یکشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۰

دگردیسی

برای تو می‏نویسم!... برای تو که می‏خواستی تازه باشی، ولی تن‏پوشِ کهنه‏گی‏ات را دوست داری. برای تویی که در این کهنه‏بازارِ تنهایی فروش، تنها نصیب‏ات، ردای عریانی ست... تویی که مثلِ من کهنه شدی، اما هنوز در انتظارِ تازه‏های قدیمی، سرگردانی...‏

 ShowLetter1

دارم پوست می‏اندازم. درست مثلِ کرمِ ابریشمی که در انتظارِ پروانه شدن، پوست می‏اندازد. یا مانندِ جیرجیرکی که برای سرودنِ آوازهای غریزی‏اش، پوست می‏اندازد و سر از خاک بیرون می‏آورد.‏

 

دارم به شکلِ دیگری دچار می‏شوم. شکلی که دیگر، آن منِ قدیم‏ام نیست. حتا نام و نشان‏های قدیمی‏ام را انگار از من گرفته‏اند. آدمی بدونِ خاطرات. آدمی بدونِ یادگارها. آدمی بدونِ تاریخچه‏ای که دوست‏شان می‏داشت.‏

 

دچارِ دگردیسی شده‏ام. دچارِ هویتی تازه که با پیش‏ترهای‏ام، بسیار تفاوت داشت.‏

 

به آینه که می‏نگرم، دیگر این «من» نیستم. یکی دیگر است. یکی دیگر که تنها چهره‏ای قدیمی از من را یدک می‏کشد و گاهی شباهت‏های اندکی با گذشته‏ام دارد.‏

 

خاطراتِ دوری در ذهن‏ام مرور می‏شوند. درست مثلِ بچه‏هایی که در برابرِ چشم‏ام، بازی می‏کنند. و من نشسته‏ام تا بازی‏ی آن‏ها را تماشا کنم، بدونِ آن که بدانم کدام یکی از آن‏ها، من‏ام؟

 

یادم نیست که کِی عاشق شدم؟ کِی دل کندم؟ کِی تنها شدم؟... هیچ چیز انگار آن طور که من فکر می‏کردم نبوده و نیست. درست مثلِ خوابی طولانی، که بعد از آن، نمی‏دانی کجایی و چه هنگامی ست؟

 

به آینه نگاه می‏کنم... این «من»ی که در آینه ست، انگار از قعرِ هزاران سال تاریخ بیرون آمده و مسخ و خاموش و گیج، همه‏ی پیشینه‏اش را به بادِ فراموشی سپرده. نیاکان‏اش را از یاد برده، اجدادش را به خاطر نمی‏آورد و باستان‏اش را هرگز در ذهن، مرور نمی‏کند.‏

 

زبانِ تازه‏ای –انگار- در دهان‏ام گذاشته‏اند. زبانی که پدران‏ام و پدرانِ پدران‏ام به آن آشنا نبوده‏اند. در برهوتی افتاده‏ام که هیچ خبری از بوستان‏های اساطیری‏ام نیست. در برزخی گرفتار شدم که هیچ خطی از داستان‏های قدیمی‏ام به چشم نمی‏خورد.‏

 

من کیستم؟... شاید آواره‏ای در میانِ همه‏ی آواره‏گانِ قرن... شاید بازمانده‏ای از قافله‏ی غریبه‏های آسمانی... شاید انسانی که تنها هویت‏اش، انسان بودن است!... و چه انسانی؟... که دیگر در حوالی‏ی ما، انسانی یافت نمی‏شود.‏

 

یادم نیست با کدام خاطراه‏ام زنده‏گی می‏کردم؟... این خانه‏ی تازه که در آن هستم، کجا ست؟ آیا کسی هست که مرا به خانه‏ی پدری‏ام راه‏نمایی کند؟... این اثاثِ اطراف را نمی‏شناسم!... آیا کسی هست که چیدمانِ سلیقه‏ی مادری‏ام را به یادم بیآورد؟... من کجا زنده‏گی می‏کردم؟... در کوچه‏ی اطلسی... پلاکِ عشق!‏

 

در کوچه‏ی قدیمی‏ی ما، بچه‏های هم‏سایه همیشه شادمانه بودند. انگار هزار سال پیش بود که چهارشنبه سوری را در میدان‏گاهی‏ی رو به روی خانه‏ی قدیمی‏مان ایستادیم و با همه‏ی هم‏سایه‏های شادمانه‏مان، آتشِ شادی روشن کردیم و همه رقصیدند. حتا آن هم‏سایه‏ای که نمازِ شب‏اش هم ترک نمی‏شد. حتا آن هم‏سایه‏ای که همیشه از دردِ زانوهای‏اش می‏نالید... و آتش... و آتش مثلِ آب، همه‏ی رنج‏های ما را آن شب می‏شست.‏

 

حالا آن خاطراتِ دور و دیر، کجا ست؟ آن خنده‏ها کجا ست؟ آن هم‏سایه‏های شاد، کجا رفته‏اند؟... آن‏هایی که هستند، چرا دیگر نمی‏خندند؟... چرا سبدهای خریدشان، هر روز کوچک‏تر و کوچک‏تر و کوچک‏تر می‏شود؟ و چرا آن کسی که نمازِ شب‏اش ترک نمی‏شد، این روزها دیگر به مسجد نمی‏رود؟

 

دوستان‏ام جا هستند؟... دوستانِ قدیمی‏ام!... همان‏ها که با هم می‏نشستیم و تا دیرگاه، از آینده سخن می‏گفتیم. حالا باید تنها بنشینم و از گذشته به یاد آورم!... آه!... چه دنیای زودگذر و تلخ و تنهایی!‏

 

دارم پوست می‏اندازم... مثلِ ماری که پوست می‏اندازد تا دوباره شود... مثلِ درختی که از کهنه‏گی پوست انداخته است.‏

 

هنوز هم می‏گردم... هنوز هم جست‏وجو می‏کنم. از نسلِ قدیمِ من، کسی باقی نیست. کسی که یادش بیآید «عشق» یعنی چه؟ و یک عمر سوختن و ساختن به چه معنا ست؟... کسی که تو را برای خودت بخواهد و هر بار که خواستی پوست بیاندازی، با تو گریه کند...‏

 

دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پروانه شدن، باید تنها، مُرد.‏

دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پریدن، باید تن به تارها سپرد.‏

...

غربت؛ پوستی ست که بر تن‏ام کشیده شده!‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

3 نظرات:

زهرا اميرخاني گفت...

در کوچه‏ی قدیمی‏ی ما، بچه‏های هم‏سایه همیشه شادمانه بودند. انگار هزار سال پیش بود که چهارشنبه سوری را در میدان‏گاهی‏ی رو به روی خانه‏ی قدیمی‏مان ایستادیم و با همه‏ی هم‏سایه‏های شادمانه‏مان، آتشِ شادی روشن کردیم و همه رقصیدند. حتا آن هم‏سایه‏ای که نمازِ شب‏اش هم ترک نمی‏شد. حتا آن هم‏سایه‏ای که همیشه از دردِ زانوهای‏اش می‏نالید... و آتش... و آتش مثلِ آب، همه‏ی رنج‏های ما را آن شب می‏شست.‏ آن روز ها كه، دروغي! نبود.
انعكاس ِدوستي ، زيبا بود آن روزها.
پناه بر آتش!،آتش هستي بخش زمستان.


