یکشنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۱۰

می دانی امروزم چه گونه گذشت؟

58e7

همیشه ساده اتفاق می‏افتد. مثل گذشتن از خیابانی خلوت؛ در نیمه‏های شبی که هیچ صدایی نیست.‏

همیشه ساده تمام می‏شود. مثل پایانِ استکانِ چای؛ در سکوتی که سیگار، روشن است.‏

همیشه ساده به خاطر می‏رسد. مثل ورق زدنِ برگه‏های کهنه‏ی تقویم؛ در آغازِ سالی نو.‏

 

اما... همیشه‏ها، همیشه نیست.‏

یک روز که دیگر دیروز نخواهد بود، از خواب بیدار می‏شوی و حجمِ بودن‏ات را با همه‏ی مقیاس‏هایی که داری، می‏سنجی. نه آن قدر بزرگی که در ترددِ آدم‏ها، دیده شوی؛ نه آن قدر کوچکی، که از تو بتوان چشم پوشید. نگاه می‏کنی که چه قدر مانندِ هیچ‏کس، شده‏ای. چه قدر مانندِ همه!‏

و هیچ‏گاه، زمانِ هیچ‏گاه نمی‏رسد.‏

 

غصه آن جا ست که آدم، در این برزخِ بی‏انتهای لم‏یزرع، حتا برای نشستن در کنارِ بوته‏ی خاری هم، فرصتِ خوش‏بختی نداشته است. و اندوهگین‏تر از آن این است؛ که ما پایانِ دردهامان را با لب‏خند، تماشا می‏کنیم!‏

و هیچ گریه‏ای؛ تلخ‏تر از خندیدن نیست.‏

وسیعِ تنهایی، چنان مرزهای تن‏ات را در می‏گیرد که هرگز پادشاهانِ اشتراک، تو را به میهمانی‏ی حضور، فرا نخواهند خواند. و آن سرزمینی که می‏پنداشتی شهرِ سعادت است، روستای کهنه‏ی غربت بود!‏

 

غریب و غمگین و غریق، تن به ماسه و موج و مرگ می‏سپاری؛ و قایقی را که با پاروهای دستِ خویش می‏راندی، به تقدیرِ افق وامی‏گذاری.‏

چنین است که دریا؛ همیشه حکایتِ بی‏انتها ست.‏

 

در آمد و شدِ عابرانِ مسخ؛ مثلِ صورتکی از آهن، به سمتِ خانه می‏روی. به آن سمتِ مغمومِ مکعب، که سقف و دیوار و کف‏پوش‏اش، جز حصاری برای خوابیدن نیست. خسته از کار؛ خسته از بار؛ خسته از روزگار... و رسمِ تنهایی را باید چنین به جای آورد. که هیچ جمعیتی، خالی از پریشانی نیست.‏

آوارِ حوادثِ ساده‏ی روزمرّه، کسالتِ تکراری‏ی هر لحظه است. و ثانیه‏ها گویی چنان می‏گذرند که هیچ انتظاری از بود و نبودشان نخواهی داشت. آن قدر به تکرار و کش‏دار و ملالت‏بار، که گویی تمامِ روز را به نقطه‏ای بر دیوار خیره مانده‏ای و چیزی جز صعودِ دودِ سیگار، برای حضورت باقی نمانده است.‏

 

استکانِ چای که خالی شد... سیگار که خاموش شد... شب که رسید... قرص‏های اعصاب‏ات که از تاثیر افتاد... چشم‏های‏ات که خسته شد... تازه شروعِ روزی دوباره را به عزا خواهی نشست که غصه‏ی تکراری‏ی قصه‏ای دوباره را باید مرور کنی.‏

و دوباره مرور... دوباره عبور... دوباره اتفاقی ساده از دستِ همیشه‏های هر روز...‏

 

ساده؛ مثلِ سکوتی که میانِ اشتراکِ تو، با او ست. و هیچ سخنی جز حادثه‏های مضحکِ هر روز، میانِ شما نخواهد رفت. حرف‏هایی که شاید هرگز نمی‏اندیشیدی، برای پر کردنِ تهی‏یی که میان شما ست، بر زبان آوری. ولی... حقیقت چیز دیگری ست.‏

باید قبول کرد که اگر مثلِ همه نباشی، بی‏گمان از هم می‏پاشی. چرا که این قانونِ ناگزیرِ انسان‏ها ست:‏

ـ«یا تو را مثلِ جمع می‏سازند؛ یا تو را مثلِ شمع، می‏گدازند!»‏

 

کوچه؛ آخرین پناه‏گاه...‏

... و همیشه ساده اتفاق می‏افتد. مثل گذشتن از خیابانی خلوت؛ در نیمه‏های شبی که هیچ صدایی نیست.‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

9 نظرات:

ناشناس گفت...

عالی بود و دلنشین،مثل همیشه...

حمیده گفت...

فوق العاده بود
پاراگراف اولشو خیلی دوست داشتم
آدمو به فکر میبره

بی تا گفت...

بی نظیر بود و حقیقت روزمرگی ما
.
.
.

SepAnta گفت...

فوق العاده بود
مثل همیشه

نهایت روزمرگی که در اون زندگی می کنیم

نازی گفت...

خیلی قشنگ می نویسی!

ناشناس گفت...

و این ساده ها ما را با خود میکشانند و همراهشان میرویم تا روزی تمام شویم

ناشناس گفت...

خیابانی خلوت. سکوت ; اشتراکِ تو با او.همیشه ساده اتفاق می‏افتد. همیشه‏ها، همیشه نیست.‏ .جالب بودن خيلي

توسکا گفت...

همیشه همین طور است

ناشناس گفت...

باید قبول کرد که اگر مثلِ همه نباشی، بی‏گمان از هم می‏پاشی. چرا که این قانونِ ناگزیرِ انسان‏ها ست:‏

ـ«یا تو را مثلِ جمع می‏سازند؛ یا تو را مثلِ شمع، می‏گدازند!»‏