بودن را نمی‏دانی؟... خواب بودی یا مست؟... این تیغ‏ها که اینک در دست ِما ست، خود، گواهانِ از کار افتاده‏گی‏های سخن است؛ جوان!... آن کس که آهنگِ جنگ می‏کُند، بی‏گمان پیش‏تَرَک دل از خردورزی می‏کَنَد. تیغ، فرنودِ نابخردی ست و شگفتا که تو این بُن‏پایه را نمی‏دانی!...» 
.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

فضای تهوع‏انگیز

27dc

شده آن قدر از خودت بی‏زار باشی که سرنگونی‏ی سرنوشت را، گردن بگیری؟

شده آن سان از طبیعت منزجر باشی که گناهِ یخ‏آگینِ زمستان را، بپذیری؟

شده آن قدر سرگشته و حیران باشی که ندانی کدام راه، کدام راه، کدام راه به منزل می‏رسد؟

شده در برهوتِ سایه‏ی خودت، از گناهی که نکرده‏ای، پشیمان شوی؟

 

راستی که کدامین گناه را باید به گردن می‏گرفتم تا از این مخمصه‏ی تنگِ مُردار آفرین، رهایی یابم؟

راستی باید به کدام آیه از آیاتِ نذر و استغاثه و تسلیم می‏آویختم که پنجره‏های اجابت گشوده می‏شد؟

راستی با کدام خدا باید سخن گفت که تنهاتر از تو نیست؟

 

این داستانِ تکراری‏ی کژآهنگ، این قصه‏ی بدشگونی که به نامِ «من»اش آفریده شده، با هیچ سازی، به‏ساز نخواهد گشت. من این داستانِ دوباره را سال‏ها ست که از برم. من این قصه‏ی ابلهانه‏ی شوم را، قرن‏ها ست که زمزمه می‏کنم. و دیگر جز این چه هستم، چه باید باشم؟

چه‏گونه می‏توان از خودِ خویش بیرون آمد و دیگری شد؟

چه‏گونه می‏شد اگر این من، نه هنرِ نوشتن داشتم، نه یارای سرودن، نه حتا فهمی برای درکِ هستی‏ی اطراف؟

چه خوب بود اگر این مغزِ اندهگینِ مرا، به گِل می‏سرشتند و از کاه، می‏انباشتند. آه!... چه دنیای ساده‏لوحانه‏ی شیرینی بود!... چه فضای تهوع‏انگیزِ سرشاری!... چه بلاهتِ ناب و دیوانه‏واری!‏

 

و خدا؛ در پسِ هر چه که می‏آموزیم، اندوهی نهفته است. اندوهی از دانستن، اندوهی از شعور...‏

و غمگین‏ترین مردمانِ روزگار، آنان‏اند که تنهاترینِ ثانیه‏هاشان را، در آگاهانه‏ترین ساعت‏ها، می‏گذرانند. آنان که از حماقتِ اطراف، رنج می‏کشند، از دروغ‏گویی‏ی خلایق بی‏زارند و از فسادِ دنیای پیرامون‏شان، جز گوشه‏ای امن و آرام، هیچ نمی‏خواهند.‏

 

آن کس که تنهایی را به سخره می‏گیرد، می‏داند که باید دیوانه بود.‏

آن کس که دانستن را ریش‏خند می‏کند، می‏داند که هنر، غمگین است.‏

آن کس که پرواز را می‏آموزد، حسِ قفس را ترجمه خواهد کرد.‏

 

و سهمِ من از درکِ دنیای شادمانه‏ی مسموم، چیزی جز اندیشیدن و اندوه نیست. چه بدبخت‏اند آنان که از اندوهِ خویش شادمان‏اند. چرا که اندکی از تنهایی را می‏دانند...‏

برزخ، برای رسیدن به بهشت، مغزها را خواهد خورد!‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

پنجشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۰

همیشه یک جای کار، می‏لنگد

matarsak

تمام شد.‏

تمام شد و آن جمله‏ای که همیشه‏اش می‏ترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق می‏کند؟»‏

