دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

بُرشی از نمایش نامه ی «برهنه سیامک»؛ برای خوانش

تخت جمشد؛ مبارزه ی شاه نُمادین و نیروهای اهریمنی
***
... و من، اینک؛ به برهنه‏ی تن، در برابرِ تو ایستاده‏ام؛ بر پا. با گیسوانِ سیاهِ شلالِ تاب‏دار و بازوانی به ستهمی‏ی اسبان. سینه‏ای فراخ و دو بالا بر. چرمینه‏ای از پوستِ پلنگ؛ پای‏افزار و پاره‏ای پوستِ شیر، دست‏بند و پاتاوه. چشمان‏ام این دو نگارخانه‏ی روشنِ دُرَخشان- تو را می‏بیند رو به روی و چهره در چهره- ای هریمنِ بدسگال! که هزار بیوَر اسب، در اسب‏خانه‏ی نیرنگِ تو می‏تازد و هزار بیوَر آدمی در زندانِ فریبِ تو گرفتارند. ای هریمنِ بد سگال! که دور باد از من‏ات، آن همه سیاهی و تباهی و گناهی که داری و پاک و بی‏آک باد روانِ من پسرِ کی‏اومرس- و پدرم کی‏اومرس- و پدران‏اش که مزداشان بیامُرزاد!- از گزندِ افسون‏های تو ؛ تا جهان بر جا ست.
... و من، اینک؛ به برهنه‏ی تن در برابرِ تو ایستاده‏ام؛ بسیجیده. نه تیغِ آبگونِ بُرّانِ درخشانی‏م در دست؛ نه سپرِ ستبری از پوستِ کرگدن. ژوبین‏ام بر کناری نهاده و گرزم، بر گوشه‏ای افکنده. تنها و تنها- به آوردِ تو می‏آیم با افزارِ اندیشه و خردِ نیک؛ و آن آیین‏های پاک و اَشه که پدران‏ام بر من یادگاران نهاده‏اند: کیشِ مهر.
نگاه‏دارم باد؛ آب‏بانوی آب‏های روشن و روان. بانوی بلندِ سپید؛ اناهیتا بانو. که دو گوشوارِ سیمین از ستاره در گوش و گردن‏آویزِ تلای خورشید در گردن و گِرده‏ی سیماب فامِ ماه بر سینه دارد. ران‏های‏اش به ستهمی‏ی اسبان. بازوان‏اش، همه، به تراشیده‏گی و گیسوان‏اش به درازای شبِ یلدا و چهره‏اش به روشنای روزِ نخستِ امرداد. آب‏بانو اناهیتا مرا نگاه‏بان و نگاه‏دارنده باد! که یاورِ مردانِ جنگی ست در هنگامه‏ی نبرد و پشتی‏ی رزم‏آورانِ بستیزه ست در آوردگاهِ سخت.
... و من، اینک؛ به برهنه‏ی تن در برابرِ تو ایستاده‏ام: ای اهریمنِ بدسگال! که سر تا پای در توپال و مفرغ‏ای. که گُرزِ سنگی‏ات را هزار مردِ به‏اندام نتوانند برداشت و بازوانِ پوشیده‏ات از موی، کمرگاهِ مرا برابر است. خُودِ آهنین بر سر؛ خدنگِ نُه پَرِ پولادین در ترکش و کمانِ بزرگی به اندازه، دو بالای مرد- با زِه‏ای از روده‏ی گُرگ، داری. تو سراپا نبردافزار و من برهنه‏ی تنها. همآوردانِ ناهم‏گونِ پیشاروی. در آوردی بر سرِ پاکی و پلشتی. زنده‏گی و مرگ. هستی و نیستی. پاکی و آکی. بد و خوب. پریشتک و دیو. بالا و پست. من سخن‏های فرایین بر زبان دارم و تو هیچ‏ات گوشی با سخن نیست. سر تا پای خشمی و جنگ. کینه و بدآیند. و تنها به آن می‏اندیشی که در این سِپنجه سرای، گاهی بیش‏تر، فرمان فرمایی.
این است که بایست با تو به برهنه‏ی تن ایستاد؛ بی هیچ نبرد افزارِ کشنده‏ی مرگ‏آور. چرا که آموخته‏ام پاسخِ مرگ را هرگز نمی‏توان با ابزارِ مرگ‏آفرین داد.
چون تو، بی‏افزاری‏ی مرا می‏بینی، هیچ دل سبُک نکنی. پس گُرزِ بزرگِ سنگینِ خویش را در هوا به گردش آورده و با بانگی که به آوای گوش‏خراشِ تراشیدنِ سنگ می‏ماند، هراسم می‏دهی که:
-«های!... جوانکِ خودبینِ خودخواه!... چندان‏ات به خویش چشم داری و توانایی‏ی خود را به باور ایستاده‏ای که نیروی من منِ سد مَرده توان- را به هیچ می‏انگاری!... دریغا، جوانا، که تو بودی!... دریغا، گیسو شلالا که تو بودی! و پدرت بر پیکرِ چاکاچاکِ تو، چه زارها که خواهد گریست!... کیستی که با من این گونه به ستیخت سخن می‏رانی؟ تو ای آدمی‏زاده‏ی کانا- چه بهره از خرد داری تا بازوی بی زورِ خویش را با من برابر نهی؟ می‏دانی‏ام کیست؟ من‏ام!... من!... آن کس که پهلوانانِ بسیار را گردن شکسته و دست‏های فراوان از دستِ من بسته. آن کس که چون گُرزِ توپالین بر دارد، خورشید روی در میغ کشد و ماه، سر در سیاهای شب فرو کند. من‏ام من؛ فرو شده در آهن و پولاد. نیروی‏ام هزار مردِ جنگی را براندازد و ماهیچه‏ی ساقِ پای‏ام، سد اسبِ تیزتک را دراندازد. پهلوانان، چون نامِ مرا نیوشند، از ترس، کالبد تهی کنند و سپر اندازند. زنانِ باردار، اگر بوی مرا ببوی‏اند، در دم، بارِ خویش مُرده- فرو گذارند.
سُرخینه‏ی چشم‏خانه‏ام چنان چون آتش می‏سوزاند که هر تماشاگری‏م، خیره در من خواهد ماند و توانِ گفت و شنیدش از کف خواهد رفت. بسیار بسیار که از هوای دَمادَم‏ام، اخگرهای سوزان، دُمادُم فرو ریزند و دشمنانم را خاکستر کنند. من آن‏ام که بیننده‏ام با ترس در من نگرد؛ و شنونده‏ام با ترس از من بشنود؛ و دوست و دشمن‏ام، با ترس از من یاد کند.
آن روانِ هماره‏ی جاویدم که بر بلندای هستی ایستاده‏ام. و تو ای جوانِ برهنه‏تن- با چون منی نبرد خواهی کرد؟... سال‏ها بود که در میانِ آدمی‏یان، این‏همه نابخردی و بادِ بُروت را یک‏جا ندیده بودم. راستی نگفتی، پدرت کی‏اومرس- کجا ست؟... آن کس که دَم از بی‏باکی می‏زد و نیروی خویش را هم‏پایه با خورشید می‏گرفت، چه شد که اینک فرزندِ جوانِ ناکارآزموده‏اش را به آوردگاهِ نبرد فرستاده است؟»
پُتکِ پولادینِ سنگین‏اش را چنان بر زمین کوفت که کوه، از پسِ آن لرزید. دیوهای لشگرش، همه، بانگِ پیروزی کشیدند و مرا به ریش‏خند گرفتند. دیوِ بزرگ، سر سد منی را به کُندی چرخاند و لب‏خندِ کم‏رنگی که زیرِ آن همه موی‏ها پنهانیده بود، بر ایشان فرستاد تا باز هم سپاهی‏یان، به پُشتی‏اش بانگ بردارند. که برداشتند. و کوه باز هم لرزید.
-«تو ای نکوهیده‏ی سالیانِ بی‏شمار!- را من، خود، به تنِ تنها از پای در خواهم افکند. ولی پیش‏تر، گفتم تا مگر از درِ آشتی درآییم و خاک را از خونِ یک‏دگر نیآلاییم. گفتم که سخن در برابرِ سخن کنیم و اندیشه فراروی اندیشه گذاریم، مگر آن کس که خرد اَش افزون‏تر و دانش‏اش کارآتر است، بر دیگری کُرنش کند و سر بر آستانِ پیروزی‏ی دیگری، نگون‏سار نماید. آدمی‏یان را بیش از نیروی بازو، توانِ زبان است و توانِ زبان، از فرزانه‏گی برآید. فرزانه‏گان هرگز در برابرِ سخنِ درست، بر نیآشوبیده‏اند و آن سخن که به گوشِ جان‏شان بهتر و نیک‏تر آمده، به بهای آشتی و پذیرش، نیوشیده‏اند.
سخن بگو؛ سخن خواهم گفت. گفت در برابرِ شنید. شنید رویاروی گفت. و چیست بهتر از آن که دو اندیشه، هر چند ناهم‏خوان و ناساز، پروانه‏ی بروز یابند و در پیشگاهِ هم، به نمایش درآیند. تا آن گفته که خردورزانه‏تر است، نزدِ شنونده‏گان به گوشِ پذیرش شنیده گردد؟... آن جا که نبردافزار، دهان و زبان است، دیگر چه نیاز به پیکان و کمان است؟»
دیو، تلخنده‏ای کوتاه زد که:

-«بی‏شماره سال بود این سخن‏ها نشنیده بودم. گویی یکی از ژرفای خواب‏آلوده‏ی روزگار، کارنامه‏ی خاک‏خورده‏ی کهنی را گشوده که هیچ‏گاه برگ‏های دفترش، خوانده نگشته‏اند... تو از کجای گاهنبارِ سال‏مَه به امروز آمده‏ای که زبانِ امروزینِ بودن را نمی‏دانی؟... خواب بودی یا مست؟... این تیغ‏ها که اینک در دست ِما ست، خود، گواهانِ از کار افتاده‏گی‏های سخن است؛ جوان!... آن کس که آهنگِ جنگ می‏کُند، بی‏گمان پیش‏تَرَک دل از خردورزی می‏کَنَد. تیغ، فرنودِ نابخردی ست و شگفتا که تو این بُن‏پایه را نمی‏دانی!...» 
.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی