تمام شد.
تمام شد و آن جملهای که همیشهاش میترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق میکند؟»
دیگر چه فرق میکند که دستهای تو سرشارند؛ یا چشمهای سیاهِ شب، ستارهبارانِ اشکاند؟
دیگر چه فرق میکند که تفاهم –این واژهی قدیمی و کمیاب- در هیچ کجای فاصلهها، تاثیری نخواهد داشت؟
دیگر برای بازگشت؛ راهها را گم کردهایم.
خانههایی که من میشناختم، سیمانهای سخاوت بود و ساروجهای سعادت. زیرِ سقفی که مینشستیم، گلدانها بوی بنفشه میداد و میخک و لبخند. آسمان، پروانهها و پرستوهایاش را نمیفروخت؛ و کتابهای سفیدِ دوستی، حرف به حرف، حکایتِ اشراق داشت.
من از شهری میآمدم که بر لبِ مرزِ باور و باروری، بنا کرده بودند و مردماناش، در سادهترین شکلِ داد و ستدهاشان، «آفرینش» را مبادله میکردند. اما در این برهوتِ ماسهآسا، چیزی جز تنازع و تدفین به ارمغانات نمیآورند. و برزخِ سرگشتهگیات را با هیچ سلامی، کلامی یا پیامی، نمیشکنند.
شهری که از آن میآمدم؛ تنپوشهای بلندی از شرافت داشت. تنپوشهایی که سرمای تنهایی را از محبت، گرم میکرد و داغنای خشم را، از آرامش، بهارانه میساخت.
شهری که من از آن میآمدم؛ آسماناش به وسعتِ چشمها نبود. به وسعتِ اندیشهها بود. دشتهایاش به گستردهگیی واژهها نبود، به فراخناکیی پندارها بود.
همیشه آن زمان که میاندیشی یکی برای اشتراکِ تو هست؛ تنهاترین ثانیهها را تجربه خواهی کرد...
همیشه آنجا که میپنداری شانهای برای گریههایات پیدا شده؛ در برزخی از نافهمی و سکوت، گم خواهی شد...
همیشه آن لحظهی سرشار که تو پُر از گفتن و گفتن و گفتن و گفتن هستی؛ گوشها برای شنیدن، خستهاند...
همیشه یک جای کار، برای آن که فقط به دنبالِ شعور است، میلنگد!
و این داستان، هرگز پایانی نخواهد داشت. ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که میْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغگو ست!
انسانها یکدیگر را نمیجویاند، یکدیگر را میجَوَند.
انسانها یکدیگر را نمیبوسند؛ در یکدیگر میپوسند.
انسانها یکدیگر را درک نمیکنند؛ یکدیگر را ترک میکنند.
آه!...
چه دنیای واژگونهی مغمومی!... چه سرنوشتِ کسالتبارِ محتومی!... و چه آوازِ غمانگیزی که در گوشِ ما، مدام؛ مدام؛ مدام؛ زمزمه میکنند.
این رسمِ شادمانی نبود که ما را در مسلخِ لبهایمان، به گریه وا دارند و این آیینِ شعف نبود که ما را در مذبحِ چشمهامان، به سوگ بگذارند.
دنیا در آن دنیایی که من میشناختم، رسمِ دیگری داشت؛ «کیشِ مهر»...
و همیشه در پشتِ پنجرهی اتاقام خاطرهای ست که مرا به سوی کودکیهایام صدا میزند. آن جا که من و خواهرم، هرگز از یکدیگر دور نمیشدیم و همیشه جایی برای گفتوگوهای شادمانهی ما بود. جایی برای مادرم –که دستهایاش از سعادت، سرشار است- و جایی برای پدرم –که نگاهاش را به شعر و شعور و شراب پیوند زده- و جایی برای برادرانام –که دستانشان را هرگز گم نخواهم کرد-.
نشانیام را کسی به یاد ندارد؛ آیا؟
میپرسم؛ و جواب، همواره خاموشی ست.
ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که میْگوید تو را یافته، تردید نکن که دروغگو ست!
تمام شد.
تمام شد و آن جملهای که همیشهاش میترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق میکند؟»
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
5 نظرات:
آرش جان سلام
در فیسبوک نظر دلونم رو دادم
اومدم فقط تشکر کنم
لذت بردم
عالی بود
تمام شد. تمام شد
چه آغازي مي تواند محكم تر و استوار تر از اين باشد؟همگان گويي بايد بيازمايند فراموش شدن را...
همیشه آن زمان که میاندیشی یکی برای اشتراکِ تو هست؛ تنهاترین ثانیهها را تجربه خواهی کرد... همیشه آنجا که میپنداری شانهای برای گریههایات پیدا شده؛ در برزخی از نافهمی و سکوت، گم خواهی شد... همیشه آن لحظهی سرشار که تو پُر از گفتن و گفتن و گفتن و گفتن هستی؛ گوشها برای شنیدن، خستهاند...
بغض تمام حباب ها
شكست
بي آن كه حتا پري غمگين كوچكي
بر صخره هاي نمكي ساحل پيدا شود
بغض تمام تمساح ها شكست و
اشك در
بازارهاي جهان جيره بندي شد...
دلواپس كدام بوتيماري؟
همیشه یک جای کار، برای آن که فقط به دنبالِ شعور است، میلنگد!
عشق، آبي است.
وعقل،سرخ.
آن به درياها راه مي برد
و اين به دوزخ...
هر کس که میْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغگو ست!انسانها یکدیگر را نمیجویاند، یکدیگر را میجَوَند. انسانها یکدیگر را نمیبوسند؛ در یکدیگر میپوسند. انسانها یکدیگر را درک نمیکنند؛ یکدیگر را ترک میکنند.
دروغ گفتن،نه تنها/ آن است،چيزي را كه،راست نيست بگوييم.
بلكه همچنين، و بويژه، آن است /كه چيزي را، راست تر! از آنچه هست بگوييم و، در مورد دلِ انسان!،بيشتر از آنچه احساس مي كنيم،بگوييم.
اگر مي خواهيد بقيه را درك كنيد،به قلب ِخودتان نگاه كنيد.
نشانیام را کسی به یاد ندارد؛ آیا؟...
«... دیگر چه فرق میکند؟»
مرسي
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر
عصر والیوم بود
وفلسفه بود
و ساندویج دل و جگر....
ما خیلی وقته گم شدیم !!! وهمه هم دنبال دیگری می گردیم تا شاید از غار که بیرون آمدیم و فشار زنجیرها اگر گردنمان را خورد نکرده بود به آب که نگاه کردیم آفتاب چشمان را نزند... یعنی ممکنه یکروز این محکومیت تموم شه ؟!!
آرش جان
بسيار زيباو دلنشين مي نويسي،پاينده و پايدار باشي
یک جمله و بس: هر کس که میْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغگو ست!
ارسال يک نظر