حالا آن خاطراتِ دور و دیر، کجا ست؟ آن خنده‏ها کجا ست؟ آن هم‏سایه‏های شاد، کجا رفته‏اند؟... آن‏هایی که هستند، چرا دیگر نمی‏خندند؟... چرا سبدهای خریدشان، هر روز کوچک‏تر و کوچک‏تر و کوچک‏تر می‏شود؟ و چرا آن کسی که نمازِ شب‏اش ترک نمی‏شد، این روزها دیگر به مسجد نمی‏رود؟براي تو مي نويسم...دنيا همين است،همين كه تو مي بيني.
اينك اما
دل ها غريب ،ابرها بي رمق،برگ ها خالي از شبنم، پروانه در چُرت ،خورشيد مرده.
آن روز ها رفتن.آن روزهاي خوب.
جهان از هر سلامي خالي است،خوش بحال پريان دريايي كه نه كينه مي شناسند،نه دشمني.
اينجا
پايانِ ماجراست،رسيدن به آخرِ دوست.غيبتي كه هر روز گِردِ ما انبوه مي شود،انسان!_ نشانه هاي شاخصِ آدمي


یادم نیست که کِی عاشق شدم؟
به او و تمامي خاطره هايِ مان نگريستم
شبي كه عاشق شدم خوب يادم هست
دست هايت از ديوانگي پُر بودند و نوشتن...
آينه ات -در قاب خفته اش برق مي زند.
شقيقه ات -بي نظمي هولناكي نشان مي دهد.ابري از وهم در من است و وهمي از من در تو. توي اين عكسي كه روبروي ذهنِ توست ، من، كنارِ ِكنارم.
سالها گذشته است....
چقدر پير شده ام! از گفتنِ نام ات، كه ديگر به ذهن هم نمي آيي.
مجالي نيست تا بار ديگر بنشينيم و چاي بنوشيم،بيا!بيا به پيچ و تاب راهها برقصيم_ مگر چند سيگار به انتهاي تو مانده است؟...
گرميِ گفتار، در گوشه هاي زخمي تنم مي خوابد،سالهاست طلسم شده ام،شعري نمي گويم.
بگذار! دل سگي ام را خوش كنم، خاطره،قدرت عجيبي دارد، به چشمانم اشك مي نشاند.

هنوز هم می‏گردم... هنوز هم جست‏وجو می‏کنم. از نسلِ قدیمِ من، کسی باقی نیست. کسی که یادش بیآید «عشق» یعنی چه؟ و یک عمر سوختن و ساختن به چه معنا ست؟... کسی که تو را برای خودت بخواهد و هر بار که خواستی پوست بیاندازی، با تو گریه کند...
دنيا پر از جواب، وقتي كه پوست مي اندازيم و دور مي شويم

دیگر وقتِ تنیدنِ پیله ست. پیش از پروانه شدن، باید تنها، مُرد.‏ براي تو مي نويسم!...پيله ها هرگز پروانه نمي شوند،پيله ها ابريشم نيستند.پيله ها، شعرند! بر لبان ِ شاعر.
پيله ها نمي ميرند، مي مانند!!

به آینه نگاه می‏کنم...هنوز اندكي از من باقي است
مرسي.بينهايت زيبا بود.آفرين

raha گفت...

زندگی چیز غم انگیزیست، حنی اگر فیل باشی! زندگی چیزغم انگیزیست،و مرگ همیشه آن رهگذر مهربان نیست که از طرف دیگر خیابان برایت دست تکان دهد...

جواد گنجعلی

دلم میخواد یکی برام ازخدا بگه!خدایی که وقتی میگم از دستش دادم و اونم منو رها کرده همه سرزنشم میکنند به کفر گفتن و کافر بودن.من فقط ازش معنای عدالت و اعتمادو وجدان... می خواستم، که وجودشون در زندگی منو تباه کرد و مرگ برای من واژه آرام و قشنگی ست.آیا میشود تولد یه نفر گناه باشد؟!تولد من گناه بود؟!حکمت خدا حکمت خدا هضمش برام خیلی سخته داغونم می کنه... نشونم بده.

جادوی هزاره گفت...

خدا کنه عوض بشی آرش . خیلی بهتر می شه