یک قدم فراپیش
مسجد از جمعیت لبریز شده بود. فقط چند متری از جلوی منبر، جای خالی داشت. پیر بر منبر رفت تا سخناش را آغاز کند. اما خیلیها پشتِ در، انتظار ورود را میکشیدند تا از سخنرانیی پیر، بهرهمند شوند. مدتها بود که پیر، بر منبر نرفته بود و این، اشتیاقِ مستمعین را سد چندان میکرد.
همه از کمبودِ جا، شکایت داشتند، پیر هم منتظر، تا همه آرام بنشینند و او سرِ سخن را باز کند. جوانِ ریز نقشی از پای منبر بلند شد و رو به حضار کرد و فریاد کشید:
ـ«دوستان!... هر کس هر جا که هست، یک قدم جلوتر بگذارد.»
همه برخاستند تا جلوتر بیآیند و جا را برای پشتِ سریها باز کنند. وقتی صحن، آرام شد، پیر از منبر فرود آمد. جماعت، متعجب به او مینگریست. جوان پرسید:
ـ«یا شیخ!... این چه حکایت است؟ چرا برای ما سخنی نگفتی و از
منبر فرود آمدی؟»
پیر، اشارهای به جوان ریز نقش کرد و گفت:
ـ«هرچه من میخواستم بگویم، تو در یک جمله گفتی: “هر کس هر جا که هست، یک قدم جلوتر بگذارد!” ... همهی رمزِ زندهگی این است.»
منبع: ساده شده از حکایتهایی دربارهی ابوسعید ابوالخیر
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
0 نظرات:
ارسال يک نظر