اول فکر کردم که اشتباه میبینم!... با خودم میگفتم این هم سیاهنمایی ست. مثل همهی کارهایی که این روزها یا سیاه است یا سپید. این روزهایی که زبانِ نقدِ ما به قامتِ انداممان دراز شده و دستِ بهبودمان به قدرِ زبانِمان، کوتاه.
اول اندیشیدم که دروغ است!... مثل همهی حرفهایی که از دروازههای گشادِ گوشهامان وارد میشود و از درِ دیگر –ناشنیده- بیرون میرود. مثل همهی سخنهای بیهوده و طویلی که برای شنیدنش اعصابِ پولادین میخواهی و مغزی تهی.
اول پنداشتم که بزرگنمایی ست!... مثلِ همهی کوتاهکاریهایی که میکنیم و بزرگ نشاناش میدهیم. گویی این مایایم و همهی مهمهایی که به دستِ ما ساخته است. مثلِ همهی ریزییی که داریم و میپنداریم که بزرگایم. اما افسوس که نیستیم! “نیست”ایم.
ولی بعد...
راستی که راست بود!... عجیب نبود؛ دهشتبار بود. غمگین نبود؛ اسفبار بود. دریغمندانه نبود؛ سوگوارانه بود.
چه میدیدم؟... جوانی در غلتیده به خون، با ضجههای استیصال و استغاثه و جماعتی ایستاده؛ نگران و افسوسکنان. و چه جماعتی؟... نه غریبه بودند و نه ناآشنا با زبانِ آن کس که کمک میخواست. به زبانِ پارسی سخن میگفت و با زبانِ مادریاش استمداد میخواست. آنان که پیراموناش ایستاده بودند نیز پارسی زبان بودند. پارسیانی که روزگاری پارسایان نامیده میشدند.
راستی که ما روزگاری پارسایان بودیم؟
چه رفته است؟ چه رفته است که مردم را این گونه از بلندای «ایرانی بودن» به ورطهی «حیوانی بودن» در انداخته؟
چه رفته است که مردم را این گونه سنگدل و ساروجین کرده است؟ این مردمِ ایران بودند که میدیدم؟ راستی این هممیهنانِ من و ما بودند که آن گونه آسوده و سبکبار بر کرانه ایستاده بودند و «مرگ» را تماشاچی شدند؟... باورش سخت است. اگر این را میشنیدم، هرگز؛ هرگز؛ هرگز باورم نمیشد. اگر بارها بر این ادعا قسم یاد میکردند و بر راستیاش سوگندهای استوار، میخوردند، هیچگاه باور نمیکردم.
ولی راستی که راست بود!... مردم ایستاده و مردی افتاده!... مردم نگریسته و مردی گریسته!... مردم در پیرامون و مردی در خون!... و این تماشاخانهی مرگ را چه کسی باید پاسخگو باشد؟
دولت مقصر بود؟... حاکمان تقصیرکار بودند؟... سررشتهداران را باید توبیخ کرد؟... سردمداران را باید به محاکمه کشید؟... چه کسی آن جا بود جز من و ما؟... جز ملتی که انگار رگ و خون و غیرتاش را به باد داده و اسطورهی وجدانش را بر لبِ باغچه سر بریده و ایمانش را از کف نهاده و گیج و گول و منگ و گنگ، مرگ را به نظاره ایستاده؟
این مرگِ مردی جوان نبود که نگریستم!... این مرگِ مردمِ ایران بود که بر آن گریستم.
سوگمندانه باید چهارگوشهی این خاکِ خموده و خشک را بوسید و عطایش را به لقایش بخشید. سوگوارانه باید به عزای غیرتِ مردمی نشست که آن گونه به نظارهی زخمدیدهای ایستادهاند. آن بیهمّتان و بیغیرتانِ روزگار؛ آن بیایمانانِ نگونبختِ بالانشین که در رثای مرگِ سگهاشان مویه میکنند و بر گربههای مُرده گریه مینمایند؛ ولی مرگِ مردی را چنین راحت و بیخیال به نگاه میمانند و دستِ یاری فراپیش نمیآورند!
تفو بر این غیرتِ از کف شده و آن همّتِ از دست رفته.
هم ایشان را اگر بگویی که در رثای جدا شدنِ برگی از شاخسار، دیوانی از اشعار، سر دهند، دهان به شعار و شعر میگشایند و فریادهای گوشخراش و جگرتراششان، آسمان را خواهد انباشت. ولی چه رفته است که این دلنازکانِ هنگامهی کارهای ساده؛ در بزنگاههای خطیرِ خطر، ثبتِ تصویرِ مرگ را بر یاری به همنوعِ زخمیی خویش ترجیح میدهند؟
ما را چه شده؟... ایران را چه پیش آمده؟... پارسیانِ پارسی کجا رفتند؟
دریغ!... دریغ!... دریغ!
هیچ واژهای ندارم که در بیانِ احساسم، بنگارم. به وجدانِ خودم هم شک کردهام. حالا که نگاه میکنم، میبینم اگر من هم آن جا ایستاده بودم، کاری جز نگاه کردن نمیکردم. چیزی در ما مُرده است. چیزی که مرگِ وجدان نیست. مرگِ انسانیت نیست. مرگِ احساس نیست. مرگِ نوعدوستی نیست. مرگِ عاطفه نیست. مرگِ مهربانی نیست.
چیزی غریب و شگفت و هراسانگیز به نامِ «مرگِ ایمان» است.
آری... در ایران، ایمان مُرده.
...و ما روزی یکدیگر را خواهیم خورد.
***
نقاشی: اثر فرانسیسکو گویا. موزه ی دلپاردو. مادرید. اسپانیا. نام اثر: ساتورن (در حال خوردن فرزندِ خویش)
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
3 نظرات:
متاسفانه درسته حرفت
این بلا خیلی وقته که به سرمون آمده ولی ما به هر دلیل داریم انکارش میکنیم
چیز زیادی نمیشه گفت که هرچی بگیم تف سر بالاست
خوشحالم که باز هم داری مینویسی رفیق قدیمی
سلام رفیق
یادته زمان 360 سر بحث بحران هویت شلوغ میکردم؟ این نتیجه همونه ، جوونی که نمیدونه ایرانی هستش یا اسلامی ؟ ترک هستش یا ایرانی؟ بلوچ هستش یا ایرانی ؟ عرب هستش یا ایرانی و هزار کوفت و زهر مار دیگه یا ایرانی همین طوری میشه . نمیدونه چی براش مهم تره ، نمیدونه باید چی کار کنه ، کی دوسته و کی دشمن ، براش فرقی نداره وطن تجزیه بشه ، براش فرقی نداره جلوی چشمش سر ببرن ، انقدر دنیاش کوچیک شده که حتی همسایه خودش رو هم غریبه میدونه ، همین طوری میشه . ولی این اتفاقات اخیر باعث شد یه کم ملت به خودش بیاد ، کم کم درست میشه ، باید کار کرد و منتظر موند . راستی لینک مطلب رو توی فیس بوک هم بذار . این طوری بچه های اون طرف هم میبینن ، خوشحال شدم باز برگشتی
با درود و سپاس فراوان : شهرام
بله
ارسال يک نظر