چهارشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۰

مِلو مُخ ها؛ قسمت اول

انسان‏ها دو دسته‏اند:‏

یا خل و چل‏اند؛ یا کم‏کم خل و چل می‏شوند!‏

264341-7753D

البته استثناآتی هم در طول تاریخ چند باری ظهور کرده و آن دسته‏ی سومی ست که از اول خل و چل تشریف دارند و بعدن خل و چل‏تر می‏شوند. این نوعِ کم‏یاب بالاخره در هر قوم و قبیله و ایل و تباری وجود دارد. اصولن آدم‏های عتیقه‏ی مذکور را می‏شود در تیمارستان‏ها؛ باغ وحش؛ زیر پل؛ گالری‏های هنری؛ سه کُنجِ کتاب‏خانه‏های قدیمی؛ پشتِ صحنه‏ی سن‏های تآتر؛ در سالنِ سینماهایی که فیلم‏های صامت نمایش می‏دهند؛ سرِ چارسوق؛ کافه‏ی نادری؛ پشتِ میزهای تارعنکبوتی‏ی گودو؛ پشتِ میزهای ریاست، پشتِ بام در مواقع خاص، پای صفحه‏ی فیس بوک، یا خیلی جاهای دیگر پیدا کرد.‏

 

متاسفانه، گونه‏ی سوم که من آن‏ها را گونه‏ی «مِلو مُخ»ها نامیده‏ام، در این چند ساله‏ی اخیر و مخصوصن در سالِ گذشته، به شدت دچار جهشِ ژنتیکی شده و به طرزِ غیر قابلِ باوری، در حال رشد و تکثیرند. ملومخ‏ها، نزدیک به ده دوازه سال پیش، فضای مناسبی برای عرض اندام پیدا کردند و از حق هم نمی‏شود گذشت که انصافن در دنیای خودشان، تاثیرات به سزایی گذاشتند!‏

 

بعد که گذشت و کمی آب و هوا برای رشد و توسعه‏شان نامناسب گشت، ملوها به دنیای زیرزمینی پناه بردند و در تاریکی‏ی مخفی‏گاه‏های خود، شروع به جفت‏لیسی، تخم‏ریزی، پیله‏ریسی و در نهایت؛ دگردیسی نمودند و اگر چه دچارِ مشکلاتِ حادی چون «پیسی» شدند، ولی بالاخره گونه‏ی خود را تا امروز، هم‏چنان –سفت- حفظ کردند.‏

 

ملومخ‏ها را می‏شود از ظاهرشان خیلی راحت شناخت. اگر یک نفر را دیدید که از گونه‏ی نرینه‏اش باشد و سه و نیم من ریش و پشم از پس و پیش‏اش آویزان است، بدانید که با گونه‏ی منحصر به فردی از ملومخ‏ها برخورد کرده‏اید. این گونه‏ی انحصاری با تجهیزاتی که دارد، طبقه‏بندی می‏شود. مثلن اگر دیدید که یک گیتار دست‏اش هست، بدانید که ملوی عزیز دارد کم‏کم وارد مرحله‏ی جفت‏لیسی می‏شود و هنوز نتوانسته مخ ملوی مادینه‏ای را بزند. ولی اگر دیدید که گیتار دست‏اش هست و لباس‏اش از شنزر پنزری‏های جهودِ شیراز کثیف‏تر است، بلافاصله درخواهید یافت که این ملوی نرینه، توانسته مخ یک مادینه از گونه‏ی خودش را بزند و دیگر به حفظ ظواهر امر، اهمیت نمی‏دهد!‏

 

رده‏ی بعدی، ملوهای نرینه‏ای هستند که طبقه‏ی گیتار را رد کرده و واردِ مرحله‏ی سه تار شده‏اند. این ملومخ‏ها را می‏شود در طبقه‏ی دف‏زن‏ها، یوگایی‏یان، شعرا، نویسنده‏گان، وبلاگ نویسان، نقاشان، و از این دست، قرار داد. این مرحله، مرحله‏ای به شدت خطرناک است. اگر با چنین ملومخی رو به رو شدید، بلافاصله مراعاتِ حق تقدم را کرده یا دستِ کم فاصله‏ی ایمنی را رعایت کنید. چون ملوهای نرینه و مادینه‏ی این طبقه –فرقی نمی‏کند- همه‏شان یک جورهای عجیبی به صنعتِ اعتراض، آواز، اهتزاز، انقراض، اشمئزاز، بشکن و بالا بنداز، و «آز»های دیگری دچارند که الحق و الانصاف، آدم را به وحشت وا می‏دارد.‏

 

رده‏ی بعد از تکوین و تکاملِ ملومخ‏های سه‏تاری، ملومخ‏های ساب بوفر هستند. این ملومخ‏ها از پایه، مایه‏ی چندانی برای فضانوردی ندارند، ولی با استفاده از امکاناتِ ویژه‏ی ارثِ باباشان، به سرعت برق و باد می‏توانند فضای مناسبی برای ملو شدن را با بهره‏گیری از انواع و اقسام روان‏گردان‏های موجود در بازار –که اصلِ فضا ست- فراهم کنند. این ملومخ‏ها را باید از روی ماشین‏شان شناخت. رده‏ی اول آن‏ها را پژو 206 تشکیل می‏دهد. رده‏ی آخرشان را احتمالن کارخانه‏ی تازه تاسیس پورشه به بازار عرضه خواهد کرد. هر چه هست، فعلن این ملوها را نمی‏توان ذاتن ملو دانست. این‏ها ادای ملویی در می‏آورند و فطرتن جزو دسته‏ی خل و چل‏های معمولی‏اند.‏

 

اگر دیدید که ملومخ نرینه‏ی پشمالویی دارد با خودش یک سی‏تار یا ماندولین یا ویلین باس حمل و نقل می‏کند، شک نکنید که کار از کار گذشته و طرف کاملن از دست رفته است. نوعِ مادینه‏ی چنین رده‏ای بیش‏تر ساکسیفون، آکاردئون، یک بومِ نقاشی‏ی سد در هفتاد، کتابِ شعرِ لورکا ترجمه‏ی شاملو چاپ اول، کتاب تائوی فیزیک چاپ اول با مانتوی سفیدِ یک دست، یا سیگار با چوب سیگارِ عهد شاه وزوزک در تجهیزات‏شان به چشم می‏خورد.‏

 

طبقه‏بندی‏ی چنین ملوهایی خیلی سخت است. چون واقعن نمی‏توان ملومخ‏های پیش از انقراض و پس از انقراض را کاملن از هم تفکیک کرد. زیرا این یک اصلِ اساسی ست که ملوهای در حال انقراض به شدت دوست دارند خودشان را ملوی منقرض شده نشان دهند و به همه بفهمانند که -کلهم اجمعین- هیچ بنی بشری در روی زمین آن‏ها را درک نکرده نمی‏کند و نخواهد کرد؛ باسنِ لقِ همه‏ی خلق‏الناس هم فرموده.‏

 

بدترین و خطرناک‏ترین نوعِ ملومخ‏های نرینه و مادینه، ملوهای سیاسی‏اند. این ملوها به شدت آسیب می‏رسانند و خودشان هم در حال آسیب پذیری‏اند. بی برو برگرد، دو هفته را روی شاخ‏اش دارد که در یکی از بازداشت‏گاه‏ها -ولو شده به جرم تبرّج چکمه یا کشِ مارکدارِ شورت‏اش- خوابیده باشد ولی ادعا کند که زندانی‏ی سیاسی بوده. این گونه‏ی شایع، برای نشان دادنِ طبقه‏ی خود، از تجهیزاتِ ویژه‏ای هم بهره می‏برند که دیازپامِ 20 خوب خوب‏شان است.‏

 

در نوعِ حادّ، شما شاهدِ رفلکس‏های وحشت‏انگیزی می‏شوید؛ مثل تیک‏های ناجور عصبی، حرف زدن با خود، نعره کشیدن‏های نا به هنگام، شکستن اجسام شکننده بدون دلیل، فحش خواهر و مادر به هر جنبنده‏ای که فحش‏خورش ملس باشد، یک فقره طلاق توافقی، اگر ازدواج نکرده پس حتمن سه تا خودکشی‏ی نافرجام عشقی با –احیانن- قرص ضد بارداری یا فارماتون، دروغ‏گویی و خالی‏بندی در حد اساطیر، قلندر مآبی‏های آنی، نداشتن خط موبایل، سیگار –ترجیحن چای خشک- و نظایر آن که در نوشته‏های بعدی -ان‏شاءالله- اشاره خواهد شد.‏

 

ملوهای سیاسی را اگر روی پشت بام ندیدید، بدون تردید در فیس بوک پیدا خواهید کرد. چون اصولن این ملوهای خطری، یا در حال ارتقای کیفی‏اند یا در حال کسب اطلاعات برای ارتقای کیفی. درجه‏ی ملومخی‏ی آن‏ها را هم باید در «بالاترین» سنجید. هر چه تعدادِ آراء آن‏ها بالاتر باشد، ملومخ‏ترند.‏

 

این مقدمه‏ی خیلی کلی و ناقص را داشته باشید تا بعدن به تناوب و در روزهای آتی –به امید خدا- لا به لای نوشته‏های دیگر و هر از چندگاهی، درباره‏ی ملومخ‏ها بیش‏تر بنویسم.‏

*

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

3 نظرات:

بی تا گفت...

درود
جالب بود و مشتاقانه منتظر بقیه رسته ها . . .

فاطمه گفت...

خیلی جالب نوشته بودید . من یه مدتی با این قشر آدمها قاطی شده بودم. یه دنیای فوق العاده شلوغ دارند. ولی پوچ وبی محتوا . وقتی فکر میکنم میبینم هیچ چیز قابل عرضی در این نوع زندگی وجود نداره و جالب اینه که این قشر آدمها ( که خودم هم یه مدتی از اونها بودم) فکر میکنند که عالم و آدم به اونها بدهکارند و همه مشگلات اونها از دیگران و جامعه و خدا و .... نشات میگیره و خودشون مسئول هیچ نیستند. وقتی نگاه میکنم خداروشکر میکنم که من عقلم سرجاش اومد و خودم رو بیرون کشیدم و اینم قطعا فقط لطف خدا بود . مرسی با اینکه مقاله ات تنم رو لرزوند ولی خوب یه یادآوری به موقع بود برای من !!!

ناشناس گفت...

...