دیگر چه فرق می‏کند که دست‏های تو سرشارند؛ یا چشم‏های سیاهِ شب، ستاره‏بارانِ اشک‏اند؟

دیگر چه فرق می‏کند که تفاهم –این واژه‏ی قدیمی و کم‏یاب- در هیچ کجای فاصله‏ها، تاثیری نخواهد داشت؟

دیگر برای بازگشت؛ راه‏ها را گم کرده‏ایم.‏

خانه‏هایی که من می‏شناختم، سیمان‏های سخاوت بود و ساروج‏های سعادت. زیرِ سقفی که می‏نشستیم، گلدان‏ها بوی بنفشه می‏داد و میخک و لب‏خند. آسمان، پروانه‏ها و پرستوهای‏اش را نمی‏فروخت؛ و کتاب‏های سفیدِ دوستی، حرف به حرف، حکایتِ اشراق داشت.‏

من از شهری می‏آمدم که بر لبِ مرزِ باور و باروری، بنا کرده بودند و مردمان‏اش، در ساده‏ترین شکلِ داد و ستدهاشان، «آفرینش» را مبادله می‏کردند. اما در این برهوتِ ماسه‏آسا، چیزی جز تنازع و تدفین به ارمغان‏ات نمی‏آورند. و برزخِ سرگشته‏گی‏ات را با هیچ سلامی، کلامی یا پیامی، نمی‏شکنند.‏

شهری که از آن می‏آمدم؛ تن‏پوش‏های بلندی از شرافت داشت. تن‏پوش‏هایی که سرمای تنهایی را از محبت، گرم می‏کرد و داغنای خشم را، از آرامش، بهارانه می‏ساخت.‏

شهری که من از آن می‏آمدم؛ آسمان‏اش به وسعتِ چشم‏ها نبود. به وسعتِ اندیشه‏ها بود. دشت‏های‏اش به گسترده‏گی‏ی واژه‏ها نبود، به فراخناکی‏ی پندارها بود.‏

همیشه آن زمان که می‏اندیشی یکی برای اشتراکِ تو هست؛ تنهاترین ثانیه‏ها را تجربه خواهی کرد...‏

همیشه آن‏جا که می‏پنداری شانه‏ای برای گریه‏های‏ات پیدا شده؛ در برزخی از نافهمی و سکوت، گم خواهی شد...‏

همیشه آن لحظه‏ی سرشار که تو پُر از گفتن و گفتن و گفتن و گفتن هستی؛ گوش‏ها برای شنیدن، خسته‏اند...‏

همیشه یک جای کار، برای آن که فقط به دنبالِ شعور است، می‏لنگد!‏

و این داستان، هرگز پایانی نخواهد داشت. ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که می‏ْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغ‏گو ست!‏

انسان‏ها یک‏دیگر را نمی‏جوی‏اند، یک‏دیگر را می‏جَوَند.‏

انسان‏ها یک‏دیگر را نمی‏بوسند؛ در یک‏دیگر می‏پوسند.‏

انسان‏ها یک‏دیگر را درک نمی‏کنند؛ یک‏دیگر را ترک می‏کنند.‏

آه!...‏

چه دنیای واژگونه‏ی مغمومی!... چه سرنوشتِ کسالت‏بارِ محتومی!... و چه آوازِ غم‏انگیزی که در گوشِ ما، مدام؛ مدام؛ مدام؛ زمزمه می‏کنند.‏

این رسمِ شادمانی نبود که ما را در مسلخِ لب‏های‏مان، به گریه وا دارند و این آیینِ شعف نبود که ما را در مذبحِ چشم‏هامان، به سوگ بگذارند.‏

دنیا در آن دنیایی که من می‏شناختم، رسمِ دیگری داشت؛ «کیشِ مهر»...‏

و همیشه در پشتِ پنجره‏ی اتاق‏ام خاطره‏ای ست که مرا به سوی کودکی‏های‏ام صدا می‏زند. آن جا که من و خواهرم، هرگز از یک‏دیگر دور نمی‏شدیم و همیشه جایی برای گفت‏وگوهای شادمانه‏ی ما بود. جایی برای مادرم –که دست‏های‏اش از سعادت، سرشار است- و جایی برای پدرم –که نگاه‏اش را به شعر و شعور و شراب پیوند زده- و جایی برای برادران‏ام –که دستان‏شان را هرگز گم نخواهم کرد-.‏

