همیشه ساده اتفاق میافتد. مثل گذشتن از خیابانی خلوت؛ در نیمههای شبی که هیچ صدایی نیست.
همیشه ساده تمام میشود. مثل پایانِ استکانِ چای؛ در سکوتی که سیگار، روشن است.
همیشه ساده به خاطر میرسد. مثل ورق زدنِ برگههای کهنهی تقویم؛ در آغازِ سالی نو.
اما... همیشهها، همیشه نیست.
یک روز که دیگر دیروز نخواهد بود، از خواب بیدار میشوی و حجمِ بودنات را با همهی مقیاسهایی که داری، میسنجی. نه آن قدر بزرگی که در ترددِ آدمها، دیده شوی؛ نه آن قدر کوچکی، که از تو بتوان چشم پوشید. نگاه میکنی که چه قدر مانندِ هیچکس، شدهای. چه قدر مانندِ همه!
و هیچگاه، زمانِ هیچگاه نمیرسد.
غصه آن جا ست که آدم، در این برزخِ بیانتهای لمیزرع، حتا برای نشستن در کنارِ بوتهی خاری هم، فرصتِ خوشبختی نداشته است. و اندوهگینتر از آن این است؛ که ما پایانِ دردهامان را با لبخند، تماشا میکنیم!
و هیچ گریهای؛ تلختر از خندیدن نیست.
وسیعِ تنهایی، چنان مرزهای تنات را در میگیرد که هرگز پادشاهانِ اشتراک، تو را به میهمانیی حضور، فرا نخواهند خواند. و آن سرزمینی که میپنداشتی شهرِ سعادت است، روستای کهنهی غربت بود!
غریب و غمگین و غریق، تن به ماسه و موج و مرگ میسپاری؛ و قایقی را که با پاروهای دستِ خویش میراندی، به تقدیرِ افق وامیگذاری.
چنین است که دریا؛ همیشه حکایتِ بیانتها ست.
در آمد و شدِ عابرانِ مسخ؛ مثلِ صورتکی از آهن، به سمتِ خانه میروی. به آن سمتِ مغمومِ مکعب، که سقف و دیوار و کفپوشاش، جز حصاری برای خوابیدن نیست. خسته از کار؛ خسته از بار؛ خسته از روزگار... و رسمِ تنهایی را باید چنین به جای آورد. که هیچ جمعیتی، خالی از پریشانی نیست.
آوارِ حوادثِ سادهی روزمرّه، کسالتِ تکراریی هر لحظه است. و ثانیهها گویی چنان میگذرند که هیچ انتظاری از بود و نبودشان نخواهی داشت. آن قدر به تکرار و کشدار و ملالتبار، که گویی تمامِ روز را به نقطهای بر دیوار خیره ماندهای و چیزی جز صعودِ دودِ سیگار، برای حضورت باقی نمانده است.
استکانِ چای که خالی شد... سیگار که خاموش شد... شب که رسید... قرصهای اعصابات که از تاثیر افتاد... چشمهایات که خسته شد... تازه شروعِ روزی دوباره را به عزا خواهی نشست که غصهی تکراریی قصهای دوباره را باید مرور کنی.
و دوباره مرور... دوباره عبور... دوباره اتفاقی ساده از دستِ همیشههای هر روز...
ساده؛ مثلِ سکوتی که میانِ اشتراکِ تو، با او ست. و هیچ سخنی جز حادثههای مضحکِ هر روز، میانِ شما نخواهد رفت. حرفهایی که شاید هرگز نمیاندیشیدی، برای پر کردنِ تهییی که میان شما ست، بر زبان آوری. ولی... حقیقت چیز دیگری ست.
باید قبول کرد که اگر مثلِ همه نباشی، بیگمان از هم میپاشی. چرا که این قانونِ ناگزیرِ انسانها ست:
ـ«یا تو را مثلِ جمع میسازند؛ یا تو را مثلِ شمع، میگدازند!»
کوچه؛ آخرین پناهگاه...
... و همیشه ساده اتفاق میافتد. مثل گذشتن از خیابانی خلوت؛ در نیمههای شبی که هیچ صدایی نیست.
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
9 نظرات:
عالی بود و دلنشین،مثل همیشه...
فوق العاده بود
پاراگراف اولشو خیلی دوست داشتم
آدمو به فکر میبره
بی نظیر بود و حقیقت روزمرگی ما
.
.
.
فوق العاده بود
مثل همیشه
نهایت روزمرگی که در اون زندگی می کنیم
خیلی قشنگ می نویسی!
و این ساده ها ما را با خود میکشانند و همراهشان میرویم تا روزی تمام شویم
خیابانی خلوت. سکوت ; اشتراکِ تو با او.همیشه ساده اتفاق میافتد. همیشهها، همیشه نیست. .جالب بودن خيلي
همیشه همین طور است
باید قبول کرد که اگر مثلِ همه نباشی، بیگمان از هم میپاشی. چرا که این قانونِ ناگزیرِ انسانها ست:
ـ«یا تو را مثلِ جمع میسازند؛ یا تو را مثلِ شمع، میگدازند!»
ارسال يک نظر