شده آن قدر از خودت بیزار باشی که سرنگونیی سرنوشت را، گردن بگیری؟
شده آن سان از طبیعت منزجر باشی که گناهِ یخآگینِ زمستان را، بپذیری؟
شده آن قدر سرگشته و حیران باشی که ندانی کدام راه، کدام راه، کدام راه به منزل میرسد؟
شده در برهوتِ سایهی خودت، از گناهی که نکردهای، پشیمان شوی؟
راستی که کدامین گناه را باید به گردن میگرفتم تا از این مخمصهی تنگِ مُردار آفرین، رهایی یابم؟
راستی باید به کدام آیه از آیاتِ نذر و استغاثه و تسلیم میآویختم که پنجرههای اجابت گشوده میشد؟
راستی با کدام خدا باید سخن گفت که تنهاتر از تو نیست؟
این داستانِ تکراریی کژآهنگ، این قصهی بدشگونی که به نامِ «من»اش آفریده شده، با هیچ سازی، بهساز نخواهد گشت. من این داستانِ دوباره را سالها ست که از برم. من این قصهی ابلهانهی شوم را، قرنها ست که زمزمه میکنم. و دیگر جز این چه هستم، چه باید باشم؟
چهگونه میتوان از خودِ خویش بیرون آمد و دیگری شد؟
چهگونه میشد اگر این من، نه هنرِ نوشتن داشتم، نه یارای سرودن، نه حتا فهمی برای درکِ هستیی اطراف؟
چه خوب بود اگر این مغزِ اندهگینِ مرا، به گِل میسرشتند و از کاه، میانباشتند. آه!... چه دنیای سادهلوحانهی شیرینی بود!... چه فضای تهوعانگیزِ سرشاری!... چه بلاهتِ ناب و دیوانهواری!
و خدا؛ در پسِ هر چه که میآموزیم، اندوهی نهفته است. اندوهی از دانستن، اندوهی از شعور...
و غمگینترین مردمانِ روزگار، آناناند که تنهاترینِ ثانیههاشان را، در آگاهانهترین ساعتها، میگذرانند. آنان که از حماقتِ اطراف، رنج میکشند، از دروغگوییی خلایق بیزارند و از فسادِ دنیای پیرامونشان، جز گوشهای امن و آرام، هیچ نمیخواهند.
آن کس که تنهایی را به سخره میگیرد، میداند که باید دیوانه بود.
آن کس که دانستن را ریشخند میکند، میداند که هنر، غمگین است.
آن کس که پرواز را میآموزد، حسِ قفس را ترجمه خواهد کرد.
و سهمِ من از درکِ دنیای شادمانهی مسموم، چیزی جز اندیشیدن و اندوه نیست. چه بدبختاند آنان که از اندوهِ خویش شادماناند. چرا که اندکی از تنهایی را میدانند...
برزخ، برای رسیدن به بهشت، مغزها را خواهد خورد!
با پیشکش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
1 نظرات:
چه شوری داشت ، منو برد به زمان 360 و روز های خوش اون موقع . مثل همیشه لذت بردم از خوندنش .
با درود و سپاس فراوان : شهرام
ارسال يک نظر