نشانی‏ام را کسی به یاد ندارد؛ آیا؟

می‏پرسم؛ و جواب، همواره خاموشی ست.‏

ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که می‏ْگوید تو را یافته، تردید نکن که دروغ‏گو ست!‏

تمام شد.‏

تمام شد و آن جمله‏ای که همیشه‏اش می‏ترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق می‏کند؟»‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

یکشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۰

دگردیسی

برای تو می‏نویسم!... برای تو که می‏خواستی تازه باشی، ولی تن‏پوشِ کهنه‏گی‏ات را دوست داری. برای تویی که در این کهنه‏بازارِ تنهایی فروش، تنها نصیب‏ات، ردای عریانی ست... تویی که مثلِ من کهنه شدی، اما هنوز در انتظارِ تازه‏های قدیمی، سرگردانی...‏

 ShowLetter1

دارم پوست می‏اندازم. درست مثلِ کرمِ ابریشمی که در انتظارِ پروانه شدن، پوست می‏اندازد. یا مانندِ جیرجیرکی که برای سرودنِ آوازهای غریزی‏اش، پوست می‏اندازد و سر از خاک بیرون می‏آورد.‏

 

دارم به شکلِ دیگری دچار می‏شوم. شکلی که دیگر، آن منِ قدیم‏ام نیست. حتا نام و نشان‏های قدیمی‏ام را انگار از من گرفته‏اند. آدمی بدونِ خاطرات. آدمی بدونِ یادگارها. آدمی بدونِ تاریخچه‏ای که دوست‏شان می‏داشت.‏

 

دچارِ دگردیسی شده‏ام. دچارِ هویتی تازه که با پیش‏ترهای‏ام، بسیار تفاوت داشت.‏

 

به آینه که می‏نگرم، دیگر این «من» نیستم. یکی دیگر است. یکی دیگر که تنها چهره‏ای قدیمی از من را یدک می‏کشد و گاهی شباهت‏های اندکی با گذشته‏ام دارد.‏

 

خاطراتِ دوری در ذهن‏ام مرور می‏شوند. درست مثلِ بچه‏هایی که در برابرِ چشم‏ام، بازی می‏کنند. و من نشسته‏ام تا بازی‏ی آن‏ها را تماشا کنم، بدونِ آن که بدانم کدام یکی از آن‏ها، من‏ام؟

 

یادم نیست که کِی عاشق شدم؟ کِی دل کندم؟ کِی تنها شدم؟... هیچ چیز انگار آن طور که من فکر می‏کردم نبوده و نیست. درست مثلِ خوابی طولانی، که بعد از آن، نمی‏دانی کجایی و چه هنگامی ست؟

 

به آینه نگاه می‏کنم... این «من»ی که در آینه ست، انگار از قعرِ هزاران سال تاریخ بیرون آمده و مسخ و خاموش و گیج، همه‏ی پیشینه‏اش را به بادِ فراموشی سپرده. نیاکان‏اش را از یاد برده، اجدادش را به خاطر نمی‏آورد و باستان‏اش را هرگز در ذهن، مرور نمی‏کند.‏

 

زبانِ تازه‏ای –انگار- در دهان‏ام گذاشته‏اند. زبانی که پدران‏ام و پدرانِ پدران‏ام به آن آشنا نبوده‏اند. در برهوتی افتاده‏ام که هیچ خبری از بوستان‏های اساطیری‏ام نیست. در برزخی گرفتار شدم که هیچ خطی از داستان‏های قدیمی‏ام به چشم نمی‏خورد.‏

 

من کیستم؟... شاید آواره‏ای در میانِ همه‏ی آواره‏گانِ قرن... شاید بازمانده‏ای از قافله‏ی غریبه‏های آسمانی... شاید انسانی که تنها هویت‏اش، انسان بودن است!... و چه انسانی؟... که دیگر در حوالی‏ی ما، انسانی یافت نمی‏شود.‏

 

یادم نیست با کدام خاطراه‏ام زنده‏گی می‏کردم؟... این خانه‏ی تازه که در آن هستم، کجا ست؟ آیا کسی هست که مرا به خانه‏ی پدری‏ام راه‏نمایی کند؟... این اثاثِ اطراف را نمی‏شناسم!... آیا کسی هست که چیدمانِ سلیقه‏ی مادری‏ام را به یادم بیآورد؟... من کجا زنده‏گی می‏کردم؟... در کوچه‏ی اطلسی... پلاکِ عشق!‏

 

در کوچه‏ی قدیمی‏ی ما، بچه‏های هم‏سایه همیشه شادمانه بودند. انگار هزار سال پیش بود که چهارشنبه سوری را در میدان‏گاهی‏ی رو به روی خانه‏ی قدیمی‏مان ایستادیم و با همه‏ی هم‏سایه‏های شادمانه‏مان، آتشِ شادی روشن کردیم و همه رقصیدند. حتا آن هم‏سایه‏ای که نمازِ شب‏اش هم ترک نمی‏شد. حتا آن هم‏سایه‏ای که همیشه از دردِ زانوهای‏اش می‏نالید... و آتش... و آتش مثلِ آب، همه‏ی رنج‏های ما را آن شب می‏شست.‏

 

حالا آن خاطراتِ دور و دیر، کجا ست؟ آن خنده‏ها کجا ست؟ آن هم‏سایه‏های شاد، کجا رفته‏اند؟... آن‏هایی که هستند، چرا دیگر نمی‏خندند؟... چرا سبدهای خریدشان، هر روز کوچک‏تر و کوچک‏تر و کوچک‏تر می‏شود؟ و چرا آن کسی که نمازِ شب‏اش ترک نمی‏شد، این روزها دیگر به مسجد نمی‏رود؟

 

دوستان‏ام جا هستند؟... دوستانِ قدیمی‏ام!... همان‏ها که با هم می‏نشستیم و تا دیرگاه، از آینده سخن می‏گفتیم. حالا باید تنها بنشینم و از گذشته به یاد آورم!... آه!... چه دنیای زودگذر و تلخ و تنهایی!‏

 

دارم پوست می‏اندازم... مثلِ ماری که پوست می‏اندازد تا دوباره شود... مثلِ درختی که از کهنه‏گی پوست انداخته است.‏

 

هنوز هم می‏گردم... هنوز هم جست‏وجو می‏کنم. از نسلِ قدیمِ من، کسی باقی نیست. کسی که یادش بیآید «عشق» یعنی چه؟ و یک عمر سوختن و ساختن به چه معنا ست؟... کسی که تو را برای خودت بخواهد و هر بار که خواستی پوست بیاندازی، با تو گریه کند...‏

 

دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پروانه شدن، باید تنها، مُرد.‏

دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پریدن، باید تن به تارها سپرد.‏

...

غربت؛ پوستی ست که بر تن‏ام کشیده شده!‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

پنجشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰

نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن

d739

یادت هست؟ اوایل بهار بود. باران بود. تاب بود. تب بود. عبور گاه‌گاه تردید بود. شک بود. شب بود... و ما منتظر بودیم.‏

و ما منتظر بودیم. می‌دانستیم کسی می‌آید؛ ولی نمی‌دانستیم آن که می‌آید از کدام تبار است؟... می‌دانستیم که تو در حوالیِ لب‌خند و آینه هستی، اما کجای آن حوالی؟... نمی‌دانستیم.‏

و ما منتظر بودیم. منتظر سهمی از نان، سهمی از آب، سهمی از پنیر، سهمی از ریحان، و سهمی از «بودن». ما به سهم اندکی از بودن، قناعت داشتیم؛ که ما مردمانی قانع و آرزومندیم.‏

