شنبه ۶ نوامبر ۲۰۱۰

ما روزی یک‏دیگر را خواهیم خورد

saturn_1000

اول فکر کردم که اشتباه می‏بینم!... با خودم می‏گفتم این هم سیاه‏نمایی ست. مثل همه‏ی کارهایی که این روزها یا سیاه است یا سپید. این روزهایی که زبانِ نقدِ ما به قامتِ اندام‏مان دراز شده و دستِ بهبودمان به قدرِ زبانِ‏مان، کوتاه.

اول اندیشیدم که دروغ است!... مثل همه‏ی حرف‏هایی که از دروازه‏های گشادِ گوش‏هامان وارد می‏شود و از درِ دیگر –ناشنیده- بیرون می‏رود. مثل همه‏ی سخن‏های بی‏هوده و طویلی که برای شنیدنش اعصابِ پولادین می‏خواهی و مغزی تهی.

اول پنداشتم که بزرگ‏نمایی ست!... مثلِ همه‏ی کوتاه‏کاری‏هایی که می‏کنیم و بزرگ نشان‏اش می‏دهیم. گویی این مای‏ایم و همه‏ی مهم‏هایی که به دستِ ما ساخته است. مثلِ همه‏ی ریزی‏یی که داریم و می‏پنداریم که بزرگ‏ایم. اما افسوس که نیستیم! “نیست”ایم.

ولی بعد...

راستی که راست بود!... عجیب نبود؛ دهشت‏بار بود. غمگین نبود؛ اسف‏بار بود. دریغمندانه نبود؛ سوگوارانه بود.

چه می‏دیدم؟... جوانی در غلتیده به خون، با ضجه‏های استیصال و استغاثه و جماعتی ایستاده؛ نگران و افسوس‏کنان. و چه جماعتی؟... نه غریبه بودند و نه ناآشنا با زبانِ آن کس که کمک می‏خواست. به زبانِ پارسی سخن می‏گفت و با زبانِ مادری‏اش استمداد می‏خواست. آنان که پیرامون‏اش ایستاده بودند نیز پارسی زبان بودند. پارسیانی که روزگاری پارسایان نامیده می‏شدند.

راستی که ما روزگاری پارسایان بودیم؟

چه رفته است؟ چه رفته است که مردم را این گونه از بلندای «ایرانی بودن» به ورطه‏ی «حیوانی بودن» در انداخته؟

چه رفته است که مردم را این گونه سنگدل و ساروجین کرده است؟ این مردمِ ایران بودند که می‏دیدم؟ راستی این هم‏میهنانِ من و ما بودند که آن گونه آسوده و سبک‏بار بر کرانه ایستاده بودند و «مرگ» را تماشاچی شدند؟... باورش سخت است. اگر این را می‏شنیدم، هرگز؛ هرگز؛ هرگز باورم نمی‏شد. اگر بارها بر این ادعا قسم یاد می‏کردند و بر راستی‏اش سوگندهای استوار، می‏خوردند، هیچ‏گاه باور نمی‏کردم.

ولی راستی که راست بود!... مردم ایستاده و مردی افتاده!... مردم نگریسته و مردی گریسته!... مردم در پیرامون و مردی در خون!... و این تماشاخانه‏ی مرگ را چه کسی باید پاسخگو باشد؟

دولت مقصر بود؟... حاکمان تقصیرکار بودند؟... سررشته‏داران را باید توبیخ کرد؟... سردمداران را باید به محاکمه کشید؟... چه کسی آن جا بود جز من و ما؟... جز ملتی که انگار رگ و خون و غیرت‏اش را به باد داده و اسطوره‏ی وجدانش را بر لبِ باغچه سر بریده و ایمانش را از کف نهاده و گیج و گول و منگ و گنگ، مرگ را به نظاره ایستاده؟

این مرگِ مردی جوان نبود که نگریستم!... این مرگِ مردمِ ایران بود که بر آن گریستم.

سوگمندانه باید چهارگوشه‏ی این خاکِ خموده و خشک را بوسید و عطایش را به لقایش بخشید. سوگوارانه باید به عزای غیرتِ مردمی نشست که آن گونه به نظاره‏ی زخم‏دیده‏ای ایستاده‏اند. آن بی‏همّتان و بی‏غیرتانِ روزگار؛ آن بی‏ایمانانِ نگون‏بختِ بالانشین که در رثای مرگِ سگ‏هاشان مویه می‏کنند و بر گربه‏های مُرده گریه می‏نمایند؛ ولی مرگِ مردی را چنین راحت و بی‏خیال به نگاه می‏مانند و دستِ یاری فراپیش نمی‏آورند!

تفو بر این غیرتِ از کف شده و آن همّتِ از دست رفته.

هم ایشان را اگر بگویی که در رثای جدا شدنِ برگی از شاخسار، دیوانی از اشعار، سر دهند، دهان به شعار و شعر می‏گشایند و فریادهای گوش‏خراش و جگرتراش‏شان، آسمان را خواهد انباشت. ولی چه رفته است که این دل‏نازکانِ هنگامه‏ی کارهای ساده؛ در بزنگاه‏های خطیرِ خطر، ثبتِ تصویرِ مرگ را بر یاری به هم‏نوعِ زخمی‏ی خویش ترجیح می‏دهند؟

ما را چه شده؟... ایران را چه پیش آمده؟... پارسیانِ پارسی کجا رفتند؟

دریغ!... دریغ!... دریغ!

هیچ واژه‏ای ندارم که در بیانِ احساسم، بنگارم. به وجدانِ خودم هم شک کرده‏ام. حالا که نگاه می‏کنم، می‏بینم اگر من هم آن جا ایستاده بودم، کاری جز نگاه کردن نمی‏کردم. چیزی در ما مُرده است. چیزی که مرگِ وجدان نیست. مرگِ انسانیت نیست. مرگِ احساس نیست. مرگِ نو‏ع‏دوستی نیست. مرگِ عاطفه نیست. مرگِ مهربانی نیست.

چیزی غریب و شگفت و هراس‏انگیز به نامِ «مرگِ ایمان» است.

آری... در ایران، ایمان مُرده.

...و ما روزی یک‏دیگر را خواهیم خورد.

***

نقاشی: اثر فرانسیسکو گویا. موزه ی دلپاردو. مادرید. اسپانیا. نام اثر: ساتورن (در حال خوردن فرزندِ خویش)

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

3 نظرات:

عليرضا گفت...

متاسفانه درسته حرفت
این بلا خیلی وقته که به سرمون آمده ولی ما به هر دلیل داریم انکارش میکنیم
چیز زیادی نمیشه گفت که هرچی بگیم تف سر بالاست


خوشحالم که باز هم داری مینویسی رفیق قدیمی

شهرام بیطار گفت...

سلام رفیق
یادته زمان 360 سر بحث بحران هویت شلوغ میکردم؟ این نتیجه همونه ، جوونی که نمیدونه ایرانی هستش یا اسلامی ؟ ترک هستش یا ایرانی؟ بلوچ هستش یا ایرانی ؟ عرب هستش یا ایرانی و هزار کوفت و زهر مار دیگه یا ایرانی همین طوری میشه . نمیدونه چی براش مهم تره ، نمیدونه باید چی کار کنه ، کی دوسته و کی دشمن ، براش فرقی نداره وطن تجزیه بشه ، براش فرقی نداره جلوی چشمش سر ببرن ، انقدر دنیاش کوچیک شده که حتی همسایه خودش رو هم غریبه میدونه ، همین طوری میشه . ولی این اتفاقات اخیر باعث شد یه کم ملت به خودش بیاد ، کم کم درست میشه ، باید کار کرد و منتظر موند . راستی لینک مطلب رو توی فیس بوک هم بذار . این طوری بچه های اون طرف هم میبینن ، خوشحال شدم باز برگشتی



با درود و سپاس فراوان : شهرام

بهرام مجد گفت...

بله