برای تو مینویسم!... برای تو که میخواستی تازه باشی، ولی تنپوشِ کهنهگیات را دوست داری. برای تویی که در این کهنهبازارِ تنهایی فروش، تنها نصیبات، ردای عریانی ست... تویی که مثلِ من کهنه شدی، اما هنوز در انتظارِ تازههای قدیمی، سرگردانی...
دارم پوست میاندازم. درست مثلِ کرمِ ابریشمی که در انتظارِ پروانه شدن، پوست میاندازد. یا مانندِ جیرجیرکی که برای سرودنِ آوازهای غریزیاش، پوست میاندازد و سر از خاک بیرون میآورد.
دارم به شکلِ دیگری دچار میشوم. شکلی که دیگر، آن منِ قدیمام نیست. حتا نام و نشانهای قدیمیام را انگار از من گرفتهاند. آدمی بدونِ خاطرات. آدمی بدونِ یادگارها. آدمی بدونِ تاریخچهای که دوستشان میداشت.
دچارِ دگردیسی شدهام. دچارِ هویتی تازه که با پیشترهایام، بسیار تفاوت داشت.
به آینه که مینگرم، دیگر این «من» نیستم. یکی دیگر است. یکی دیگر که تنها چهرهای قدیمی از من را یدک میکشد و گاهی شباهتهای اندکی با گذشتهام دارد.
خاطراتِ دوری در ذهنام مرور میشوند. درست مثلِ بچههایی که در برابرِ چشمام، بازی میکنند. و من نشستهام تا بازیی آنها را تماشا کنم، بدونِ آن که بدانم کدام یکی از آنها، منام؟
یادم نیست که کِی عاشق شدم؟ کِی دل کندم؟ کِی تنها شدم؟... هیچ چیز انگار آن طور که من فکر میکردم نبوده و نیست. درست مثلِ خوابی طولانی، که بعد از آن، نمیدانی کجایی و چه هنگامی ست؟
به آینه نگاه میکنم... این «من»ی که در آینه ست، انگار از قعرِ هزاران سال تاریخ بیرون آمده و مسخ و خاموش و گیج، همهی پیشینهاش را به بادِ فراموشی سپرده. نیاکاناش را از یاد برده، اجدادش را به خاطر نمیآورد و باستاناش را هرگز در ذهن، مرور نمیکند.
زبانِ تازهای –انگار- در دهانام گذاشتهاند. زبانی که پدرانام و پدرانِ پدرانام به آن آشنا نبودهاند. در برهوتی افتادهام که هیچ خبری از بوستانهای اساطیریام نیست. در برزخی گرفتار شدم که هیچ خطی از داستانهای قدیمیام به چشم نمیخورد.
من کیستم؟... شاید آوارهای در میانِ همهی آوارهگانِ قرن... شاید بازماندهای از قافلهی غریبههای آسمانی... شاید انسانی که تنها هویتاش، انسان بودن است!... و چه انسانی؟... که دیگر در حوالیی ما، انسانی یافت نمیشود.
یادم نیست با کدام خاطراهام زندهگی میکردم؟... این خانهی تازه که در آن هستم، کجا ست؟ آیا کسی هست که مرا به خانهی پدریام راهنمایی کند؟... این اثاثِ اطراف را نمیشناسم!... آیا کسی هست که چیدمانِ سلیقهی مادریام را به یادم بیآورد؟... من کجا زندهگی میکردم؟... در کوچهی اطلسی... پلاکِ عشق!
در کوچهی قدیمیی ما، بچههای همسایه همیشه شادمانه بودند. انگار هزار سال پیش بود که چهارشنبه سوری را در میدانگاهیی رو به روی خانهی قدیمیمان ایستادیم و با همهی همسایههای شادمانهمان، آتشِ شادی روشن کردیم و همه رقصیدند. حتا آن همسایهای که نمازِ شباش هم ترک نمیشد. حتا آن همسایهای که همیشه از دردِ زانوهایاش مینالید... و آتش... و آتش مثلِ آب، همهی رنجهای ما را آن شب میشست.
حالا آن خاطراتِ دور و دیر، کجا ست؟ آن خندهها کجا ست؟ آن همسایههای شاد، کجا رفتهاند؟... آنهایی که هستند، چرا دیگر نمیخندند؟... چرا سبدهای خریدشان، هر روز کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر میشود؟ و چرا آن کسی که نمازِ شباش ترک نمیشد، این روزها دیگر به مسجد نمیرود؟
دوستانام جا هستند؟... دوستانِ قدیمیام!... همانها که با هم مینشستیم و تا دیرگاه، از آینده سخن میگفتیم. حالا باید تنها بنشینم و از گذشته به یاد آورم!... آه!... چه دنیای زودگذر و تلخ و تنهایی!
دارم پوست میاندازم... مثلِ ماری که پوست میاندازد تا دوباره شود... مثلِ درختی که از کهنهگی پوست انداخته است.
هنوز هم میگردم... هنوز هم جستوجو میکنم. از نسلِ قدیمِ من، کسی باقی نیست. کسی که یادش بیآید «عشق» یعنی چه؟ و یک عمر سوختن و ساختن به چه معنا ست؟... کسی که تو را برای خودت بخواهد و هر بار که خواستی پوست بیاندازی، با تو گریه کند...
دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پروانه شدن، باید تنها، مُرد.
دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پریدن، باید تن به تارها سپرد.
...
غربت؛ پوستی ست که بر تنام کشیده شده!
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
3 نظرات:
در کوچهی قدیمیی ما، بچههای همسایه همیشه شادمانه بودند. انگار هزار سال پیش بود که چهارشنبه سوری را در میدانگاهیی رو به روی خانهی قدیمیمان ایستادیم و با همهی همسایههای شادمانهمان، آتشِ شادی روشن کردیم و همه رقصیدند. حتا آن همسایهای که نمازِ شباش هم ترک نمیشد. حتا آن همسایهای که همیشه از دردِ زانوهایاش مینالید... و آتش... و آتش مثلِ آب، همهی رنجهای ما را آن شب میشست. آن روز ها كه، دروغي! نبود.
انعكاس ِدوستي ، زيبا بود آن روزها.
پناه بر آتش!،آتش هستي بخش زمستان.
حالا آن خاطراتِ دور و دیر، کجا ست؟ آن خندهها کجا ست؟ آن همسایههای شاد، کجا رفتهاند؟... آنهایی که هستند، چرا دیگر نمیخندند؟... چرا سبدهای خریدشان، هر روز کوچکتر و کوچکتر و کوچکتر میشود؟ و چرا آن کسی که نمازِ شباش ترک نمیشد، این روزها دیگر به مسجد نمیرود؟براي تو مي نويسم...دنيا همين است،همين كه تو مي بيني.
اينك اما
دل ها غريب ،ابرها بي رمق،برگ ها خالي از شبنم، پروانه در چُرت ،خورشيد مرده.
آن روز ها رفتن.آن روزهاي خوب.
جهان از هر سلامي خالي است،خوش بحال پريان دريايي كه نه كينه مي شناسند،نه دشمني.
اينجا
پايانِ ماجراست،رسيدن به آخرِ دوست.غيبتي كه هر روز گِردِ ما انبوه مي شود،انسان!_ نشانه هاي شاخصِ آدمي
یادم نیست که کِی عاشق شدم؟
به او و تمامي خاطره هايِ مان نگريستم
شبي كه عاشق شدم خوب يادم هست
دست هايت از ديوانگي پُر بودند و نوشتن...
آينه ات -در قاب خفته اش برق مي زند.
شقيقه ات -بي نظمي هولناكي نشان مي دهد.ابري از وهم در من است و وهمي از من در تو. توي اين عكسي كه روبروي ذهنِ توست ، من، كنارِ ِكنارم.
سالها گذشته است....
چقدر پير شده ام! از گفتنِ نام ات، كه ديگر به ذهن هم نمي آيي.
مجالي نيست تا بار ديگر بنشينيم و چاي بنوشيم،بيا!بيا به پيچ و تاب راهها برقصيم_ مگر چند سيگار به انتهاي تو مانده است؟...
گرميِ گفتار، در گوشه هاي زخمي تنم مي خوابد،سالهاست طلسم شده ام،شعري نمي گويم.
بگذار! دل سگي ام را خوش كنم، خاطره،قدرت عجيبي دارد، به چشمانم اشك مي نشاند.
هنوز هم میگردم... هنوز هم جستوجو میکنم. از نسلِ قدیمِ من، کسی باقی نیست. کسی که یادش بیآید «عشق» یعنی چه؟ و یک عمر سوختن و ساختن به چه معنا ست؟... کسی که تو را برای خودت بخواهد و هر بار که خواستی پوست بیاندازی، با تو گریه کند...
دنيا پر از جواب، وقتي كه پوست مي اندازيم و دور مي شويم
دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پروانه شدن، باید تنها، مُرد. براي تو مي نويسم!...پيله ها هرگز پروانه نمي شوند،پيله ها ابريشم نيستند.پيله ها، شعرند! بر لبان ِ شاعر.
پيله ها نمي ميرند، مي مانند!!
به آینه نگاه میکنم...هنوز اندكي از من باقي است
مرسي.بينهايت زيبا بود.آفرين
زندگی چیز غم انگیزیست، حنی اگر فیل باشی! زندگی چیزغم انگیزیست،و مرگ همیشه آن رهگذر مهربان نیست که از طرف دیگر خیابان برایت دست تکان دهد...
جواد گنجعلی
دلم میخواد یکی برام ازخدا بگه!خدایی که وقتی میگم از دستش دادم و اونم منو رها کرده همه سرزنشم میکنند به کفر گفتن و کافر بودن.من فقط ازش معنای عدالت و اعتمادو وجدان... می خواستم، که وجودشون در زندگی منو تباه کرد و مرگ برای من واژه آرام و قشنگی ست.آیا میشود تولد یه نفر گناه باشد؟!تولد من گناه بود؟!حکمت خدا حکمت خدا هضمش برام خیلی سخته داغونم می کنه... نشونم بده.
خدا کنه عوض بشی آرش . خیلی بهتر می شه
ارسال يک نظر