ما سال‌ها بود که آرزوهای خود را شعر می‌کردیم و از آن زمان که به جُرم اندیشیدن، قلم‌هامان را پشت دیوارهای سنگی و بلند، نگه می‌داشتند، یاد گرفته بودیم که آرزوهامان را از بر کنیم. لالایی کنیم. و لالایی را برای کودکان‌مان بخوانیم و صبوری کنیم تا آن‌ها هم، پدران و مادرانی شوند که آرزوهای‌شان را برای بچه‌های‌شان، لالایی کنند.‏

و به این سان بود که ما، مردم لالایی‌های آرزومندانه‌ی غمگین شدیم.‏

لالا، لالا، گل گندم؛ چی اومد بر سر مردم؟

لالا، لالا، گل زیره؛ بابات در قفل و زنجیره...‏

ما سال‌ها بود که قصه می‌نوشتیم. و در میان قصه‌های مادربزرگ‌هامان، پیِ کسی می‌گشتیم که بیاید و نان را به مساوات تقسیم کند و به عابرهای خیابان یاد دهد که چه طور از کنار یک‌دیگر رد شوند بی آن که روی سایه­ی هم، پا بگذارند، و مدارا کنند، و سلام کنند، و صبوری کنند، و تحمل کنند، و چراغ‌هاشان از نفت، سرشار باشد.‏

تا این که یک روز، یک روز که باران بود و خیابان شلوغ؛ کسی آمد. کسی که تمام آرزوهای ما را در قلبش داشت و برای ما از نان و پنیر و ریحان گفت. و گفت قصه‌های مادربزرگ را فردا می‌شود توی روزنامه‌ها خواند.

گذشت. گذشت. گذشت و باران آمد. تب و تاب آمد و می‌گفتند پروانه‌ها برای سوختن، شمعی پیدا کرده‌اند که تن‌شان را نمی‌سوزاند ولی روشنایی دارد.... ما؛ ما که هزاران هزار پروانه بودیم، ما که پرواز را نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن آموخته بودیم، به سوی آخرین شمع روشن، پریدیم. پریدیم. پریدیم. و تو در آن حوالی، با ردایی به رنگِ سپید، انگشتری به رنگِ فیروزه، چشمانی به رنگِ ادراک و لب‌خندی به وسعت اشراق، ایستاده بودی. ‏

یادم نیست، من اول عاشق شدم یا تو؟ اما هر دو می‌دانستیم که عشق یعنی رنج. به اندازه‌ای که سهم ما از رنج بود و به اندازه‌ای که رخصت می‌دادند و به قدری که فرصت داشتیم، عاشق شدیم. و هر دو در اندیشه‌ی هم بودیم. تو می‌‌خواستی که من آزادانه‌تر بپرم، من می‌خواستم که تو روشن‌تر باشی. من از تو بارها و بارها و بارها خواستم که روشن‌تر و روشن‌تر و روشن‌تر باشی و تو تنها از من خواستی که بال‌هایم را تا جایی که آسمان اجازه می‌دهد، بگشایم.‏

این شد که من پرواز را آموختم، ولی تو... سوختی!‏

حالا دوباره پروانه‌هایی که ایثارِ سوختنِ سخت‌ات را تجربه دارند، در ازدحام انبوه چراغ‌های خاموش، پرپر می‌زنند. آن‌ها که روزگاری به نور و طلوع تو عادت کرده بودند، سخت است ببینند تا در حوالیِ لب‌خند و آینه، دیگر کسی برای سهم‌شان از نان، خودش را به آب و آتش نمی‌زند. پروانه‌ها برای سوختن، کسی را می‌خواستند که دلش مثل شمع بسوزد و لبش مثل باران، از آب و آینه و عشق، آواز دهد. اما حالا...‏

حالا دوباره پروانه‌ها - پروانه‌هایی که تو پرواز را برای‌شان معنا کردی - آهنگِ روشنایی کرده‌اند. حالا دوباره باران است. تاب است. تب است. عبور گاه‌گاه تردید است. شک است. شب است... و ما منتظریم. منتظریم که باز بیایی و این بار به تو ثابت کنیم، فریادِ سوختن‌ات را شنیده‌ایم.‏

ما، ما پروانه‌هایی که در قحطی باران سوختیم؛

پرواز را نه برای رسیدن، که فقط برای پریدن آموختیم.‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی