یکشنبه ۳ اکتبر ۲۰۱۰

یک قدم فراپیش

1152304824 مسجد از جمعیت لبریز شده بود. فقط چند متری از جلوی منبر، جای خالی داشت. پیر بر منبر رفت تا سخن‏اش را آغاز کند. اما خیلی‏ها پشتِ در، انتظار ورود را می‏کشیدند تا از سخن‏رانی‏ی پیر، بهره‏مند شوند. مدت‏ها بود که پیر، بر منبر نرفته بود و این، اشتیاقِ مستمعین را سد چندان می‏کرد.‏

 

همه از کمبودِ جا، شکایت داشتند، پیر هم منتظر، تا همه آرام بنشینند و او سرِ سخن را باز کند. جوانِ ریز نقشی از پای منبر بلند شد و رو به حضار کرد و فریاد کشید:‏

 

ـ«دوستان!... هر کس هر جا که هست، یک قدم جلوتر بگذارد.»‏

همه برخاستند تا جلوتر بیآیند و جا را برای پشتِ سری‏ها باز کنند. وقتی صحن، آرام شد، پیر از منبر فرود آمد. جماعت، متعجب به او می‏نگریست. جوان پرسید:‏

 

ـ«یا شیخ!... این چه حکایت است؟ چرا برای ما سخنی نگفتی و از

منبر فرود آمدی؟»‏

 

پیر، اشاره‏ای به جوان ریز نقش کرد و گفت:‏

 

ـ«هرچه من می‏خواستم بگویم، تو در یک جمله گفتی: “هر کس هر جا که هست، یک قدم جلوتر بگذارد!” ... همه‏ی رمزِ زنده‏گی این است.»‏

 

منبع: ساده شده از حکایت‏هایی درباره‏ی ابوسعید ابوالخیر

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی