پنجشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۰

همیشه یک جای کار، می‏لنگد

matarsak

تمام شد.‏

تمام شد و آن جمله‏ای که همیشه‏اش می‏ترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق می‏کند؟»‏

دیگر چه فرق می‏کند که دست‏های تو سرشارند؛ یا چشم‏های سیاهِ شب، ستاره‏بارانِ اشک‏اند؟

دیگر چه فرق می‏کند که تفاهم –این واژه‏ی قدیمی و کم‏یاب- در هیچ کجای فاصله‏ها، تاثیری نخواهد داشت؟

دیگر برای بازگشت؛ راه‏ها را گم کرده‏ایم.‏

خانه‏هایی که من می‏شناختم، سیمان‏های سخاوت بود و ساروج‏های سعادت. زیرِ سقفی که می‏نشستیم، گلدان‏ها بوی بنفشه می‏داد و میخک و لب‏خند. آسمان، پروانه‏ها و پرستوهای‏اش را نمی‏فروخت؛ و کتاب‏های سفیدِ دوستی، حرف به حرف، حکایتِ اشراق داشت.‏

من از شهری می‏آمدم که بر لبِ مرزِ باور و باروری، بنا کرده بودند و مردمان‏اش، در ساده‏ترین شکلِ داد و ستدهاشان، «آفرینش» را مبادله می‏کردند. اما در این برهوتِ ماسه‏آسا، چیزی جز تنازع و تدفین به ارمغان‏ات نمی‏آورند. و برزخِ سرگشته‏گی‏ات را با هیچ سلامی، کلامی یا پیامی، نمی‏شکنند.‏

شهری که از آن می‏آمدم؛ تن‏پوش‏های بلندی از شرافت داشت. تن‏پوش‏هایی که سرمای تنهایی را از محبت، گرم می‏کرد و داغنای خشم را، از آرامش، بهارانه می‏ساخت.‏

شهری که من از آن می‏آمدم؛ آسمان‏اش به وسعتِ چشم‏ها نبود. به وسعتِ اندیشه‏ها بود. دشت‏های‏اش به گسترده‏گی‏ی واژه‏ها نبود، به فراخناکی‏ی پندارها بود.‏

همیشه آن زمان که می‏اندیشی یکی برای اشتراکِ تو هست؛ تنهاترین ثانیه‏ها را تجربه خواهی کرد...‏

همیشه آن‏جا که می‏پنداری شانه‏ای برای گریه‏های‏ات پیدا شده؛ در برزخی از نافهمی و سکوت، گم خواهی شد...‏

همیشه آن لحظه‏ی سرشار که تو پُر از گفتن و گفتن و گفتن و گفتن هستی؛ گوش‏ها برای شنیدن، خسته‏اند...‏

همیشه یک جای کار، برای آن که فقط به دنبالِ شعور است، می‏لنگد!‏

و این داستان، هرگز پایانی نخواهد داشت. ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که می‏ْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغ‏گو ست!‏

انسان‏ها یک‏دیگر را نمی‏جوی‏اند، یک‏دیگر را می‏جَوَند.‏

انسان‏ها یک‏دیگر را نمی‏بوسند؛ در یک‏دیگر می‏پوسند.‏

انسان‏ها یک‏دیگر را درک نمی‏کنند؛ یک‏دیگر را ترک می‏کنند.‏

آه!...‏

چه دنیای واژگونه‏ی مغمومی!... چه سرنوشتِ کسالت‏بارِ محتومی!... و چه آوازِ غم‏انگیزی که در گوشِ ما، مدام؛ مدام؛ مدام؛ زمزمه می‏کنند.‏

این رسمِ شادمانی نبود که ما را در مسلخِ لب‏های‏مان، به گریه وا دارند و این آیینِ شعف نبود که ما را در مذبحِ چشم‏هامان، به سوگ بگذارند.‏

