یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

فضای تهوع‏انگیز

27dc

شده آن قدر از خودت بی‏زار باشی که سرنگونی‏ی سرنوشت را، گردن بگیری؟

شده آن سان از طبیعت منزجر باشی که گناهِ یخ‏آگینِ زمستان را، بپذیری؟

شده آن قدر سرگشته و حیران باشی که ندانی کدام راه، کدام راه، کدام راه به منزل می‏رسد؟

شده در برهوتِ سایه‏ی خودت، از گناهی که نکرده‏ای، پشیمان شوی؟

 

راستی که کدامین گناه را باید به گردن می‏گرفتم تا از این مخمصه‏ی تنگِ مُردار آفرین، رهایی یابم؟

راستی باید به کدام آیه از آیاتِ نذر و استغاثه و تسلیم می‏آویختم که پنجره‏های اجابت گشوده می‏شد؟

راستی با کدام خدا باید سخن گفت که تنهاتر از تو نیست؟

 

این داستانِ تکراری‏ی کژآهنگ، این قصه‏ی بدشگونی که به نامِ «من»اش آفریده شده، با هیچ سازی، به‏ساز نخواهد گشت. من این داستانِ دوباره را سال‏ها ست که از برم. من این قصه‏ی ابلهانه‏ی شوم را، قرن‏ها ست که زمزمه می‏کنم. و دیگر جز این چه هستم، چه باید باشم؟

چه‏گونه می‏توان از خودِ خویش بیرون آمد و دیگری شد؟

چه‏گونه می‏شد اگر این من، نه هنرِ نوشتن داشتم، نه یارای سرودن، نه حتا فهمی برای درکِ هستی‏ی اطراف؟

چه خوب بود اگر این مغزِ اندهگینِ مرا، به گِل می‏سرشتند و از کاه، می‏انباشتند. آه!... چه دنیای ساده‏لوحانه‏ی شیرینی بود!... چه فضای تهوع‏انگیزِ سرشاری!... چه بلاهتِ ناب و دیوانه‏واری!‏

 

و خدا؛ در پسِ هر چه که می‏آموزیم، اندوهی نهفته است. اندوهی از دانستن، اندوهی از شعور...‏

و غمگین‏ترین مردمانِ روزگار، آنان‏اند که تنهاترینِ ثانیه‏هاشان را، در آگاهانه‏ترین ساعت‏ها، می‏گذرانند. آنان که از حماقتِ اطراف، رنج می‏کشند، از دروغ‏گویی‏ی خلایق بی‏زارند و از فسادِ دنیای پیرامون‏شان، جز گوشه‏ای امن و آرام، هیچ نمی‏خواهند.‏

 

آن کس که تنهایی را به سخره می‏گیرد، می‏داند که باید دیوانه بود.‏

آن کس که دانستن را ریش‏خند می‏کند، می‏داند که هنر، غمگین است.‏

آن کس که پرواز را می‏آموزد، حسِ قفس را ترجمه خواهد کرد.‏

 

و سهمِ من از درکِ دنیای شادمانه‏ی مسموم، چیزی جز اندیشیدن و اندوه نیست. چه بدبخت‏اند آنان که از اندوهِ خویش شادمان‏اند. چرا که اندکی از تنهایی را می‏دانند...‏

برزخ، برای رسیدن به بهشت، مغزها را خواهد خورد!‏

 

با پیش‏کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

1 نظرات:

شهرام بیطار گفت...

چه شوری داشت ، منو برد به زمان 360 و روز های خوش اون موقع . مثل همیشه لذت بردم از خوندنش .




با درود و سپاس فراوان : شهرام