چهارشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۱۰

نعمتِ حماقت

05082010013

حال‏ام اصلن خوش نیست. این روزها، حالِ خوشی ندارم؛ انگار.‏

کنارِ خاطراتِ رفته‏ی دیروز، خطی به رنگِ یأس و یاس بر آینده‏ام کشیده‏ام؛ انگار.‏

در این گوشه‏ای که شاید هنوز دستِ هیچ خیالی به آن نرسیده باشد، من با خیالاتِ خویش، مشغول‏ام.‏

می‏گویند: فاصله فرزندِ ناخواسته‏ی زمان است. زاد روزش را باید به انتظار نشست. چه اعتقاد ساده و غمگینی!‏

من زاد روزِ فاصله را سال‏ها ست که چشم به راه‏ام. سال‏ها ست که در گوشه‏ی تنهایی‏ی خویش، به همین سطرهای کوچک و تکراری، این کتاب‏های کهنه و بسیار، آن استکانِ چای و زیرسیگاری و قلم، خوُ کرده‏ام. نشسته‏ام تا مگر سرانجام، آن کس که ردای فاصله‏ها را بر تنِ اشعارش ندارد، از راهی دور به خانه‏ام درآید.‏

نمی‏دانم؛ اما نمی‏دانم که چه می‏خواهم؟

هیچ وقت از سطرهای کوچک و تکراری‏ی خود نپرسیدم که: آیا در پایانِ جاده‏ی تنهایی، یا در پشتِ دری که به خانه‏ی سعادت منتهی می‏شود، کسی در انتظارِ چشم‏های گریان‏ام هست؟... شاید این توقعِ بزرگی ست که در دنیای خود، رنگِ خوش‏بختی را به بومِ خاطرات‏ات بپاشی؛ یا در کنارِ کسی که دوست داری، همین کوتاهِ عمر را باشی!‏

راستی که انتظارِ بزرگی ست: سعادت!‏

گاهی برای یادگاری‏های گذشته، اسم می‏گذارم. مثلن آن روز که باران آمد و لب‏خند می‏زدم. آن ظهر که کنارِ سفره‏ی خانه‏ی مادربزرگ، نان و ریحان و پنیر بود. آن عصر که تماشای درختان، بوی سیب می‏داد. آن شب که تا سحر، به شعر گذشت... ولی افسوس، این روزها را باید چه نامید؟...‏

خوابم می‏آید. به اندازه‏ای خسته‏ام که پشتِ پلکِ زمان هم، گرم شد و من بیدارم. با امروز، یک سال است که سی‏سد و شست و پنج سپیده را همراهِ خورشید، گریسته‏ام. و این داغِ بزرگی برای خسته‏ترین چشم‏های خواب‏زده‏ی ثانیه‏ها ست.‏

راستی که نعمتِ بزرگی ست: حماقت!

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

4 نظرات:

sange tipa khordeye ranjour گفت...

اما سالهاست که با حماقت از هرکسی خواستم فقط تنهایی ام را پر کند و با تمام احساسم قدمی به سمتش برداشتم
گریخت
میگ میگ!
انگار دیدن یک آدم با تمام وجود و احساسش انقدر رعب انگیز بوده که هنوز
همه می گریزند و
من
اینجا به خلا رسیده ام!
شاد باشی دوست من!

الهام گفت...

بگویم من هم خسته ام آیا فرقی هم خواهد کرد!پس نمی گویم...

Hadi گفت...

مشخصه حالت خوش نیست
.
.
.

وقت ندارم وگرنه یه سفر میومدم پیشت یه قدمی تو پارک ملت میزدیم :)))
.
.
.

راست میگی بعضی وقتا حماقت خیلی چیزِ خوبیه خیلی موارد شده غبطه هم خوردم به حال افراد.
.
.
.

یادش بخیر اسکایپ و هند و ......

زهرا اميرخاني گفت...

سلام،راجع به اين متن تون، نظر دادن خيلي سخته