![]() |
| تخت جمشد؛ مبارزه ی شاه نُمادین و نیروهای اهریمنی |
***
... و من، اینک؛ به برهنهی تن، در
برابرِ تو ایستادهام؛ بر پا. با گیسوانِ سیاهِ شلالِ تابدار و بازوانی به
ستهمیی اسبان. سینهای فراخ و دو بالا بر. چرمینهای از پوستِ پلنگ؛ پایافزار و
پارهای پوستِ شیر، دستبند و پاتاوه. چشمانام –این دو نگارخانهی
روشنِ دُرَخشان- تو را میبیند –رو به روی و چهره در چهره- ای هریمنِ بدسگال! که
هزار بیوَر اسب، در اسبخانهی نیرنگِ تو میتازد و هزار بیوَر آدمی در زندانِ
فریبِ تو گرفتارند. ای هریمنِ بد سگال! که دور باد از منات، آن همه سیاهی و تباهی
و گناهی که داری و پاک و بیآک باد روانِ من –پسرِ کیاومرس- و پدرم –
کیاومرس- و پدراناش –که مزداشان بیامُرزاد!- از گزندِ افسونهای تو ؛ تا جهان بر
جا ست.
... و من، اینک؛ به برهنهی
تن در برابرِ تو ایستادهام؛ بسیجیده. نه تیغِ آبگونِ بُرّانِ درخشانیم در دست؛
نه سپرِ ستبری از پوستِ کرگدن. ژوبینام بر کناری نهاده و گرزم، بر گوشهای
افکنده. تنها –و تنها- به آوردِ تو میآیم با افزارِ اندیشه و خردِ نیک؛ و
آن آیینهای پاک و اَشه که پدرانام بر من یادگاران نهادهاند: کیشِ مهر.
نگاهدارم باد؛ آببانوی
آبهای روشن و روان. بانوی بلندِ سپید؛ اناهیتا بانو. که دو گوشوارِ سیمین از
ستاره در گوش و گردنآویزِ تلای خورشید در گردن و گِردهی سیماب فامِ ماه بر سینه
دارد. رانهایاش به ستهمیی اسبان. بازواناش، همه، به تراشیدهگی و گیسواناش به
درازای شبِ یلدا و چهرهاش به روشنای روزِ نخستِ امرداد. آببانو اناهیتا مرا
نگاهبان و نگاهدارنده باد! که یاورِ مردانِ جنگی ست در هنگامهی نبرد و پشتیی
رزمآورانِ بستیزه ست در آوردگاهِ سخت.
... و من، اینک؛ به برهنهی
تن در برابرِ تو ایستادهام: ای اهریمنِ بدسگال! که سر تا پای در توپال و مفرغای.
که گُرزِ سنگیات را هزار مردِ بهاندام نتوانند برداشت و بازوانِ پوشیدهات از
موی، کمرگاهِ مرا برابر است. خُودِ آهنین بر سر؛ خدنگِ نُه پَرِ پولادین در ترکش و
کمانِ بزرگی –به اندازه، دو بالای مرد- با زِهای از رودهی گُرگ، داری.
تو سراپا نبردافزار و من برهنهی تنها. همآوردانِ ناهمگونِ پیشاروی. در آوردی بر
سرِ پاکی و پلشتی. زندهگی و مرگ. هستی و نیستی. پاکی و آکی. بد و خوب. پریشتک و
دیو. بالا و پست. من سخنهای فرایین بر زبان دارم و تو هیچات گوشی با سخن نیست.
سر تا پای خشمی و جنگ. کینه و بدآیند. و تنها به آن میاندیشی که در این سِپنجه
سرای، گاهی بیشتر، فرمان فرمایی.
این است که بایست با تو به
برهنهی تن ایستاد؛ بی هیچ نبرد افزارِ کشندهی مرگآور. چرا که آموختهام پاسخِ
مرگ را هرگز نمیتوان با ابزارِ مرگآفرین داد.
چون تو، بیافزاریی مرا
میبینی، هیچ دل سبُک نکنی. پس گُرزِ بزرگِ سنگینِ خویش را در هوا به گردش آورده و
با بانگی که به آوای گوشخراشِ تراشیدنِ سنگ میماند، هراسم میدهی که:
-«های!... جوانکِ خودبینِ
خودخواه!... چندانات به خویش چشم داری و تواناییی خود را به باور ایستادهای که
نیروی من –منِ سد مَرده توان- را به هیچ میانگاری!... دریغا، جوانا،
که تو بودی!... دریغا، گیسو شلالا که تو بودی! و پدرت بر پیکرِ چاکاچاکِ تو، چه
زارها که خواهد گریست!... کیستی که با من این گونه به ستیخت سخن میرانی؟ تو –ای
آدمیزادهی کانا- چه بهره از خرد داری تا بازوی بی زورِ خویش را با من برابر نهی؟
میدانیام کیست؟ منام!... من!... آن کس که پهلوانانِ بسیار را گردن شکسته و
دستهای فراوان از دستِ من بسته. آن کس که چون گُرزِ توپالین بر دارد، خورشید روی
در میغ کشد و ماه، سر در سیاهای شب فرو کند. منام من؛ فرو شده در آهن و پولاد.
نیرویام هزار مردِ جنگی را براندازد و ماهیچهی ساقِ پایام، سد اسبِ تیزتک را
دراندازد. پهلوانان، چون نامِ مرا نیوشند، از ترس، کالبد تهی کنند و سپر اندازند.
زنانِ باردار، اگر بوی مرا ببویاند، در دم، بارِ خویش –مُرده- فرو گذارند.
سُرخینهی چشمخانهام چنان
چون آتش میسوزاند که هر تماشاگریم، خیره در من خواهد ماند و توانِ گفت و شنیدش
از کف خواهد رفت. بسیار بسیار که از هوای دَمادَمام، اخگرهای سوزان، دُمادُم فرو
ریزند و دشمنانم را خاکستر کنند. من آنام که بینندهام با ترس در من نگرد؛ و
شنوندهام با ترس از من بشنود؛ و دوست و دشمنام، با ترس از من یاد کند.
آن روانِ همارهی جاویدم که
بر بلندای هستی ایستادهام. و تو –ای جوانِ برهنهتن- با چون منی نبرد خواهی
کرد؟... سالها بود که در میانِ آدمییان، اینهمه نابخردی و بادِ بُروت را یکجا
ندیده بودم. راستی نگفتی، پدرت –
کیاومرس- کجا ست؟... آن کس که دَم از بیباکی میزد
و نیروی خویش را همپایه با خورشید میگرفت، چه شد که اینک فرزندِ جوانِ
ناکارآزمودهاش را به آوردگاهِ نبرد فرستاده است؟»
پُتکِ پولادینِ سنگیناش را
چنان بر زمین کوفت که کوه، از پسِ آن لرزید. دیوهای لشگرش، همه، بانگِ پیروزی
کشیدند و مرا به ریشخند گرفتند. دیوِ بزرگ، سر سد منی را به کُندی چرخاند و
لبخندِ کمرنگی که زیرِ آن همه مویها پنهانیده بود، بر ایشان فرستاد تا باز هم سپاهییان،
به پُشتیاش بانگ بردارند. که برداشتند. و کوه باز هم لرزید.
-«تو –ای نکوهیدهی سالیانِ
بیشمار!- را من، خود، به تنِ تنها از پای در خواهم افکند. ولی پیشتر، گفتم تا
مگر از درِ آشتی درآییم و خاک را از خونِ یکدگر نیآلاییم. گفتم که سخن در برابرِ
سخن کنیم و اندیشه فراروی اندیشه گذاریم، مگر آن کس که خرد اَش افزونتر و دانشاش
کارآتر است، بر دیگری کُرنش کند و سر بر آستانِ پیروزیی دیگری، نگونسار نماید.
آدمییان را بیش از نیروی بازو، توانِ زبان است و توانِ زبان، از فرزانهگی برآید.
فرزانهگان هرگز در برابرِ سخنِ درست، بر نیآشوبیدهاند و آن سخن که به گوشِ
جانشان بهتر و نیکتر آمده، به بهای آشتی و پذیرش، نیوشیدهاند.
سخن بگو؛ سخن خواهم گفت. گفت
در برابرِ شنید. شنید رویاروی گفت. و چیست بهتر از آن که دو اندیشه، هر چند
ناهمخوان و ناساز، پروانهی بروز یابند و در پیشگاهِ هم، به نمایش درآیند. تا آن
گفته که خردورزانهتر است، نزدِ شنوندهگان به گوشِ پذیرش شنیده گردد؟... آن جا که
نبردافزار، دهان و زبان است، دیگر چه نیاز به پیکان و کمان است؟»
دیو، تلخندهای کوتاه زد که:
-«بیشماره سال بود این سخنها
نشنیده بودم. گویی یکی از ژرفای خوابآلودهی روزگار، کارنامهی خاکخوردهی کهنی
را گشوده که هیچگاه برگهای دفترش، خوانده نگشتهاند... تو از کجای گاهنبارِ سالمَه
به امروز آمدهای که زبانِ امروزینِ بودن را نمیدانی؟... خواب بودی یا مست؟...
این تیغها که اینک در دست ِما ست، خود، گواهانِ از کار افتادهگیهای سخن است؛
جوان!... آن کس که آهنگِ جنگ میکُند، بیگمان پیشتَرَک دل از خردورزی میکَنَد.
تیغ، فرنودِ نابخردی ست و شگفتا که تو این بُنپایه را نمیدانی!...»
.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی
.
با پیش کش درودهای ایرانی: آرش خیرآبادی

0 نظرات:
ارسال يک نظر