دنیا در آن دنیایی که من می‏شناختم، رسمِ دیگری داشت؛ «کیشِ مهر»...‏

و همیشه در پشتِ پنجره‏ی اتاق‏ام خاطره‏ای ست که مرا به سوی کودکی‏های‏ام صدا می‏زند. آن جا که من و خواهرم، هرگز از یک‏دیگر دور نمی‏شدیم و همیشه جایی برای گفت‏وگوهای شادمانه‏ی ما بود. جایی برای مادرم –که دست‏های‏اش از سعادت، سرشار است- و جایی برای پدرم –که نگاه‏اش را به شعر و شعور و شراب پیوند زده- و جایی برای برادران‏ام –که دستان‏شان را هرگز گم نخواهم کرد-.‏

نشانی‏ام را کسی به یاد ندارد؛ آیا؟

می‏پرسم؛ و جواب، همواره خاموشی ست.‏

ما، محکومِ به گم شدن و پیدا نشدن هستیم؛ و هر کس که می‏ْگوید تو را یافته، تردید نکن که دروغ‏گو ست!‏

تمام شد.‏

تمام شد و آن جمله‏ای که همیشه‏اش می‏ترسیدم، روی کاغذ ریخت: «... دیگر چه فرق می‏کند؟»‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

5 نظرات:

Mohsen گفت...

آرش جان سلام
در فیسبوک نظر دلونم رو دادم
اومدم فقط تشکر کنم
لذت بردم
عالی بود

زهرا اميرخاني گفت...

تمام شد.‏ تمام شد
چه آغازي مي تواند محكم تر و استوار تر از اين باشد؟همگان گويي بايد بيازمايند فراموش شدن را...


همیشه آن زمان که می‏اندیشی یکی برای اشتراکِ تو هست؛ تنهاترین ثانیه‏ها را تجربه خواهی کرد...‏ همیشه آن‏جا که می‏پنداری شانه‏ای برای گریه‏های‏ات پیدا شده؛ در برزخی از نافهمی و سکوت، گم خواهی شد...‏ همیشه آن لحظه‏ی سرشار که تو پُر از گفتن و گفتن و گفتن و گفتن هستی؛ گوش‏ها برای شنیدن، خسته‏اند...‏
بغض تمام حباب ها
شكست
بي آن كه حتا پري غمگين كوچكي
بر صخره هاي نمكي ساحل پيدا شود
بغض تمام تمساح ها شكست و
اشك در
بازارهاي جهان جيره بندي شد...
دلواپس كدام بوتيماري؟

همیشه یک جای کار، برای آن که فقط به دنبالِ شعور است، می‏لنگد!‏
عشق، آبي است.
وعقل،سرخ.
آن به درياها راه مي برد
و اين به دوزخ...

هر کس که می‏ْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغ‏گو ست!‏انسان‏ها یک‏دیگر را نمی‏جوی‏اند، یک‏دیگر را می‏جَوَند.‏ انسان‏ها یک‏دیگر را نمی‏بوسند؛ در یک‏دیگر می‏پوسند.‏ انسان‏ها یک‏دیگر را درک نمی‏کنند؛ یک‏دیگر را ترک می‏کنند.‏
دروغ گفتن،نه تنها/ آن است،چيزي را كه،راست نيست بگوييم.
بلكه همچنين، و بويژه، آن است /كه چيزي را، راست تر! از آنچه هست بگوييم و، در مورد دلِ انسان!،بيشتر از آنچه احساس مي كنيم،بگوييم.


اگر مي خواهيد بقيه را درك كنيد،به قلب ِخودتان نگاه كنيد.

نشانی‏ام را کسی به یاد ندارد؛ آیا؟...
«... دیگر چه فرق می‏کند؟»‏

مرسي

سمیه گفت...

نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر
عصر والیوم بود
وفلسفه بود
و ساندویج دل و جگر....
ما خیلی وقته گم شدیم !!! وهمه هم دنبال دیگری می گردیم تا شاید از غار که بیرون آمدیم و فشار زنجیرها اگر گردنمان را خورد نکرده بود به آب که نگاه کردیم آفتاب چشمان را نزند... یعنی ممکنه یکروز این محکومیت تموم شه ؟!!

زهره گفت...

آرش جان
بسيار زيباو دلنشين مي نويسي،پاينده و پايدار باشي

منا گفت...

یک جمله و بس: هر کس که می‏ْگوید تو را یافته است، تردید نکن که دروغ‏گو ست!‏